در سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۱)  حسن فیاد و زنده یاد خلیل دیلمقانی تصمیم به انتشار مجله ای به نام «تماشاخانه» گرفته بودند تا  در آن علاوه بر تآتر و سینما به ادبیات هم بپردازند. در آن زمان زنده یاد احمد شاملو در برکلی – کالیفرنیا اقامت داشت. فیاد در نامه ای از او می خواهد تا مطلبی و شعری برای نشر در این مجله بفرستد.  شاملو نیز با سخاوتمندی و گشاده دلی شعر «در جدال با خاموشی» (که هنوز انتشار نیافته بود) را به همراه مقاله ای در نقد حافظ مصحح دکتر پرویز ناتل خانلری برای فیاد ارسال می دارد. 

همسایگان  به مرحمت استاد حسن فیاد نقد  احمد شاملو  از نسخه زنده یاد خانلری  را برای نخستین بار منتشر می کند. این بررسی سندی ارزشمند در مجموعه آثار شاملو در  «سنجش انتقادی» در کار مقابله نسخه های متون فارسی – در این مورد  دیوان خواجه شیراز است، که از ارادت خاص شاملو به وی آگاهیم.

***

فرصت نامحدودی اجازه داد که جلد اول حافظ «مصحح» دکتر خانلری را سطر به سطر بخوانم و بر تلاشی وقت گیر و بی حاصل تأسف مبسوطی بخورم. این دستاورد، برحسب این که عدالت چه باشد و قاضی بی طرف که باشد و دادگاه کجا و قانونش کدام، سندی است قابل ارائه بر بی اعتباری شیوۀ آکادمیک تصحیح و لابد تنقیح و تهذیب دست کم دیوان حافظ، که چنان که خواهیم دید فی الواقع نوعی کار بیکاری است؛ یعنی پیش رو نهادن چند نسخۀ مختلف و مقابله کردن آن ها با هم و کنارنویسی اختلافات شان و دست آخر گزینش مثلاً متن نهائی از میان «فقط همان ها» بدون سنجش انتقادی و دخالت دادن عقل سلیم و منطق مجاب کننده. و نمونۀ یکی از هزارش این که گرچه «مصحح» کوشا نسخه بدلِ درستِ «بحری ست بحر عشق که هیچش کناره نیست» را پیش رو دارد (ص ۱۶۳) بی هیچ دلیل عقلی و ذوقی این صورت خنده آور را ترجیح دهد که «راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست» (غزل ۷۳)، و خوانندۀ بی گناه را حیران به جا گذارد که اگر راهِ بی مرز و کناره همان بیابان درندشت خدا نیست پس به راستی تعریف راه چیست؟

زنده یاد استاد پرویز ناتل خانلری

         چون قصد نقد کار در میان نبود فقط در اواخر دیوان دچار این پشیمانی شدم که چرا از ابتدا کنار این «اسناد» علامتی نگذاشتم و حالا که می خواهم در باب آن چیزی بنویسم به ناچار باید از حافظه مدد بگیرم.

                  جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

                  باشـد که چو خورشید درخشـان به در آیـی. (غزل ۴۸۵)

         لطف کنید این بیت را یک بار و سی بار و صد بار بخوانید و بعد بردارید برای ما بنویسید جز این چیزی از آن دریافته اید که عاشق بینوا به امید آن که معشوق مثل خورشید تابان طلوع کند، مثل صبح از حسرت جان می دهد؟ — والله تا آن جا که در مکتب خانۀ سر گذر یاد ما داده اند صبح نه فقط از حسرت دیدار خورشید جان نمی دهد بلکه درست به عکس با طلوعش تجدید حیات می کند. آن که در مقدم خورشید جان می سپارد شمع است و آن هم نه از حسرت دیدار او، که به تعبیری شاعرانه از دولت دیدارش:

                  تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

                  تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم.  (غزل ۳۱۷)

و این بیت دیگر:

                  می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

                  او خود گذر به من چو نسیم سحر نکرد.  ( غزل ۱۳۹)

         شمع را در آستانۀ طلوع آفتاب می کُشند، پس علی رغم مشکلاتی که ممکن است روش علمی تصحیح دیوان را مخدوش بکند یا نکند صورت صحیح مصراع بی هیچ شک و شبهه ئی «جان می دهم از دولت دیدار تو چون شمع» است نه یاوه ئی که فلان نسخه نویس بی سواد مرتکب شده.

