مسافرت نامۀ ابراهیم صحافباشی طهرانیابراهیم صحافباشی در ۲۲ اردیبهشت ۱۲۷۶ از طریق بندر انزلی، آستارا و بادکوبه به پطروفسکی (ماخاچ گالا) رفته و از آنجا با قطار عازم مسکو شده و پس از دو روز اقامت به طرف برلین و سپس لندن، پاریس و نیویورک سفر کرده است. میرزا ابراهیم خان از آمریکا به ویکتوریا (کانادا) و از آنجا به ژاپن می رود و از طریق چین با دیدار از سنگاپور و پنانگ و هند به ایران باز می گردد.
لقب صحافباشی از یک سو به جوانی داده شده که در ۱۲۷۵ قمری (۱۲۳۸ شمسی) در زمره چهل و دو محصل ایرانی به فرنگ اعزام گردیده و چون در فن صحافی مهارتی به هم رسانیده پس از بازگشت به تهران لقب «صحافباشی» گرفت. اما صحافباشی نویسنده این سفرنامه بسیار خواندنی، برخلاف صحافباشی دیگر که در فرانسه تحصیل کرده بود، زبان فرانسه نمی دانسته و فقط در انگلیسی مهارت داشته.  نسخه خطی کتاب سفرنامه ابراهیم خان در ۱۴۹ صفحه که هر صفحه آن ۹ سطر کامل دارد با خط شکسته به قلم ابوالقاسم آشتیانی به قطع رقعی در روی کاغذ فرنگی سبز نوشته شده. این کتاب در ۱۲۹۰ شمسی از کتابخانه اندرون شاهان قاجار به «کتابخانه دولتی ایران» منتقل شد m در سال ۱۳۵۷ به اهتمام استاد محمد مشیری نسخه تازه ای بدون هیچگونه تغییر در متن و یا نقطه گذاری نسخه اصلی انتشار عمومی یافت.
میرزا ابراهیم، مرد متجدد، مبتکر و آزادیخواه، همان کسی است که او را نخستین بهره دار سینما در ایران می شناسیم. او دستگاه سینماتوگراف را نخستین بار در ماه مه ۱۸۹۷ در سفر به لندن می بیند. ذکر این دستگاه در سفرنامه، نخستین ذکری است که یک ایرانی در باره این اختراع جدید کرده است. آنچه به دنبال می آید بخش هایی از این سفرنامه است.

هواللّه تعالی

مسافرت نامۀ ابراهیم صحافباشی طهرانی

از تاریخ دهم ذی حجه هزار و سیصد و چهارده (۲۲ اردیبهشت ۱۲۷۶ برابر با ۱۲ مه ۱۸۹۷) حرکت از انزلی از دریای کاسپیان بطرف پطروفسکی. بلیت درجۀ اول از انزلی الی پطروفسکی معادل سیزده تومان و خورده ای. این بنده آنچه دیده و شنیده و فهمیده ام یوماً فیوماً مینویسم بدون هیچگونه اغماض زیرا که اغلب از هم وطنان که مسافرت فرنگ اختیار می کنند چیزی بجز تعریف باز نمی آورند. عار دارند از اینکه بعضی نرخها را بگویند. لیکن این بنده بجز، نرخ همه را می نویسم. از انزلی بطرف فرنگستان عازم شده وقتیکه بکشتی رفتم معلم کشتی سه نفر انگلیس را در یک اطاق جای داد و مرا تنها در یک اطاق، بخیال اینکه اگر مسلمان دیگری از شهر دیگر بکشتی بیاید در اطاق من جای بدهد. مسافرین انگلیس گمان نمودند که معلم کشتی با من خصوصیت نموده است. با کمال تعجب و دلتنگی بمعلم اظهار داشتند چرا ماها که انگلیس هستیم سه نفر در یک اطاق بمانیم و او که ایرانی است در یک اطاق تنها بماند. معلم گفت بلی، رسم این کشتی چنین است و زنقحبه خیال میکرد ایرانی جزو بهائم است. باری، آزادی کشتی روس بیش از کشتی انگلیسهاست باین معنی که یکساعت قبل از نهار حاضر میکند اقسام مشروبات، غذاهای سرد متعدد هرکس بهر شکل و نحویکه میل دارد خواه ایستاده و خواه نشسته بخورد با کمال آزادی و بعد هم در سر میز هرکس بهر کجا که میل داشته باشد می نشیند. بر عکس کشتی انگلیس که هرکس باید بصندلی مخصوص در سر میز متفقاً بنشینند و ایضاً برخیزند. خوراکشان درشت تر و مردانه تر از انگلیس هاست. در بلیت کشتی اسم شخص را نمینویسند، برعکس کشتی انگلیس ها که اسم می نویسند و در اکثر بلاد معین میکنند که این مسافر خوراکش بعهده کمپانیست یا شخص خود، زیرا که اغلب مسلمانان یا بطریق صرفه جوئی یا مذهبی غذای خودشان را صرف میکنند و همچنین هنوز که بکلی تمام دنیا را نجس میدانند حتی آب مشروبشان را از ساحل حمل بکشتی می کنند. بهمین جهت مسافرت بعید دریا را هیچ وقت اختیار نمی کنند. باری بعد از خوردن غذا قالیچه همراه داشتم در حضور همان انگلیسیها آورده بمعلم کشتی تعارف کردم. خیلی ممنون شد و آتش حسد انگلیس ها زیادتر از اول شعله ور گردید.