  • در آستین کام تو صد نافه مدرج است

          وان را فـدای طـرۀ یـاری نمی کنـی.  (غزل ۴۷۳)

         و این بدیل زشت و بی معنی کام به جای جان گزین شده است (ص ۹۶۳) قصد ریشخند دیگران در میان نبوده؟

  • چراغ افروز چشم ما نسیم زلف خوبان است

          مباد ایـن جمع را یارب غم از باد پریشـانی.  (غزل ۴۶۵)

         حق نبود استاد مصحح یک کلام از خود بپرسد کدام جمع؟ — و اگر فکرش به خطا رفت که «آن جمع کنایه از زلف است» جلوش بایستد که: «خیر، مورد اشاره بوی زلف است، نسیم زلف است، نه خود آن»؟

         البته در این پروندۀ بخصوص متهم ردیف یک «روشِ ترشرویِ علمی» است که به هیچ وجه اجازه نمی دهد اهل «تصحیح» برای یافتن صورت درست بیت گوشۀ چشمی هم به نسخه های دیگر بیندازند. این کار کفر شدن به کُمبُزه است و جگر شیر می خواهد. وگرنه مثلاً با عنایت به این بیت:

                  از خلاف آمـد عادت بطلب کام، کـه من

                  کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم.  ( غزل ۳۱۲ )

به آسانی می شد این بدیل را انتخاب کرد:

                  خم زلفت به نام ایزد کنون مجموعۀ دل هاست

                  از آن بـاور نمـی دارم کـه انگیـزد پـریشـانی. 

         با وجود این دست کم یک بدیل دیگر که در شمار مطرودان صفحۀ ۹۴۷ آمده می توانست گزینۀ آگاهانه تری باشد: چراغ افروز جمع ما نسیم زلف خوبان است …

  • چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آ(غزل ۴۵۷)

امتیاز این فعل در آن است که نشان می دهد حافظِ اصل کاری بیرون میکده و احتمالاً آن طرف خیابان ایستاده و برو برگرد هم ندارد، چون اگر توی میکده بود می بایست گفته باشد «بیرون شو!» — البته از این بدیل دوم هم که به صفحۀ ۹۳۱ پرتاب شده می شد استفاده کرد، گیرم در آن صورت میزآنسن مصراع از دست می رفت.

  • سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفۀ من

          اگـر ادا نکنـی قـرض دار مـن باشــی .  (غزل ۴۴۸)

         طبیعی است که بدیل «وامدار» صفحۀ ۹۱۳ هم چندان بی ربط نبود ولی انتخاب «قرض دار» در ضمن این را هم نشان می دهد که طرف مربوطه آدم چندان کلاسیکی نبوده یا به اصطلاح رایج، کلاس زیاد بالائی نداشته.

  • آن روز دیده بودم آن فتنه ها که برخاست … (غزل ۴۲۶)

بدیلِ «این» (ص ۸۶۹) بدان جهت مردود شناخته شده که مبادا خواننده تصور کند حافظ گرفتار عقدۀ روانی خود غیبگوپنداری شده و خدا نخواسته می خواهد بگوید فتنه هائی را که امروز برخاسته در فلان زمان دیده بوده. می بینید که در نهایت فصاحت می گوید آن فتنه ها را همان روز دیده بوده است.

  • آن لعل دلکشش بین وآن خندۀ دل آشوب(غزل ۴۱۵)

نه «خندۀ پرآشوب» یا چنان که در بدیل های صفحۀ ۸۴۷ آمده: خنده های شیرین.  – منظور دقیقاً خندۀ دل به هم زن و مهوع حریف بوده تا خیال نکند علی آباد هم شهری است.

  • گفتم ای جان و جهان دفتر گل عیبی نیست … (غزل ۴۱۴)

این واو عطف فقط یک چیز را ثابت می کند و آن این که شاعر می خواسته است معشوق را یک بار «ای جان» خطاب کند، یک بار «ای جهان» (که این دومی به دلیل بی ربط بودن فقط می تواند مخفف نام محبوبی باشد موسوم به جهانگیر خان) و چون وزن شعر راه نداده بناچار از خطاب «ای» فاکتور گرفته است. واقعاً قباحت دارد که قبول کنیم شمس الدین محمد شیرازی تحت تأثیر جلال الدین محمد بلخی به معشوق گفته باشد «ای/ جان جهان»! – اگر نه این بدیل آن جور با اطمینان به آشغالدانی صفحۀ ۸۴۵ پرتاب نمی شد.

  • هان بر در است قصۀ ارباب معرفت

         رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو. (غزل ۴۰۷)

         مدعیِ بی وجه و بی معنی بودن مصرع اول نمی شویم، چرا که محتمل است گزارش احوال ارباب معرفت به آستانه یا درگاه نیز رسیده باشد. سوآل فقط این است که این مصراع چه گونه با مصراع بعدی ربط به هم می رساند؟ آیا صورت درست مصرع «جان پرور است صحبت ارباب معرفت» نیست؟

  • صوفی مرا به میکده بُرد از طریق عشق

          این دوده بین کـه نامۀ من شد سیاه از او. (غزل ۴۰۵)

         یک بیت و چند نکتۀ بسیار دقیق. یکی این که آنچه باعث سیاهی کاغذ و کاغذ دیواری و دستمال کاغذی و کارنامه و نامۀ اعمال و این جور چیزها می شود «دود» (نسخه بدل صفحۀ ۸۲۷) نیست بلکه به طریق اولی «دوده» است و بس. حقیقتی که همگی چنان ازش غافل بودیم که ابلهانه می پنداشتیم تازه خود دودۀ ناقلا هم محصول سیاهکاری و نعل وارونه زدن دود معصوم است. دیگر این که صوفی بر اثر سعایت های حافظ چنان از چشم ما افتاده بود که حتی فکرش را هم نمی کردیم یک بار در نهایت لوطی گری او را از طریق عشق به میخانه مهمان کرده باشد، و حتی از فرط نادانی بر این گمان غلط بودیم که مصرع اول این بیت چنین است:  کردار اهل صومعه ام کرد می پرست. (بدیل صفحۀ ۸۲۷)  منتها حافظ رند با این که در مصراع اول بند را آب داده باز دست از موش کشی برنداشته و در مصراع دوم با زیرکی تمام گناه میخواره شدنش را هم دربست به گردن صوفی مادر مرده که دوده یعنی انچوچکی بیش نیست انداخته و به این ترتیب همۀ مخارجی را که آن بزرگوار در میخانه متحمل شده به حساب بودجۀ محرمانۀ خانقاه و هزینۀ سری سابوتاژ آن دستگاه گذاشته است.

  • فضـــول نفـس حکایـت بسـی کنـد ســاقـی

          تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن. (غزل ۳۸۹)

         همه اش تقصیر ملای مکتبدار ما است. آن موجود عوضی از سر خبث طینت این جوری حالی ما کرده بود که نفس بد ذات تو را به گناه کردن وسوسه می کند و عقل هشدارت می دهد که به دنبال وساوس نفسانی مرو! – جای خوشوقتی بسیار است که پیش از چیده شدن غنچۀ پژمردۀ حیات ما به دست بی ترحم مرگ، ابرهای تیره کنار رفت و ما به موقع توانستیم در انوار آفتاب حقیقت دریابیم که همۀ رذائل و خبائث زیر سر عقل نابکار است، و آن کـه ما مردم گمراه را به صـراط مسـتقیم هـدایت می فرماید همانا نفس امارۀ شیطانی می باشد. – برای آن که کاملاً مستفیض بشوید حتماً بیت مربوطه را بارها و بارها از لحاظ خود بگذرانید. اگر معنی بیت چیزی خلاف این بود می بایست به این صورت تصحیح می شد که: «فضول نفس خیلی ور می زند، ساقی / تو کار خود بنه از دست و اصلاً می به ساغر نکن». ملاحظه فرمودید؟ – ضمناً توجه داشته باشید که در مصراع دوم صد البته کار خود «مده از دست» درست است نه «منه از دست»، چون گویا در قوانین کار آن دوره مادۀ صریحی وجود داشته که بر اساس آن ساقی نابابی که در امر سقایت تعلل می کرده بی درنگ کارش را از دست می داده. ظاهراً باید یک نسخۀ خطی این قانون کار در کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات تهران یا شیراز موجود باشد.

  • غـم دل چنـد تــوان خـورد کـه ایـام نمانــد

          گو مه دل باش و مه ایام، چه خواهد بودن. (غزل ۳۸۴)

         مه نشانۀ نفی است و همان است که در امر منفی می آید، مثل مگو و مکنید و امثال این ها. هیچی، همین قدر گفتیم تا بدانید که می دانیم.