جمعۀ یازدهم، دریای کاسپیان

امروز در آسترا (آستارا) جهت بارهای تجارتی لنگ بودیم. خبر تازه بجز خوردن و خوابیدن و زکام شدن نبود. این آبادی نصف مال روس و نصف مال ایران است. امشب دو مسافر روس از لنکران وارد کشتی شدند و در اطاق من جای گرفتند. شب را تا صبح یکی از آنها بلند بلند حرف میزد در خواب و مانع راحتی ما شده بود. بحمدالله صبح رفت و یکی شب بیش مصدع نشد.

یکشنبۀ سیزدهم، دریای کاسپیان

امروز که می خواهیم از کشتی بیرون برویم صورت حسابی آورند، معلوم شد که دو وقت شام و نهار یکی بعهدۀ کمپانی یعنی روی پول بلیت است و یکی را پول میگیرند. هر دفعه سه قران پول مشروب و مزه های سرد قبل از خوراک، و هر نوبتی هم یک ریال قیمت چای را علیحده می گیرند. در روی هم روزی دو منات که معادل یازده قران باشد مخارج خوراک یکنفر آدم است. باری نزدیک غروب رسیدیم پطروفسکی میهمان خانه های متعدد کنار راه آهن ساخته اند باید تا نصف شب در این میهمان خانه ها صبر نمود تا قطار آهن حاضر شده بطرف مسکو عازم شویم.

چهارشنبۀ شانزدهم، قطار آهن روسیه

امروز عصر باید به مسکو برسیم. این همان قطار است که در راستو عوض کرده ایم. یک سره به مسکو میرود. از پطروفسکی تاکنون همه چمن و زراعت دیده شد، لیکن مردمانش خیلی فقیرند. میگویند بسبب سختی زمستان نمی توانند درخت میوه غرس کنند. فقط امور مردم این سامان به زراعت گندم و جو و شیر و تخم مرغ میگذرد و چون جمعیت این سامان بیش تر از زمین است لهذا در تقسیم به هریک کمتر از آنچه می خواهد زمین می رسد که زراعت نمایند. می گویند سبب غرس درخت طرفین خط راه بسبب کولاک است که زمستان می شود و مانع از حرکت قطار است. اکثر جاها که درخت غرس نشده است تخته های مشبک مربع دسته دسته کرده اند از برای زمستان که دو طرف نصب نموده از کولاک محقوظ بماند. بعد از ظهر جنگل کاج دیده شد. نزدیک غروب رسیدیم به مسکو. در کالسکه نشسته مرا بردند بیک میهمان خانه که ابداً زبان انگلیس و ترکی نمی دانند. باشاره حرف میزدیم، خیلی بد گذشت. دو سه کلمه فرانسه باز به جانم رسید. شهر مسکو شهر خوب و بزرگی است محل تجارت است. خیابانهایش از سنگ قلبه فرش کرده اند. کالسکه ها صدا میکند و خیلی ناراحت است. حال رعایای روس اسباب حیرت شد با این همه زمین معهذا جمعیت باید نوعی باشد که زمین از عهده بر نیاید. اینجا شُکر نعمتهای ایران را نمودم، آن آبها و میوه ها در این سامان نیست. پرتقال خشکیده دانۀ یک قران. عجب این است که این جاها آدم میل مفرطی پیدا میکند برای خوردن میوه. در ایران ابداً میل نبود. الانسان حریص بما منع.

جمعه هیجدهم ذی حجه، قطار آهن بطرف برلین

بلیت درجۀ دوم از مسکو الی برلین قریب سی و چهار منات، هفده تومان ایران. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم جمعی بدرب مبال پریشان حال منتظرند چونکه کاسۀ صورت شوئی و مبال جنب یکدیگر قرار گذاشته اند لهذا اسباب معطلی بعضی مردم می شود زیرا که بعضی بدین و برخی بر آن محتاجند. وقتیکه یکنفر داخل رفت درب را بست به یکی از این دو محتاج است و یکی دیگر بیمصرف می ماند که دیگری محتاج است. روسها هنوز باندازۀ اروپائیها انسانیت و راحتی درک نکرده اند چنانکه مجالست با آنها خالی از اذیت نیست اگرچه بلند حرف زدن باشد. می گویند امشب به ورشوی میرسیم. در یکی از استاسیونها دختری خوش رو کاسه ای تخم مرغ پخته جلو من آورد التماس می کرد که اینها را بخر. از وضع حرکاتش معلوم بود که پولش را لازم دارد، خریدم. قریب بیست دانه بود دو عدد از آنها را خوردم و ما بقی را بهمراهان تعارف کردم. اغلب همراهان قبول می کردند و بعضی می گفتند پولش چند میشود بدهیم یکی از آنها انگلیسی میدانست گفتم بآنها بگوئید اولا اینها را من رعایتاً خریدم، ثانیاً در مملکت ما تخم مرغ یکپولی است. خوراکی در ایران ابداً شأنی ندارد بحدی فراوان و ارزانست که اکثر از مردمان بی بضاعت در سال پول برای خوراکش نمیدهد. همه جا سفره گسترده است. همگی تصدیق نموده اند بر اینکه از بابت نبودن راه آهن در ایران این نعمت بجای خود باقی مانده است و الّا مثل روسیه که با این وسعت خاک به حدی جمعیت جمع شده است که خاکش کفایت زراعت این جمعیت را نمی کند.