  • مـن اگـر خارم اگـر گل چمن آرائی هسـت

        که از آن دست که او می کشدم می رویم. ( غزل ۳۷۳)

         ممکن است یکی از فضلا به رسم پوزه مالی مدعیان هم که شده بگوید این فعل چه معنائی می دهد یا دست کم بر بدیل می پروَرَدم (ص ۷۶۳) چه امتیازی دارد؟

  • عبوس زهـد به وجـه خمار بنشیند

           مرید فرقۀ دردی کشان خوشخویم. (غزل ۳۷۲)

         اگر حضرت پرتو علوی زنده است عمرش دراز باد که (اگر اشتباه نکنم) در کتابش «آوای جرس» صد جور پشتک و وارو زد تا از این بیت معنی درست درمانی به دست بدهد و نتوانست، تنها به  این سبب که کلمۀ اول آن را به فتح می خواند نه به ضم؛ یعنی آن را صفت می گرفت (= ترشرو) نه اسم مصدر (= ترشروئی). من یقین دارم که استاد خانلری آن را به ضم «هم» خوانده بوده، و بر شکاکش لعنت. اما این که دریافتِ چه معنائی از بیت او را واداشته است فعل ننشیند را – علی رغم این که «در همۀ نسخه های محل رجوعش بنشیند بوده، و علی رغم شیوۀ آکادمیک خود «تصحیح قیاسی  [کند]  به جای ننشیند» (ص ۷۶۱) جای تأمل باقی می گذارد. این تصحیح، آشکارا در معنی روشن بیت اخلال کرده، و معنی بیت به گمان این گمراه جز این نیست: «آن ترشروئی شباهتی به ترشروئی شخص خمار ندارد که به جامی از میان می رود، و همین است که مرا مرید دردی کشان خوشخو کرده است.» – اگر آن ترش روئی نیز مانند این یکی فرو نشیند دیگر تأکید بر ارادتمندی به فرقۀ دوم چه لازم بود؟

  • اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

          من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم. (غزل ۳۶۷)

         من چیزی ندارم بگویم. شما بفرمائید که از میان افعال بدو تازیم و بر او تازیم و به هم سازیم (بدیل های صفحۀ ۷۵۱) و بالاخره این به هم تازیمِ وحشتناک که نزدیک ترین معنیش به یکدیگر بتازیم است از مقدمات جنگ های داخلی، کدام یک را اختیار می کردید.

  • ز آفتـاب قـدح ارتفـاع عیـش مگیـر

           چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم. (غزل ۳۵۰)

         لابد نیت اصلی متهم کردن حافظ به پریشان گوئی بوده است وگرنه هیچ چیز دیگر نمی تواند توجیه کنندۀ انتخاب این بدیل معکوس (به جای بگیر) باشد که با رجوع به صفحۀ ۷۱۷ می بینیم در شش نسخۀ مورد استفادۀ «مصحح» هم وجود داشته! – معنی صریح بیت این است: «عیش را که در طالع این روزگار نیست در قدح باده بجوی.» – ماشاءالله خوب است که ابیات اول و دوم هم مورد قبول استاد بوده:

  غـم زمانه کـه هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت

چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

  • دامن مفشان از من خاکی که پس از من

           زیـن در نتـوانـد کـه بـرد بـاد غبـارم.  (غزل ۳۲۰)

         انتخاب «پس از من» به جای بدیل «پس از مرگ» (ص ۶۵۷) که بارش بسیار بیشتر است.

  • به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

           عزیز من که به جز باد نیست همرازم. ( غزل ۳۲۵)

         مصراع دوم را به این صورت بخوانید: «غریب، من! که به جز باد نیست همرازم.»  تا راحت تر دریابید که روش علمی چه گونه می تواند از بیتی چنین زیبا چیزی چنان زشت بسازد.

  • اول ز تحت و فوق وجودم خبـر نبـود

          در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم. (غزل ۳۱۴)

         من نتوانستم بفهمم در تحت و فوق آدم چه «نکته»ئی هست که برای شناختش حتماً باید در مکتب غم یار به تلمذ پرداخت؛ تا بالاخره در بدیل های صفحۀ ۶۴۵ با یافتن کلمات «حرف و صوت» به قرینه معلومم شد که چون حروف و اصوات را در مکتب می آموزند و تحت و فوق شان را کم و بیش پیش از مکتب می شناسند، احتمالاً می بایست این نسخه بدل برای متن برگزیده شده باشد.

  • نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست(غزل ۳۱۰)

گویا کلمه ئی که الف دارد «یار» است، یعنی نسخه بدل صفحۀ ۶۳۷، و نه «دوست». چیزی که تردید برنمی دارد این است که حافظ هرگز از پرداختن به چنین نکات ظریفی غفلت نمی کرده.

  • عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

        دیـرگاه اسـت کـز ایـن جـام هلالـی مسـتم.  (غزل۳۰۷)

         گویا چیزی که ازش مست می شده اند معمولاً «لب شیرین» معشوق بوده است نه سبیل او که تازه تشبیهش به جام هلالی از مقولۀ تشبیه ریش یار به خم سرکه شیره است.

  • بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم

         که از سوآل ملولیم و از جواب خجل. (غزل ۲۹۹)

         البته اگر خیلی لازم باشد می شود بیت را به این صورت هم معنی کرد: «امیدواریم یار از این بابت که سوآل ملول و جوابگوئی شرمسارمان می کند از ما نرنجد.» – ولی آخر چرا باید مصرع بدین روانی را که در صفحۀ ۶۱۵ آمده بی هیچ دلیلی مردود بشماریم؟:

                  بود که یار نپرسد گنه به خلق کریم …

که گذشته از همه چیز به خجل بودن از جواب هم (که در نهایت ظرافت موضوعِ معترف بودن به گناه خود را مطرح می کند) پاسخ می دهد حال آن که بدیل گزین شده به علل و اسباب ملول بودن از سوآل و خجل بودن از جواب هیچ اشاره ئی نمی کند جز این که: خب دیگر، اخلاق سگ ما این جوری است که حوصلۀ سوآل و جواب نداریم.

  • هر آن کس را که بر خاطر ز عشق دلبری باریست

            سپندی گو بر آتش نِه که دارد کار و باری خوش. (غزل ۲۸۳)

         جای حضرت هدایت سبز که اگر بود و می دید لابد اسم این تصحیح را می گذاشت صنعت ملیح تعویض المستمع! – خیر قربان، دارد بی گفت و گو غلط است و داری که کنار گذاشته شده درست. معنی این شکلیش می شود: بگو اسفندی بر آتش بگذار چون ( او ) کار و بار خوشی دارد! «- لُبّ ِ مطلب این که یا «سپندی گو بر آتش نهد» می تواند درست باشد (که در وزن جا نمی افتد)، یا اگر «بر آتش نه» درست است (که هست) دیگر تغییر مخاطب به شخص ثالث موردی ندارد.

  • ای کـه گفتـی جـان بـده تـا باشدت آرام دل

       جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز.  (غزل ۲۵۹) 

         جان به غم هایش سپردن جواب مصراع اول را نمی دهد. بدیل درست آن «جان به یغمایش سپردم» است.

  • اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

          کـه به تلبیس و حیل دیـو مسـلمان نشـود.  (غزل ۲۲۰ )

و نکتۀ جالب این که بدیل سلیمان همان جا جلو چشم استاد مصحح بوده است.

  • یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

          آن که او خندۀ مستانه زدی صهبا بود. (غزل۲۰۰)

         احتمالاً مصحح ادیب معتقد است که در «بزمگاه» فقط لات بی ادبی مثل شراب ممکن است هِرّه کِرّه کند، چون لابد معمولاً حاضران در کمال ادب دور تالار دو زانو می نشینند و تنها از طریق پرسیدن وضع کار و کاسبی یکدیگر حال می کنند! در غیر این صورت چرا می بایست به جای «مجلس» (ص ۴۱۷) بزمگه را بپذیرد؟ آن هم بزمگهِ کوسه ریش پهنِ خلق و ادب را که اگر شرابش نبود به مجلس ترحیم شبیه تر می شد.

  • گر می فروش حاجت رندان روا کند

         ایـزد گنـه ببخشـد و دفـع وبـا کنـد.  (غزل ۱۸۱)

         بدون شرح!

  • رقص بر شعر خوش و نالۀ نی خوش باشد … (غزل ۱۸۰)

مطلقاً قابل درک نیست که چرا بدیل شعرِ تَر حتی به بهای تکرار بی نمک کلمۀ خوش هم که شده می بایست کنار نهاده شود.