اگر گنجی کنی بر عامیـان بخش                              رسد هر کدخــدائی را برنجی
چرا نستانی از هر یک جوی سیم                           که تا گرد آیدت هر روز گنجــی

در راه آهن عوض ذغال سنگ چوب می سوزانند. نمی دانم این مردم فقیر در زمستان چگونه باین سختی می گذرانند. کمتر آبادی دیده شد که درخت داشته باشد بعضی جنگلها هم که دیده شد لابد متعلق بحکومت است و هیزمش را هم به قیمت می فروشند. باری اکثر از هموطنان که فرنگ می روند وضع و حالات فرنگیها را دیده خیالشان قوت گرفته یکدرجه بالاتر از مدنیت را اختیار می کنند و پس از مراجعت به وطن چندینکه گذشت دروغ گوئی بی حقوق می شوند که حد ندارد. خیالات فرنگیها خوب و بد مخلوط است معلوم است تا یکدرجه راست می گویند ظاهراً پاک و تمیز می گردند لاکن اکثر مثل سباع غذا می خورند و غرش می کنند. اگر ده روز روی نیمکت جنب یکدیگر بنشینند ابداً به یکدیگر اعتنائی ندارند. منتظرند بر اینکه دیگری پیدا شده معرفی نماید و حال آنکه سلام علیک خودش معرفیست. دوستی و حقوق و عشقبازی ابداٌ در میان حضرات نیست. امروز تمامش جنگل کاج دیده میشود. اوایل شب رسیدیم به ورشوی. قطار راه آهن عوض شد، این قطار بهتر و عالی تر است. توشک هایش مخملی است، محل راه رفتن هم دارد. لیکن هنوز روسها حرف حسابی بگوششان فرو نمی رود در هر اطاقی باید شش نفر در روز بنشینند و در شب سه نفر بخوابند معهذا شش نفر را امشب در یک اطاق جای دادند. آنچه گفتیم این حرکت بیقاعده است ابداً بخرجشان نرفت. تا صبح نشسته چرت زدیم. کمپانی تعداد آدم را در هر اطاقی نوشته است لاکن باصطلاح سرایدارها اطاقها را قفل کرده اند به امید آنکه پولی بگیرند و شخص را راحت نمایند. در تمام دنیا رشوت معمولست.

یکشنبه بیستم، برلین

امروز چون یکشنبه و تعطیل است در برلین ماندم که فردا ظهر به لندن عازم شوم. تا اینجا که آمدم کرایۀ راه آهن نسبت به مسافتش چندان گران نبود. بیشتر مخارج مال خوراک است. کرایۀ کالسکه و مخارج تفننات محدود نیست، آن چه بخواهند خرج کنند اسبابش فراهم است. از طهران که بیرون آمدم مبلغ یکصد و چهل تومان پول داشتم، با این صرفه که داشتم اینجا تمام شد. باری شب را بخیال تماشا حرکت می کردیم دیدم شخصی صفحه کاغذ چاپ شده بدستم داد به زبان آلمانی چیزی گفت و به دست اشاره به خانه نمود. چون روی ورقه صورت زنی بود که می رقصد گمان نمودم مجلس رقص است و داخل شدم دیدم فوراً پنج شش نفر زن بدگل دور مرا گرفتند و گیلاس مشروبی تعارف من کردند. منهم گرفته خوردم بعد معلوم شد این جا تماشاخانه نیست، قحبه خانه است. سه مارک روی میز گذاشته برخاستم و عذر خواستم که امشب نمی توانم فردا شب می آیم. دیدم نمی گذارند بیرون بروم، به زبان خودشان چیزی به مردکۀ جاکش گفتند. مردکه از پنجره نگاه در کوچه نموده نزدیک من آمد و گفت باید ده مارک بدهی و بروی و بطور تغیّر میگفت ده مارک و دستش به طرف سر من بلند بود که شاید من ترسیده یا ملاحظۀ آبرو کرده بدهم. منهم فوراً فریاد کردم «پلیس، پلیس». مردکه دست پاچه شده التماس می کرد که ساکت باش و هراسان شد. چون من بی گناه بودم بلند بلند متغیّرانه حرف میزدم لهذا درب را باز نموده بیرون رفتم. این وحشی گری را از اینها دیده به خیال تلافی افتادم. مثلا یک زنی را می دیدم، اشاره می کردم و می آمد. می پرسیدم چند می خواهید؟ کیف لیره را نشان می دادم. به انگشت نشان می داد دو دانه از اینها. می گفتم می دهم. می پرسیدم شامپین داری در منزل؟ می گفت بلی. در بین راه خیلی چیزها خواهش می کردم. آن چه من می گفتم می خواهم، او گرم تر می شد و نزد خودش خیال می کرد امشب تمام این لیره ها از آن من خواهد بود. شاید از پول های موهوم من فردا همه چیز خیالی می خرید. به اصطلاح بوس و بخور بطور رضایت و دل گرمی مهیا بود. همین که درب خانه اش می رسید، دست می کرد کلید خانه اش را از جیبش بیرون بیاورد، من راه افتاده می رفتم. آنچه سوت و سیس می کرد، من تندتر می شدم، خیلی دماغش می سوخت…

پنجشنبه بیست و چهارم، لندن

دیشب را رفتم به تماشای الحمرا که یکی از تماشاخانه هاست. قیمت یک صندلی که بتوان نشست و دید بیش از یکتومان الی پانزده قران نیست که این نمره نه عالی و نه پست است. خیر الامور اوسطها. قریب یکصد دختر می رقصند. گاه فوج سرباز می شدند گاه شکل دیگر. عجب آنست که این همه دختر به فاصلۀ پنج دقیقه لباس می پوشند و می کنند باین مفصلی و حاضر می شدند. اینها هیچ نیست مگر داشتن سواد که هرکس بتواند بخواند نمرۀ خود را، فوراً بالای لباسش حاضر شود. اوضاع تماشاخانه دیدنی است نه نوشتنی، باید دید و رشک برد.

جمعۀ بیست و پنجم، لندن

دیروز وقت مغرب در پارک عمومی گردش می نمودم پیره زنی شصت ساله دچارم شد که همراه یکدیگر قدم میزدیم و صحبت میداشتیم. بعضی دخترهای جوان که مرا همراه میدیدند ملتفت می شدند که من غریب هستم و لبخند میزدند و هرقدر کج و معوج راه میرفتم همراه من بود و حرف میزد و متصل میگفت که من از چشم کبود خوشم نمیاید، چشم سیاه دوست دارم. بالاخره ساعتم را از جیب بیرون آورده گفتم جائی موعود هستم، وقت می گذرد، خداحافظ و از باغ بیرون شدم رفتم تماشاخانۀ پالَس. بعد از خواندن و رقصیدن خانمها سه چهار نفر آمدند به نوعی روی چوب و طناب جست و خیز میکردند که از میمون خیلی چالاکتر. چنانچه چوب را به هوا می اندازیم و می گیریم اینها یکدیگر را به طرف همدیگر می انداختند. قوۀ مقناطیه دارند که هر نقطه از بدن یکدیگر بهم می رسد فوراً جذب می نمایند و به زمین نمی افتادند. فقرۀ دیگر قریب دوازده سگ که بزرگترش به قدر الاغ و کوچکترش به قد و اندازۀ بچه گربه، نوعی حرکت می کردند و فرمان می بردند که خیلی از انسان بهتر. فقرۀ دیگر به قوۀ برقیه آلاتی اختراع کرده که هر چیز را بهمان حالت حرکت اصلی می نماید مثلاً آبشار آمریکا را به عینه نشان می دهند. فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق، قطارآهن را در حالت حرکت به همان سرعت تمام می نماید و این فقره از اختراعات امریکائی است. باری یک ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام می شود. مردم در خیابان های روشن گردش می کنند. زنها هم راه میروند و لب خند میزنند و یار پیدا میکنند. هر کس دست دختری را گرفته راه می روند، صحبت می کنند و به خانه می روند. منهم یکی را پیدا کرده گفتم میل دارید مشروبی بخوریم؟ گفت بلی. داخل قهوه خانه شدیم، چیزی خوردیم، صحبتی کردیم، بخوری دادیم، بیرون آمدیم. گفت برویم منزل بخوابیم؟ گفتم برویم. صحبت کنان می رفتیم نزدیک خانه اش که رسیدیم، من گفتم کیف پولم را در میهمان خانه جا گذارده ام، خداحافظ. اینجا زنها خیلی خوش لباسند و اکثر آنها خانه دارند که مرد را بخانه خودشان می برند و کمتر از پنج تومان قبول نمی کنند.

شنبۀ چهارم محرم، لندن

امروز قبل از ظهر به راه آهن نشسته به طرف پاریس حرکت کردم. قیمت بلیت درجۀ دوم از لندن به پاریس در راه آهن و کشتی یکسره ده تومان و نیم است. تا لب دریا قطار آهن می رود و دو ساعت راه است و این راه معروف براه نهاویهاست که ارزان تر است و به کشتی نشستیم. اکثر مردم که مطلع بودند خوراکشان همراه بود. من بلدیت نداشتم، رفتم در اطاق سفره خانه نشستم و غذا خوردم. شش مثقال گوشت و دو سیب زمینی دادند، یکتومان پول گرفتند. به همان قناعت کرده دیگر نطلبیدم. چهار ساعت کشتی حرکت نموده بعد بخشکی رسیدیم. سه ساعت دیگر هم راه آهن است که به پاریس رسیدم و در یک میهمان خانه منزل نمودم. پست ترین اطاق منزل گرفتیم به روزی یک تومان. شب را برای گردش بیرون رفتیم جهت شام خوردن به دکانی رفتیم خیلی عالی بود. قدری گوشت پخته و سیب زمینی آوردند. پیشخدمت فضولتاً یک قاچ گرمک بریده جلوی من آورد. خجالت کشیدم بگویم نمی خورم. دو سه غذا داد. لیره انگلیس را دادم، هفت فرانک بمن داد. یک فرانک هم به خودش دادم. شام امشب سه تومان و هشت قران برای من تمام شد. سخت است برای ایرانی مفت چریده این مخارج گزاف.

سه شنبۀ هفتم، پاریس

امروز رفتم به منار ایفل. یک نفر ایرانی هم همراه بود. تا الی مرتبۀ دوم رفتیم، برای هر یک نفری دو فرانک دادم. آن بالا پس از تماشا دو فنجان چای دو تیکه نان خوردیم چهار فرانک دادیم، دو سه نقطه تماشا کردیم چهار پنج فرانک دادم، سه دفعه کالسکه امروز سوار شدیم سه تومان دادم، یک شربت خوردم هشت قران دادم وقس علیهذا. تا شب قریب بیست تومان مخارج شد. مقصود از نوشتن اینها اینست که اگر رفقا هزار تومان پول دارند میل فرنگ نکنند و خیالا همه نوع سوقات نخرند. هرکس مسافرت نامه نوشت بجز تعریف چیز دیگری نبود و هرکس شنید بهوس افتاد. باری فرنگستان تعریفی ندارد بجز چراغها و خیابانهای خوب. خانه هایش مثل قفس است، بی هوا و خوراکشان بد و گران. هرکس فرنگ را بخواهد به بیند چراغ بسیار روشن کند و ظروف زیاد اجاره نماید دورنما را هم پشت ذره بین نگاه کند باقی پولش را بجیب خود بیندازد، مثل فرنگ می بیند. من اگر برای تحصیل پول نبود هرگز به فرنگ نمی آمدم که گوشت سگ بخورم و دوسه هزار تومان هم به گدائی خرج نمایم و مثل حمالان شهر هم گذران کنم.