  • گوی خوبی که برد از تو که خورشید آنجا

         نه سواری است که در دست عنانی دارد. (غزل ۱۲۱)

         گمان نمی رود بر سر مضمون بیت مخالفتی در میان باشد: «در این عرصۀ چوگانِ زیبائی که حتی کُمیت خورشید نیز لنگ است تو را حریفی نیست.» – فقط می ماند این که ببینیم مصحح با گزینش کلمات از میان نسخه بدل ها این مضمون را به چه صورتی عرضه می کند.

         نخست این که در مصراع اول، «آنجا» (به جای اینجا) به طور قطع مردود است. سخن از میدانی می رود که گوینده کنارش به تماشای مسابقه نشسته است و می تواند حریفان را ببیند و در حق شان قضاوت کند. پس در این میدان، یعنی اینجا.

بعد می رسیم به مصرع دوم و حیران می مانیم که این دیگر چه نحو سخن گفتن است؟ آیا می خواهد بگوید خورشید سواری نیست که عنانی در دست داشته باشد؟ یا خورشید «ناسوار» یا «سواری ندانی» است که بی جهت عنان به دست گرفته؟ به عبارت دیگر یعنی خورشید در اینجا یالانچی پهلوان معرکه و حسن کچل قصه است که پیش از شروع بازی کنار گذاشته می شود؟ خب، پس در این صورت اگر هم مسابقه ئی در کار باشد، مسابقۀ بی شور و شکوهی است که پیروز شدن در آن دست انداختن خویش است.

اکنون ببینیم اگر کلمۀ «نه»ی ابتدای مصرع را به «نِی» تبدیل کنیم حاصل کار چه می شود. می شود: «پیروزی از آن توست چرا که حتی خورشید بلند هم در این میدان کودک نیسواری بیش نخواهد بود.» – خورشید یالانچی پهلوان معرکه نیست، تازندۀ آسمان هاست، اما در قیاس با تو او نیز نیسواری حقیر می نماید.

         البته گفتنی است که این بیت در چهار نسخه از پنج نسخۀ مصحح به همین صورت آمده و نسخه بدل هم ندارد. و این را هم اضافه کنم که اصولاً این بیت بخصوص، به جز یک استثنا، در تمامی نسخه های خطی یا چاپ شده ئی که من دیده ام به همین صورت «نه سواری است» آمده. اما آن مورد استثنائی نسخۀ مرجع همایون فرخ است. این بزرگوار شانزده هفده سال پیش چند هزار صفحه یاوه دربارۀ غزل های حافظ به هم بافت و پس از ضیافت ناهار مجللی که فحول فضلا را به آن دعوت کرد با نشان دادن یک کوه کاغذ حرام شده از یکایک ایشان تصدیق نومچه گرفت و همۀ آن به به و چه چه ها را هم کلیشه کرد و در نخستین صفحات جلد اول آن ترهات به چاپ زد که در حقیقت پروندۀ عملیات نان به قرض یکدیگر دادنِ کافِّه فضلا و دانشمندان صاحب عنوان کشور است

         باری، از همان صفحات اول کتاب آشکار بود که حضرت چه آشی بار گذاشته است اما من اگرچه نه همۀ آن افاضات را دست کم بِیتابیتِ غزل هایش را خواندم و با متن خود مقابله کردم و این یک توفیق را یافتم که به بدیلِ «نی سوار» دست یابم و آن را «هم» به نسخۀ خود وارد کنم. خوشبختانه آن حضرت ادعای تصحیح دیوان کرده بود وگرنه شاید او هم روش علمی در پیش می گرفت و همین یک نسخه بدلِ درست هم از صفحۀ روزگار حذف می شد. به هر حال منظورم این است که در تصحیح حافظ حتی اگر کار کیلوئیِ همایون فرخ ها هم ندید گرفته شود بسا که نکته ئی از کف برود. یعنی که شیوۀ آکادمیکِ مقابلۀ دو یا چند نسخه با هم – که اسمش را گذاشته اند «روش علمی» تا زهرۀ بعضی ها را بترکانند – هیچ راهی به هیچ دهکوره ئی نمی برد و در نهایت امر، چنان که به عرض تان رساندم کار بیکاری از آب در می آید.

  • هرکه زنجیر سر زلف پری روی تو دید … (غزل ۱۸)

اگر بی درنگ نپذیریم که استاد انتخابِ صفتِ پری رو برای زلف یار را فقط و فقط به نیت خیرِ خنداندن اهل حال صورت داده است کار بیخ پیدا می کند؛ بخصوص که دست کم یک نسخه بدلِ «هر که زنجیر سر زلف پریروئی دید» را هم زیر چشم داشته (ص ۵۳)

  • ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

           پیرانه سـر بکن هنری ننگ و نـام را.  (غزل ۷)

         مصحح در کمال فروتنی نشان می دهد با انتخاب بکن به جای مکن که در نسخه بدل ها (ص ۳۱) هم آمده مطلقاً به مفهوم کلی اعتنا نفرموده است. غزل، بیت به بیت پیش می رود تا به آنجا می رسد که: «مصلحتِ نام و ننگ نگذاشت در جوانی از زندگی نصیبی ببری؛ حالا دیگر سر پیری اندیشۀ نام و ننگ را کنار بگذار!» و این همان مضمون است که درست در غزل بعدی به این صورت دیگر بیان می شود:

             گرچه بدنامی است نزد عاقلان

                ما نمی خواهیم ننگ و نام را.

         یا به این صورت دیگر در غزل ۴۴۴:

                  بگذر از نام و ننگ خود حافظ

                  سـاغر می طلب کـه مخموری

         بیت را به صورتی که آمده فقط چنین معنی می توان کرد: «تنها با توجه به نام و ننگ می توان از بوتۀ عیش گلی چید؛ و حافظ تنها به این سبب از جوانی بهره ئی نبرده که اصلاً در بند نام و ننگ نبوده است!» ، در حالی که سراسر این غزل و بسیاری از غزل های دیگر خلاف این را می گوید. – فی الواقع یک چیزی مریزاد!

  • به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

       که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را. (غزل ۶)

         معلوم نیست استاد مصحح چی را «تصحیح» کرده است؛ و اصولاً هنگامی که کار شخص از مرحلۀ محدودِ «انتخابِ» این یا آن کلمه (که تازه همانش هم جای حرف دارد) برنمی گذرد ادعای «تصحیح کردن» چه ارزشی ایجاد می کند. به زبان فصیح فارسی که جناب خانلری استاد مسلمش بوده، در این بیت – تا آن جا که عقل قاصر ما قَد می دهد – پادشاه و ملازمان او یکی گرفته شده و مفهوم راست حسینیش این است که: «کی می رود به ملازمان سلطان بگوید که به شکرانۀ پادشاهی گدا را از نظر مران؟»، در صورتی که منظور کاملاً روشن است: «کدام یک از ملازمان پادشاه این مطلب را به او می رساند؟»

         اگر انتخاب کنندۀ پرت ترین صورت این بیت در روش عبوس علمی خود مختصر تخفیفی می داد و نیم نگاهی هم به نسخه های دیگر دیوان می انداخت؛ اگر در معنی بیت اندک تعمقی می کرد و با بی معنی یافتن نسخه یک جو تعقل و منطق را هم در کار دخالت می داد؛ یعنی اگر فقط وسواس وفاداری به نسخه های  ملاک را اصل نمی گرفت و با استفادۀ واقعی از عنوان «مصحح» و توجه به معنی آشکارا غلطِ بیت این «به»ی مخل را به «ز» تبدیل می کرد، نه آسمان به زمین می افتاد نه حاصل کار چنین بی ربط از آب در می آمد، نه حافظ بی گناه به شلختگی در کاربرد زبان متهم می شد.

***

         خطاهای حافظ دکتر خانلری همین چند تا نیست و مثنوی هم دارد هفتاد من کاغذ می شود. با این همه آیا می توان مثلاً از سهل انگاری هائی چون بی دقتی در انتخاب متن که با وجود پیش رو بودن بدیل باعث تکرار بی وجه قافیه شده است چشم پوشید؟

                  ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید (بیت اول غزل۲۳۰)

                  و: ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید ( بیت ۴ غزل ۴۰۷) که بدیلش، گرچه در نسخه های ملاک نبوده، این است:

                     با ما سر چه داشت؟ بگو ای صبا، بگو!

                  و: می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو. (بیت ۱۲)

                  یا: که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی. (بیت ۳ غزل ۴۵۹)

                  و: که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی. (بیت ۵)

  • مورد دیگر، بی توجهی صرف به معانی ابیاتی است که ناگزیر می باید مبتدا یا خبر بیت بعدی یا قبلی خود باشد و نیست، و لاجرم نامربوط و بی معنی است و نشان دهندۀ این واقعیت که ابیات – لااقل به همین یک دلیل ساده – در جای مقرر خود ننشسته است: یعنی دقیقاً مشکلی که توالی و ترتیب ابیات هر غزل را مطرح می کند. نمونه را به مفاهیم آشفتۀ چند بیتی از غزل ۱۲۶ توجه کنیم:

۱- ســحر بلبل حکایـت بـا صبـا کــرد

    که عشق روی گل با ما چه ها کرد

۲- نقاب گل کشید و زلف سنبل

     گره بند قبای غنچه وا کرد

۳- به هر سو بلبل عاشق به افغان

     تنـعم از میـان بـاد صبـا کـــرد

۴- از آن رنگ رُخَم خون در دل انداخت

     وزین گلشــن بـه خـارم مبتـلا کــرد

۵- خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

    که درد شب نشینان را دوا کرد…

         کاش آن جوانمرد که می زد رقم خیر و قبول عمرش به دنیا باقی بود تا می شد از او پرسید به راستی از این غزل چه دریافته است. در بیت نابجای دوم، فاعل افعال کشید و واکرد کیست؟ بلبل یا عشق روی گل؟

         در بیت نابجاترِ چهارم، فاعل افعال «انداخت» و «مبتلا کرد» کیست؟ لابد باید بگوئیم باد صبای مصرع دومِ بیتِ پیشین، و یک لحظه هم از خود نپرسیم که این چه جور تنعم فرمودنی است! – ولی به بیت پنجم که رسیدیم ناگهان معلوم می شود تو آش مان از اول عوض نمک شکر ریخته ایم: دشمن بی رحم بیت سوم یکهو اینجا مورد بخشش و عنایت قرار می گیرد و بی هیچ مقدمه ئی کاشف به عمل می آید که باد صبای جفاکارِ بیت سوم فی الواقع از طریق همان بلاهائی که به روزِ «من» لطمه دیدۀ بیت چهارم آورده و دلخون و خارپیچش کرده، بی این که خودش بداند درد ما بیدارخوابی کشیدگان را دوا فرموده است. پس خوشش باد آن نسیم صبحگاهی!

         با این پریشان گزینی سر فتح کجا را داریم؟

         من در صفحۀ سی و یک پیشگفتار خود بر غزل های حافظ صورت مرتب شدۀ این غزل را نشان داده ام و مکرر نمی کنم. آنچه می خواهم بگویم این است که اگر واقعاً به داشتن ربط و معنای خردپسندی در غزل معتقد نیستیم و برآنیم که شعر اگر معنی درست و دقیقی داشته باشد دیگر شعر نیست، قضیه صورت دیگری پیدا می کند. اما اگر چنین اعتقادی نداریم باید همین قدر که یک بار چنین آشفتگی و پریشیدگی را حس یا کشف کردیم گرفتار این دغدغۀ خاطر بمانیم که مبادا نظیر آن در غزل های دیگر هم راه یافته باشد؟ – این دیوان هیچ دغدغۀ خاطری را نشان نمی دهد، مثال دیگر را توجه کنید به توالی بی وجه این دو بیت از غزل ۱۳۶:

                  گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

                  گفت آن روز کـه ایـن گنبـد مینـا مـی کــرد

                  گفـت آن یـار کـز او گشــت ســـرِ دار بلنـد

                  جرمش ایـن بـود که اسـرار هویدا می کرد

         به عنوان یک استاد مسلم زبان فارسی، من خاک پای دکتر خانلری را به چشم می کشم، اما آنجا که پای حافظ و میراث گرانقدرش در میان آید، طرف حافظ را می گیرم. می دانم آن ها که شخص پرستند نه جویای حقیقت علی الرسم جنجال خواهند کرد که بزرگش نخوانند اهل خرد و الخ … و البته زحمت دیگران داشتن مشکل نیست اگر ترازوی اهل انصاف آنچنان که در شأن آن است سنجیدگی نشان ندهد.

  ۱۵ دی ماه ۱۳۶۹

احمد شاملو                                                                       

نامه شاملو به حسن فیاد

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.