دوشنبۀ بیستم محرم و سه شنبۀ بیست و یکم، لندن

امروز جشن ملکه است. مردمانی که از دهات آمده بودند اغلب در خیابانها و باغها شب را به سر برده اند. از هر مملکت در ربع مسکون یک دسته سرباز و یک نفر سرکرده برای مبارکباد آمده بودند. تمام افواج انگلیس از سواره و پیاده و توپخانه و غیره و سرکردگان عبور نمودند. هر فوجی یک اندازه و یک زنگ است و یک لباس. چقدرمنظم عبور نمودند. تمام سفرا گذشتند. قریب سه ساعت طرح به طرح عبور می نمودند. بعضی از سفراء در کالسکه و بعضی سوار اسب شده بودند. اکثر سفراء که همراه خانم هاشان بودند در کالسکه بودند. شاهزاده امیرخان سردار که از طهران رفته بودند سواراسب صد قدم جلوی ملکه میراندند و با سفیر عثمانی همصحبت بودند. هریک از سفراء که عبور می کردند مردم اظهار بشاشت می نمودند. بعد ولیعهد انگلیس آمد و آخر همه ملکۀ معظمه با عروسش که در جلویش نشسته بودند تشریف آوردند. مردم خیلی خوشحالی کردند تعزیه برهم خورد؛ این مردم قلباً پادشاه دوست هستند. اگرچه حق دارند، چرا نباشند؟ مرگ می خواهند، بروند گیلان. پادشاهی که یک نفر را بردیگری ترجیح نداده باشد و آسایش و آزادی داده باشد، البته دوست داشتنی است. مثل بعضی مملکت ها نیست که هرکس سرتیپ شد بتواند کربلائی تقی علاف را کاو سر بزند یا هرکس امیر شد بتواند مشهدی حسین بزاز را توسری بزند که چرا بلند حرف زدی یا چرا مطالبۀ طلب خود نمودی. هرخانی و هرامیری محبس چوب و فلک داشته باشد. این جا در ادعا و گفتگو ولیعهد با فلان رعیت یکسان است. حرف حق پسندیده است نه کلیچۀ ترمۀ لاکی آسترخز.

جمعه بیست و چهارم

از قراری که معلوم می شود پرستاری پدر و مادر در فرنگ فقط تا سن دوازده سالگی است، بعد باید خودشان محنت کشیده تحصیل معاش نمایند، چه کار صحیح این است. به سن پنج سالگی به مکتب می گذارند، تا سن دوازده چیزدان می شوند، بعد ترقی و تنزل با خود اولاد است. بیچاره بچه های ما بیست ساله هم که می شوند هنوز آقا کوچولو یا آقا موچول صدا می کنند. ده هزار جمعیت زن و مرد در محوطه حرکت می کنند ابداً صدائی نیست. نعوذاًبالله اگر آقا کوچولو و خانم موچولو در محوطه حرکت نمایند. پس تربیت لذیذترین تمام نعمات الهی است برای اولاد، نه ملک و مال و عیال.

شنبه نهم صفر المظفر

روز حرکت است از لندن. قیمت بلیت درجه دوم از لندن الی نیویارک (نیویورک) هشت لیره و نیم است. دیشب خبر به ادارۀ کالسکه خانه های محلی دادم که صبح زود در فلان ساعت عازم فلان استاسیون هستم. اسم خود را و نمرۀ منزل را یادداشت نموده صبح زود کالسکه حاضر شد عازم استاسیون راه آهن شدم. کالسکه های روز علیحده و کالسکه های شب علیحده است. صبح به آن زودی که می رفتم عمله احتساب مشغول تنظیف شهر بودند و گاری های باری از قبیل نان فروش و ذغال فروش و سبزی فروش و شیرفروش در آن ساعت در حرکت بودند. ظرفهای حلبی شیر را در کوچه، درب خانه ها شیرفروش گذارده می رفت. باری دو ساعت بعد رسیدیم لب دریا که اسمش «سوس هام تون » است. کشتی بزرگ عالی دیده شد که نام شریفش نیویارک است. این کشتی از بس که ملوکانه است و بزرگ، وقت غذا خوردن شیپور می زنند. متجاوز از دویست نفر درسر میز غذا بودند در درجۀ دوم که من بودم. باری دریا آرام و خوب بود، مردم خوش حال بودند.

یک شنبه هفدهم صفر، نیویارک

امروز  باران می آمد. پیاده نمی شد حرکت نمود لهذا رفتم به تماشای پل بروکلی (بروکلین) که می گویند بزرگترین پل دنیاست که ساخته شده است. این پل از رویش قطار آهن می گذرد. تقریباً دو میل مسافت این پل است و می گویند پانزده میلیون تومان مخارجش شده است. همه روزه یکصد و شصت هزار نفر ازین پل با قطار آهن عبور می نمایند و هریک باید مطابق سیصد دینار پول ایران بدهند. این پل روی چهار پایه است که دو پایه وسط آب و دو پایه طرفین آبست. بعد از تماشای این پل عظیم رفتم موزه. از تمام دنیا همه نوع بود حتی چراغ موشی ایران. تار و کمانچه، زره و کلاه خود مال ایران دیده شد. منجمله پردۀ نقاشی بود که شکل چند رأس اسب بود. می گفتند کار یکی از زنهای پاریس است و مبلغ شصت هزار لیرای انگلیس خریده اند. تماشای امریک بیش از لندن است؛ متمول ترند و هم آزاد تر.

دوشنبه هیجدهم

نیویارک خیلی خوشگل ساخته شده است و خیلی آسان است پیدا کردن هر جائی. مثلاً همه جا نوشته است خیابان چندم شرقی یا غربی و کوچه چندم و نمره چندم. در حقیقت تمام خیابانها و کوچه ها از یکدیگر مجزاست. مربع مستطیل است که پهلوی یکدیگر گذاشته اند، ابداً پیچ و خم ندارد. هرکس نقشه شهر را در دست داشته باشد و نمره ای که بتواند بخواند همه جا می تواند گردش نماید. صنایع الکتریک ینگی دنیا سرآمد تمام دنیاست. این جا اجرت واکس زدن به کفش یک قران پول ایران است. خوراک متوسط که بشود خورد کمتر از یک تومان نیست.

سه شنبه نوزدهم

از  نیویارک به قطار آهن، امروز وقت غروب با راه آهن، کانادیا (کانادا)، از راه نیاگرا که آبشار آمریک است که آنجا را دیده. تا لب دریای پاسیفیک قیمت بلیط درجۀ دوم از نیویورک الی یوکوحما (یوکوهاما-ژاپن) یکصد وهشتاد تومان است. قطار آهن امریکا اکثر آنها ساعتی شصت میل حرکت می کند و اغلب خط آهن دوتاست که یکی می رود و یکی می آید. تمام اطاقها شبیه یکدیگر است. درجۀ اول کمی با دیگران تفاوت دارد. همۀ اطاقها به یکدیگر راه  دارد و هر اطاقی چهل نیمکت دارد خیلی بزرگست و هر اطاقی هشت چرخ در زیر دارد. درجۀ دوم که من نشسته ام نیمکت ها مخمل و درجۀ سوم تیماج است. همه جا هم شراب و گیلاس آبخوری موجود است تمام چراغها برقیست هیچ جای دنیا قطار آهن باین عظمت و شکوه ندیده بودم.

چهارشنبه بیست و هفتم، وانکوبه

در عرض راه خیلی مردم را دیدم که از جرمنی امده بودند. می گفتند می رویم در فلان شهر زمین بخریم که خیلی ارزان می فروشند. خرید زراعت می کنیم. در این شهرها دکان های متعدد است که نمونۀ سنگهای معدن طلا و نقره و غیره را پشت شیشه ها گذاشته اند و نوشته اند «بیائید کلید طلا نزد من است». معلوم شد اولاً هرکس برود در این کوه ها هر معدنی که پیدا کند حکومت آن معدن را به خود آن شخص می دهد و هم چنین کمپانیها رفته اند و پیدا نموده اند مقداری هم نمونه آورده اجاره می دهند. اشخاص با اطلاع زود در امریکا صاحب تمول می شوند. این شهر هنوز محل گردش و تفرج ندارد. بعد از ظهر می رویم به جزیره ای که نامش ویکتوریاست. می گویند چون سی سال است که آباد شده است بهتر از وان کوبه (ونکوور) است. بیست فرسخ است مسافت، که با کشتی کوچک می روند. امروز در اطاق مهمان خانه نشسته بودم، حال عمله جات را می دیدم که تعمیر خط آهن می نمودند. ابداً زوردار نبود. به توسط آلتی که دستشان بود به سهولت الوار را حرکت می دادند. چون علم در کار است همه کاری آسان می شود. خرزوری و جان کندن تا مغرب برای اشخاص بی علم است.

یکشنبه غرۀ ربیع الاول، ویکتوریا

امروز چون جمعۀ این مردم بود من هم رفتم در مسجد ایشان. خوب که تصور کردم دیدم آن چه را که این ها دارند ما به عکس آن را داریم: مثلاً ایشان چراغ برقی دارند در معبدها، ما چراغ پیه داریم. آلات فلزی آنها همیشه براق و شفاف است، مال ما چرک و زنگ خورده، آنها در مسجد چشم گوشند ما فریاد و صحبت می کنیم. واعظ آنها نوعی نطق می کند که همه کس می فهمد زیرا که نطقش زبان عامه است و هر بچه ای درک می کند، واعظ ما نوعی به لسان عرب تند و غلیظ تکلم می کند که خودش هم نمی فهمد. آنها سینی بدست گرفته بدون اظهار به کسی راه می روند؛ هرکس خواست پولی در آن سینی می اندازد برای فلان مصرف، ما برای لهو و لعب شخصی اصرار می کنیم. آنها روی نیمکت های مخملی می نشینند، ما روی بوریای پراز خاک می خوابیم. اینها با آهنگ خوش و مختلف مردم را به مسجد برده، ما به صورت اکراه. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا. چیزی که در خودمان بهتر دیدم فقط تطهیر مقعد است و بس. مقصود از نوشتن این کلمات تعریف این مردم نیست بلکه موعظه است برای کسان شخصی خودم؛ اگرچه گفته اند نرود میخ آهنی بر سنگ و حال آنکه از روی علم و دانائی، مکرر دیده ام که میخ های آهنی به سنگ فرو رفته است.

دوشنبۀ دوم، ویکتوریا

امروز به ذریعۀ یکی از برادران طریقت به کشتی جنگی انگلیس رفتم. توپ های خیلی بزرگ داشت که به اشاره به هر طرف می چرخید و گلوله اش شبیه و به بزرگی قند روسی بود. تمام آلات و ادوات بزرگ براق و شفاف بود چونکه همه روزه بدون استثناء پاک می کنند. همه چیز یدکی داشتند حتی فانوسها که شمع زده بودند و به دیوارها نصب کرده بودند. گفتند اگر چراغ برقی بشکند یا خراب شود تاریک نباشیم. میز و صندلی متعدد روی زمین نصب بود فوراً برچیده بسقف نصب نمودند معلوم شد برای غذا خوردن وصل بسقف می نمایند و بعد از غذا دوباره بجای خودش نصب می کنند و روزی چهار نوبت غذا می خورند. برای هر نوبت وصل و مجزا می کنند. نمی دانم چرا تنبلی نکرده اند. باری نوبت دیگر به حال خود بگذارند. بعضی جاها همینقدر نوشته اند «داخل نشوید» احدی داخل نمیشود. پس باید سواد دو کلمه خواندن باشد که بداند وقتی صاحب خانه می گوید داخل نشوید، اطاعت نماید. این مردم آموختن به دیگری را یکی از شرافات انسانی می دانند چنان چه در هر ده کوره ای چندین مکتب مجانی برای اطفال مهیا کرده اند. چه دختر و چه پسر در سن پنج سالگی به مکتب می رود الی دوازده سال همه چیز را می داند و لایق به هر کاریست. بچه های ما بیچاره ها تا سن پانزده سال آقاموچول هستند، بعد اول ترتیب عروسی است که گوساله گاوی را جفت می کنیم با ماچه خری و متوقع هستیم که اولاد اینها همه چیز بفهمند. دختر را در قفس پرورش می دهیم، بجز خوردن و خوابیدن چیز دیگرش نمی آموزیم. یعنی چیزی نداریم که بیاموزیم. زمانیکه به شوهر می رود هرشب در جنگ است و می گوئیم چرا با شوهرش سازش ندارد و حال آنکه تحمل زنهای ایران و مظلوم بودنشان بیش از مردهاست. افسوس که ما مردم لذت خوراک و جماع را بیش از ترقی و تربیت فهمیده ایم.

سه شنبۀ ششم ربیع الاولی، دریای پاسیفیک

دیشب یکساعت از شب گذشته وارد به کشتی شدیم. این کشتی از کشتی های معروف و عالی است. نامش ملکۀ هندوستان است. برادر پادشاه ژاپون که جهت مبارکباد ملکۀ انگلیس رفته بود با این کشتی مراجعت به ژاپون می کند. مسافت از ویکتوریا که سوار شدیم الی یوکوحما معادل یکهزار و چهارصد و پنجاه فرسخ است. می گویند چهارده روز طول دارد تا برسیم یوکوحما و ابداً خاک دیده نمی شود در این مدت، بجز آب سیاه مواج. باید هفدهم شهر(ماه) حال به یوکوحما برسیم، اگر در راه غرق نشویم والافلا.

جمعهٔ سیزدهم، دریای پاسیفیک

امروز در سر میز غذا می خوردیم، شنیدم انگلیسی ها می گویند امروز شنبه است، صبح دوشنبه به یوکوحما می رسیم. گفتم امروز جمعه است، گفتند چون دوشنبه نداشتیم در این هفته، لهذا امروز شنبه است. چون من بی اطلاع بودم، تعجب کردم. بعد معلوم شد در این دریا اگر به طرف مشرق می روند، یک روز از میانه می رود و اگر به طرف مغرب می روند، یک روز اضافه می شود. به اصطلاح تفاوت دنیای جدید با دنیای عتیق یک شباه روز راه است. مثلا امروز در تمام دنیا شنبه است، لیکن در آمریکا جمعه است. از جزیره ویکتوریا که سوار به این کشتی شدیم، آخرین زمین مغرب است در ینگی دنیا و یوکوحما که می رویم اولین زمینی است که در مشرق است. در حقیقت از دنیایی به دنیایی می رویم…

از مسافرت هیچ دریایی به قدر این دریا دلتنگی ندیده بودم. مسافت بسیار و خشکی هم ابدا به نظر نمی آید. مسافر هم در کشتی خیلی کم است. بر روی هم بیست سی نفر نیستند. مونس، کتاب سعدی است که تمامش در عشق و مودت و میل خودش می گوید با یارانش. نتیجه ای به دست نمی آید از خواندنش. درست اهل زبان هم نیستم که با این مردم، غیر رسمی حرف بزنم. حالم به عینه مثل سگ است. آدمیت نه به نطق است و نه ریش. طوطی هم نطق، و بز هم ریش دارد. قبل از این که با این همه مردم محشور شوم، گمان می کردم شاید تا یک درجه هم ما داخل انسان خواهیم بود. در این سفر به کلی مأیوس شدم. فهمیدم فقط برای مردن خوب هستیم و بس…

پنجم شهر جمادی الاول

با کشتی فرانسه معروف به سیدنی به طرف هنکانگ (هنگ کنگ) عازم شدم. از یوکوحما تا هنکانگ دو هزار و دویست میل است. پول بلیت از ژاپون الی هنکانگ چهل و چهار دالر است که عبارت از بیست و دو تومان می شود در درجه دوم کشتی. هنوز ژاپونی ها به منزله انسانیت نرسیده اند. چند نفر ژاپونی در این کشتی هستند. در سر میز وقت غذا خوردن صدا بیرون می آورند. ازقبیل هورت کشیدن و ملچ ملچ نمودن و غیره. اسباب تعجب فرنگی هاست. خیلی بلند حرف می زنند و می خندند. دو سال قبل که این بنده از شنگائی (شانگهای) عبور نمودم، ابداً استحکاماتی دیده نمی شد. این سفر قلعه بسیار محکمی در کنار رودخانه ساخته اند. معلوم می شود پس از جنگ با ژاپونی ها اهالی و سرکردگان چینی به غیرت آمده در ترقی و حفاظات خودشان سعی می کنند، چنانچه شنیدم چند نفر سرکرده از جرمنی طلبیده اند برای تربیت افواج و فرمایش کشتی های جنگی را داده اند. شنگایی مملکت بسیار بزرگی است که هر قطعه اش علاقه یک دولت است. مثلا فرانسه ها به یک اندازه صاحب خاکند و همچنین انگلیس و سایر دول…

بنده حالت چینی ها را درست مشاهده کردم، خیلی مظلوم شناختم و رقت دست داد. به خصوص ازشنیدن احوالات حکومتی خود چینی ها و ظلم لشکر ژاپونی پس از تسخیر جزیره «فارموزا»، لعنت الله علی القوم الظالمین. هنکانگ شهر کوچکی از خطه چین و متعلق به انگلیس هاست که بر حسب خواهش و دوستی از دولت چین گرفته اند. این شهر بر روی کوه واقع است. به نوعی خوشگل و قشنگ ساخته اند که عروس اکثر شهرها می تواند محسوب شود. آن چه متاع از هر کجا داخل شود گمرک ندارد. به همین ملاحظه اکثر تجار در این جا آمده مشغول تجارت هستند و این مسئله اسباب آبادی مملکت است… باری بیست و یکم ماه اکتوبر از هنکانگ به طرف بمبئی با جهاز بیانو کمپانی معروف به راونا حرکت نمودم. از هنکانگ الی بمبئی چهار هزار و پانصد میل است و قیمت بلیت درجه دوم یکصد و پنجاه و پنج دالر است، مطابق هفتاد تومان پول ایران.

…روز پنجم کشتی وارد سینگاپور شد. بچه های کوچک پنج شش ساله در قایق ها نشسته جلو کشتی آمده چیزی می گویند. مسافرین پول های کوچک میان دریا می اندازند و این بچه ها فوراً در آب فرو رفته پول را می گیرند و این ها از طفولیت عادت نموده چشمشان را در آب دریا باز کنند و ببینند. سینگاپور شهر بزرگی است از خطهٔ چین متصرفی انگلیس و خیلی قشنگ و پاکیزه ساخته اند. این جا همه گروهی دیده می شود. مسلمان های هندی و چینی و مالایی و غیر و وغیره. دو سه مسجد مسلمان دیده شد. جنگل بسیار دارد. کشتی پس از بیست و چهار ساعت توقف به سمت «پی ننگ» که در همین امتداد است حرکت نموده، پس از سی ساعت به پی ننگ رسیدیم. شهری است کوچک، خیلی تمیز و خوشگل. محله ای است مخصوص چینی ها. معلوم می شود اینجا اهالی چین با مردم این شهر آبشان از یک جوب نمی رود که مخلوط با سایر مردم نیستند. این جا هم در علاقه انگلس است. چه انگلیس ها در کل دنیا لقمه ای دارند.

…باری خوراک انگلیس ها بسیار بد است. از بس که گوشت گاو نپخته خوردم عاجز شدم. سر نهار برای هر نفری دو لپه زردآلو مربا کرده بودند، آوردند، حضرات خیلی ممنون شدند. یکی دیگر از آن ها خواهش کرد قدری دیگر به من بدهید، پیشخدمت رفت و یک لپه دیگر برای آن شخص آورد.

در بیان تعریف سیاحت

در اینجا افسوس وطن را خوردم که چرا باید ما مردم ایران همت نکنیم و میوه های ایران را در قوطی های حلبی بسته حمل به تمام دنیا نماییم و تحصیل لیره ها بکنیم. خارج شدنی از ایران  به جز پشم و پنبه و تریاک، آن هم خیلی کم، چیز دیگر نیست و حال آن که متجاوز از دویست سیصد قلم می توان از محصول ایران حمل به خارج نمود. در تمام دنیا گردش نمودم، ابداً مثل هوا و نعمت ایران هیچ کجا دیده نشد. جواهری است در کهنه پیچیده. در کجای دنیا یافت می شود خربزه گرگاب و هلوی خراسان و زردآلوی اصفهان و انار ساوه و انگور شاهرود و غیره و غیره. تمام این ها به (همان) قیمت گزاف فروخته می شود که سگ لندنی را در قوطی ها کرده می فروشند. نمی دانم چه بدبختی است که ما میوه خودمان را نمی توانیم بفروشیم، ناچار باید انگور را سرکه بسازیم و حال آن که ممکن است سرکه را از هر میوه شیرین ساخت. چرا نسازیم شراب و به خارجه حمل نکنیم و به قیمت گزاف نفروشیم. شراب در مذهب ما مسلمانان حرام است؛ آشامیدنش، لیکن پولش که حلال است که صرف معاش حلال نمایند.

وقتی که از بمبئی وارد کراچی شدیم عمله جات پلیس داخل کشتی شده اشخاصی که به کراچی پیاده می شدند، به جز انگلیس ها سایرین را به قرانتین می بردند و یک هفته نگاه می داشتند… انگلیس هایی که در هند هستند به نوعی کبر و غرور دارند که فرعون به پایشان نمی رسد. سبب این است که هر انگلیسی به هند یا ایران آمد، دیگر میل نمی کند مراجعت به لندن نماید. خودشان را مثل چوپان نسبت به گله گوسفند می بینند.

تحریراً فی لیل پنجشنبه چهارم شهر رمضان المبارک سنه ۱۳۱۵ هجری.

«پایان»

برچسبها ←  
اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *