داستان کوتاه

زنگار

انگار تصوری بود یا خواب، یا عارضه ای از بطلان یک آرزو که تفسیری ندارد و تنها ذات خودش هست و آدمی که آن را حس می کند و واسطه ای بین حس کننده و آن عارضه نیست جز تأثیر آن که مانند گودالی تیره رنگ و دهان گشوده در ذهن جا باز می کند و تا پایان عمر مانند لکه ای سیاه باقی می ماند.
این تصویر با توهم من در آمیخته از آن زمان که آن را دیدم، یا حس کردم، یا خیال کردم،فرق نمی کند و نمی دانم آن زمان کی بود. شاید طرح آن ابتدا در من موجود بود و شرایط بیرونی برای واقعیت بخشیدن به این طرح ذهنی اندک اندک فراهم شد. فقط یادم هست، از زمانی که خود را شناخته ام و این در نوجوانی من بود، در خانه که هشت گوش بود و دیوارهای بلند داشت تنها یک درخت گردو داشتیم که بلند و تناور بود و قدش از دیوار هم میگذشت. تنه درخت لخت و قهوه ای رنگ و خط و خالی بود و در فضای حزن انگیز خانه خط عمود هولناکی به جا می گذاشت. جلوی طاقنمای دیوارها گلدان های بزرگ شمعدانی که گلی نداشت چیده بودیم. طاقنماها با طرح نیم مدور کهنسال و آجرهای شش گوشه مثل کندوهای بزرگی به نظر می رسیدند. کف حیاط با تخته سنگ های چهارگوش خارا مفروش بود و از سمت جنوب به دالانی با سقف ضربی نیم مدور می رسید که در سنگینی از چوب افرا آن را به کوچه وصل می کرد و کلون بزرگ در ، در حلقه آهنی تیره رنگی مدام خفته بود و پنجه های من گاه به حسرت و زمانی به تردید، کلون را امتحان می کرد تا شاید در بر پاشنه سنگین بچرخد و گل میخ ها جفت خود را رها کنند و روزنه ای به کوچه باز شود و من راه روشن سنگفرش آن را با درختان اقاقی و رهگذران ناشناس ببینم.
ولی کلون مثل کوهی سنگین در حلقه لنگه دیگر خوابیده بود و تاریکی از راهرو این سو به روشنی خانه می پیوست که در سایه گردوی کهنسال بی نور خورشید انگار همیشه در غروب مانده بود. روبروی راهرو ایوانی بود کشیده با ستون های بلند که به در باریک اطاق ها وصل می شد و اطاق ها هفت در باریک رو به ایوان داشتند که سردری گرد با شیشه های مشبک داشت و رنگ لاجوردی حزن انگیزی از آنها روی گلهای قالی که بر کف اطاق ها افتاده بود، می تابید. و اطاق ها در همه وقت، خواه روز و خواه شب، ساکت و افسرده بودند و نور تک پایه ها و جارها نمی توانست از افسردگی آن ها بکاهد. وقتی از ور رفتن به کلون خسته می شدم به سکوت اطاق ها باز می گشتم و مثل حیوان دست آموزی روی نیمکت سرخ رنگ در گوشه ای از اطاق چمباتمه می زدم و به دوایر مار پیچ نقوش قالی می پرداختم که به نظر من مانند راه زندگی شوخی بلهوسانه تلخی داشت و مانند آن، کلامی پیچیده در اشاره و طنز بود و گلهای شاه عباسی روی قالی با زنبق ها و میناها و بته جقه ها که میان دوایر پیچ در پیچ نقوش اسلیمی چون دختران دم بخت شوخ به نظر می رسیدند و من آن زمان و همیشه در این مطالعه اضطراری به بخت می رسیدم که مانند مرگ مسأله ای اجتناب ناپذیر و گنگ است و به این واقعه که آن بستر که در لحظه زفاف پهن می شود خیلی آسان – و همیشه مانند گور، مامنی است برای یک آرامش ستوه انگیز که در نهایت خویش به «پوسیدگی و غربت» می رسد.
و درود بر مرد که نگهبان این آرامش است و در میان بازوان اوست که زن خرد خرد مستعمل می شود و به تباهی می رسد و باز به این فکر شوم می رسیدم که در گورستان زن ها به قربانیان بستر می مانند که همگی با مرگی یکسان در کنار هم خفته اند و شکاف میان پایشان علت این نیستی است و جاذبه جفت و مرگ در ذاتشان خانه دارد و به این گل های شوخ و یک بعدی قالی چه شباهتی دارند که شوخ می خندند و در پیچش طرح های سرنوشت که به هستی زودگذرشان تکیه و شکل داده به عنوان «بخت» فکر می کنند و این بخت نامی دیگر دارد که بهتر است «استعمال» و «تباهی» باشد و خوشبختی اشان همانقدر ناپایدار و خیالی است که زیبایی نیشخند آمیز طرح های اسلیمی.
آن قدر می نشستم و فکر می کردم تا شب در افکارم رخنه می کردکه طولانی و نمناک و بی ستاره بود و آن گاه که سفره را بر می چیدم و درهای چوبی بسته می شد و سیاهی جای رنگ لاجوردی شیشه ها می نشست، ماه آرام و مبهوت به من که زن بودم و در بسترم راضی و آرام و مطیع به شوهرم تن می دادم، می نگریست و من در این هنگام آنقدر آسوده بودم که به مرده ای شباهت داشتم و نه به کوچه فکر می کردم و نه به گل های قالی که هرگز سایه نداشت.
آن موقع من به بیست یا سی سالگی رسیده بودم، زمانی به تقریب بود و احساس من نوخاسته و فروخفته، روزهای آرام و شب های یکسان از من می گذشت و آرامش در وجودم دانه سکر آوری کاشته بود. روزها آنقدر یک شکل می گذشت که هر زمان که روی نیمکت نشسته بودم و به گل های قالی نگاه می کردم مانند زمانی بود که از سایه درخت گردو به ستوه می آمدم و به هوای دیدن روشنی کوچه پشت در می رفتم و با همه تقلایم سعی می کردم که کلون در را باز کنم. به سوی کوچه ای که می دانستم حالا درختان اقاقی اش غرق در شکوفه است و آبی صاف از قنات در جوی می آید و ریگ های رنگارنگ زیر زمزمه آب صاف خفته اند و آب آنقدر خنک است که دست را می گزد و زمزمه اش آنقدر نرم که به نوای تاری می ماند که شب ها از صفحه گرامافون همسایه می شنیدم، بال بکشم. اما من نمی توانستم در را باز کنم. آن قدر از این بابت نومید شده بودم که خشم جای زور را گرفته بود و چنان به کلون در می آویختم که انگار جان داشت و من با آن مبارزه می کردم که باید این کار را ادامه بدهم تا زنده هستم، باید کوشش کنم که در باز شود.
آن روز صبح، نزدیک ظهر بود، حدود ساعت ده که من به اوج تقلایم رسیده بودم. ناله ای از خستگی می کشیدم و هنوز از پا نیفتاده بودم که صدایی از آن سوی در، بیرون از خانه، از کوچه آمد و پرسید که: چه می کنم؟
ایستادم و گوش دادم. شاید وهم بود یا تصور، قلبم می طپید و وحشتی در وجودم آمده بود. اگر خیال کرده باشم؟ و صدا دوباره آمد. نرم و آشنا و مهربان بود و باز پرسید. و من با تردید جواب دادم. پاسخ من به من ثابت کرد که اشتباه نکرده ام و واقعا کسی از آن سوی در با من حرف زده. صدا دوباره آمد. آشناتر و مهربان تر سخنانی گفت و من فهمیدم که وقتی مرا دیده و می شناسد و می خواهد بداند که چه می کنم. شاید تقلای مرا از پشت در فهمیده.
نمی دانم در آن لحظه چه تأثیری یافتم از این که فهمیدم کسی دیگر، که من او را ندیده و نمی شناختم با من آشناست. انگار از آن سوی دیوار ریسمانی برایم انداخته باشند. این فکر تازه که می توانست تمام حواس مرا به خود جذب کند در سکوت دیرپای من و در تنهایی کسالت بارم، مجال رشد و پای گیری خارق العاده ای یافت.
وقتی شب گذشت و روز رسید، هر آن به صدای ضربه های ساعت که لحظه ها را طی می کردو حرکت تند و شتابزده ثانیه شمارکه دیوانه وار و بی امان بود با تشویش و انتظار گوش دادم. ساعت به ده رسید و ده ضربه ده بار در قلبم را کوفت و ده نزدیک به نیمه بود که از زیر سایه گردو گذشتم. آفتابی کم رنگ بالای شاخه ها را که در اهتزاز نسیم اردیبهشت بود ، روشن می کرد. دالان سرمایی محسوس داشت و انگار سکوت امروز از هر روز غلیظ تر بود.
پشت در ایستادم و همه حواسم به کوچه رفت و ناگهان صدا آمد با همان سئوال:  چه می کنم؟
لب هایم قفل بود و با همه یقینم می خواستم ساکت بمانم. در آن روز بخصوص من پس از سال ها شوهرم را حس می کردم و وجود او برای من موردی شده بود سوای سکوت و کلون در و گل های قالی. هراسی تشویش دهنده در قلبم لانه کرده بود. ترس بی نام و ناشناخته ای مرا ساکت می کرد. هزاران سئوال در در ذهنم برخاسته بود و تنها پاسخی که برای همه آن ها می یافتم سکوت بود. سکوت پناهم می داد. مثل اینکه تند بادی بخواهد مرا از جا بکند، سکوت مانند عمود تنه ضخیم گردو بود که به آن تکیه بدهم. من خود را مشرف بر امواجی خروشان می یافتم که دهان گشوده به سوی من حمله آورده بودند و زیر پایم هیچ نبود. این بار با لحنی دیگر دوباره پرسید:
– هستی؟ چه می کنی؟
آهنگ صدایش طعم آفتاب داشت، وقتی پس از یک آب تنی روی پوست بنشیند. ملاطفتی ناب داشت و تأثیر گریزاننده ماده ای ممنوع و تحریک اضطراب آوری به یک گریز، که به هر حال در پرهیزش مصونیت قابل قبول تر است تا نجاتی تردید آمیز. و آرامش همان قدر از آن صدا رغبت به طغیان می یافت که سکوت دعوتم به تسلیم و ماندگاری می کرد. انگار همه وجودش در امواج نامرئی صدایش می پیچید و از دیوار و در می گذشت و در روزنه ها جاری می شد و گرداگرد من می چرخید و من که خود را در چادر نماز دبیت مادر بزرگم پیچیده و ساکت و دو دل پشت در مانده بودم در طوفان هجوم او گرفتار بودم و با آن صدا ، صدای نافذ و اثیریش از حجاب ضخیم چادرم می گذشت و در تن و روحم نفوذ می کرد، و چون پس از دوبار پرسش سکوت کرد، مثل آن که ترسیده باشم ، جوابش را دادم. ترسیدم برود و دیگر صدایش را نشنوم.
جواب من گفتگویی طولانی به همراه داشت. نمی دانم راجع به چه چیزها حرف زدیم، ولی در این مکالمه حالتی وجود داشت که مرا تسخیر می کرد و وقتی دیگر صدا نیامد و او رفت و من به اطاق برگشتم، روزنه ای تازه از نور خورشیدکه عمود بر خانه بود، به هنگام ظهر از شیشه های لاجوردی رنگ می گذشت و زردی نور با رنگ لاجوردی می آمیخت و تلألو افسانه واری از نوری زنگاری رنگ در سطح اطاق می افکند که بر لاله ها و جارها و مردنگی ها می خورد و شعله های ظریف آبی رنگی در آنها تصور می آورد و در توهم من آهنگ آن صدا چندان زنده و ماندگار بود که انگار در فضا حرکتی مرموز داشت که آویزه های بلور لاله و جار از آن می لرزید و طنینی مانند نسیم ، مانند حرکت وسوسه آمیز باد سپیده دم در شاخه های بید، یا ضربه های شوریده ای که گهگاه بر سیم های سازی فرود آید و یا تلنگری که به کاسه چینی و جام برنجینی بزنند، و یا جریان باریک آبی که در سرازیری پوشیده از پیچک های وحشی بیفتد و یا زمزمه ای که روح به هنگام بردباری جسم در برابر رنج هستی به تحسین و ترغیب سر دهد و به جز این ها، نوعی هوای مهربانی که من به آن نیاز داشتم و همه وجودم به جستجویش روان بود و بی آن مثل گیاهی که از ریشه بکنند توانایی تازه ماندن نداشتم، در فضا جریان داشت.
هوایی لطیف و زندگی بخش در جانم می دمید و به من اطمینان و آرامش می بخشید. اعجاز ایثار لطفی که تنم از آن می شکفت به قلبم وسعت می بخشید به آن حد که می توانستم همه چیز را ببخشم و دوست بدارم.
لحظه ها پس از رفتن او کند و کند شد. شب ها پر خیال و دراز، و روزها آهسته و پر سئوال بر من گذشت. تنها موقعی از دیگر اوقات جدا می شد که زمان می ایستاد و شب و روز حالتی یکسان می یافت و آفتاب عمود بر اشیاء جرقه هایی از شفقت و ایثار می پاشید، و آن وقتی بود که از روزنه های در می گذشت و من با خشنودی آن را می نیوشیدم و هر کلمه را که از سریان جادویی صدای او بر می چیدم، در قلب خود می نشاندم و گوش و دلم چنان از کلمات و صدای او پر بود که شب وقتی به بستر می رفتم از هوای روز آکنده بودم آنچنان که انگار آفتاب با من می خوابید و تنم از گرمایی شوق آمیز شکفته و مست بود و شوهرم که همچنان آرام در کنار من می خفت این همه را به حساب بهار گذاشته بود چرا که در سکوت خانه ما هیچ چیز جز در نگاه من تغییر نکرده بود و او با اعتماد به من باور می داشت که همان دست آموز گذشته ام و من شاد از بی خبری او نمی خواستم هیچ سرپنجه ای پرده نازک پنداری را که از خیال بین خودم و دیگران افکنده بودم لمس کند.
و با این حال پاییز می رسید که او به آخرین بازمانده های تردید من دست یافت و پندارم را از آن پاک کرد. شاخه نازک پیچکی را که ریشه داشت از بالای سر در به حیاط انداخته بود. به شاخه دستخطی هم بسته بود.
گذشت روزها تنها اثری که در من به جا گذاشته بود زدودن خاطرات گذشته بود و من احساس نمی کردم که پیش از این ماجرا چگونه بر من گذشته، زیرا که آن زمان دیگر بسیار محو و دور بود. همه آنچه به یاد داشتم در فروغ خیره کننده ای بود که او با کلمات بر پیرامون من می تاباند. همه حوادث ریز و درشت، اشیاء، و لحظه ها انگار بعد از گفتگوی با او از میان مهی بر می خاست و دارای معنی و مفهوم واحدی می شد که مفهوم رابطه ما به آن بخشیده بود. در پاییز، عصر بلند بود که شاخه های درخت گردو از زردی مهر به سرخی خورشید تن می داد. و من دستم را از گل وخاک پای درخت شستم و نگاهی رضامندانه به نهال تازه کاشته شده پیچکم انداختم. بعد از ایوان گذشتم و به حیاط رفتم. ضربه های ساعت روی پله ها می خورد.
به دالان رسیدم و پشت در ایستادم. هیچ صدایی نمی آمد، انگار هیچ کس در کوچه نبود و من در آن لحظه می پنداشتم که در جهان جز او کسی نیست که بتواند آن طور نرم پا به زمین بگذارد و با گرمی و شفقت خورشید بر من مهربان باشد و حالم را بپرسد. سرم را به دیوار تکیه دادم و خود در افسونش رها کردم. از من دیگر میل پایداری گریخته بود.
گفت:
-چه کار می کردی؟
گفتم:
-شاخه پیچکی را که داده بودی پای درخت گردو کاشتم که تکیه گاه داشته باشد.
گفت:
-اگر سایه گردو مانع رسیدن آفتاب نباشد.
گفتم:
– نه، خورشید همیشه بالای خانه است.
جواب داد:
– و در خانه.
گفتم:
– نه شب، همیشه فقط روز.
گفت:
– شب در قلب من است و روز آن را به خانه تو می فرستم.
گفتم:
– وقتی شاخه بلند شد آن را به دیوار می کوبم تا روی آجرها را بپوشاند.
گفت:
-خودش راه خود را پیدا می کند. تو فقط آبش بده و مواظب باش پا بگیرد. وقتی پا گرفت، برکندنش مشکل است.
گفتم:
– چرا کنده شود؟ نهال نازکی است که گل و عطر دارد. هیچ کس به فکر کندنش نمی افتد.
گفت:
– وقتی هست که دیوار سخت بلند عریان و زشت، واجب تر از حصار گل و سبزه می نماید و اگر تو آن را بپوشانی بد کرده ای. آن وقت کسی می آید و ریشه را می خشکاند.
گفتم:
-هیچکس از زیبایی رو نمی گرداند. خانه از رنگ و عطر و سایه پیچک صفای تازه دارد.
گفت:
– اگر زیبایی را بفهمد. خانه با تو همیشه پر از رنگ و عطر و سایه بوده.
گفتم:
– نه فقط با من، پیچک را تو آوردی، صفای خانه از آنست.
گفت:
– آن جا که من هستم پوشیده از پیچک است، یکپارچه سبز، مثل باغی معلق. اما بی تو نه عطری هست، نه صفایی.
دلم یکباره جوشید. خیالی مرا برکند و پرسیدم:
-کجاست؟
گفت:
– راه روشن کوچه به آنجا می رسد – صدایش از شوق می لرزید- وقتی آفتاب تمام شد، سایه ات و سبزی پیچک و بازوان من خواهد بود که به انتظار تو مانند دشتی به حسرت باران تشنه است و دهان گشوده.
اگر بیایی در سایه ها آفتاب خانه می کند. قلب ما ترانه هایی خواهد خواند که به همه زیبایی و ارزش زندگی بیارزد. اگر بیایی، عشق معنای مختصری است برای سر گذاشتن بر شانه ای که تکیه گاه توست، و گوش دادن به صدای قلبی که شعر تو را می خواند ، و دمیدن بر تنی که به تو سپرده شده و بارور شدن از زندگی که این همه عزیز است و ناپایدار. اگر بیایی عشق هست و یاد مرگ در این گونه زیستن راهی ندارد.
من دوستی ام را، دوستی گران صد ساله ام را به تو هدیه می کنم تا آن گاه که هستم، و هرجا که باشم، گوش من تنها صدای قلب مرا می شنود که نام تو را می خواند و نام تو آفتاب است که گرم و مهربان و زندگی بخش منست و تنت آن قدر برایم گرامیست که با همه توان دوستی ام بر آن حایل خواهم شد تا لحظه مرگ بر آن راهی نیابد و عشق من هر لحظه را چنان پر بار سازد که اتگار به ابدیت خواهیم رسید.
صدا و سخنش در ابدیتی که من آن را در لحظه ای خاص تجربه کردم ثابت ماند. همه چیز در اطراف من محو شد و هویتم از من فاصله گرفت.
وجودم همه یک توده بسته و باروز و چرخان شد که می خواست از زمین بگریزد و در فضایی بی انتها به پروازی ابدی تا رسیدن به ذات هستی دست یابد و بعدکه لحظه ها گذشت و شب رسید و من به خودم بازگشتم، سخنان او چنان بارورم ساخته بود که انگار پوستم می شکافت و هوای عشقی معجزه آمیز، مانند ذرات نور از روزنه های آن به بیرون می ترواید.
می پنداشتم که اگر لب وا کنم کلماتی خواهم گفت که تا کنون کسی به آن زیبایی نگفته. شاید بتوانم راز هستی را فاش کنم. شاید بتوانم آن طور فریاد بزنم که میان این همه غوغای عالم هستی، خدا فقط صدای مرا بشنود و اگر بخواهم به سبکی از زمین برخیزم، به هر جا که آرزو دارم؛ به آن دشت های گسترده زرد رنگ که تازه از گندم های رسیده سینه خالی کرده و تا دامن افق دراز کشیده، به آن گندم زارهای خرم که خوشه های رسیده و سنگین از دانه های مقدس نان دارد، به خانه های ساده ای که بر سراشیبی تپه ها و کنار رودخانه ها، با هوایی سالم و آبی صاف و نیالوده و چراغ های روشن و گهواره های چوبی و سفره گسترده و بستر های نرم و گرم وفا و آسودگی و محافل انس و الفت خانواده های که جز خوبی برای هم میراثی ندارند، برسم.
و در دل طبیعت که این همه سرشار و این همه زیباست ما خانه ای داشته باشیم و بستری که وقتی بر آن سر می گذاریم خیالمان با هم باشد و دست هامان مهربان و صادق پیکرهامان را در بر گیرند و آمیزش ما چنان از معنی یکدلی بهره ببرد که عشق کلمه ای مختصر برای آغاز کار باشد. و اکنون من زنی با همه شکفتگی و زیبایی که عشق به من بخشید، با نگاهی که از اعتماد روشن است و لبخندی که از خوشبختی صورتم را می شکوفاند و کمالی که جانمایه اش از اوست پا بر زمین خانه گزاردم و شیرینی و سرمستی اندیشه ام به غلظت و فشردگی عصاره ای است که در قطره ای فراهم آمده و او آن را به کامم می چکاند.
خانه از نوری روشن شد و درخت گردو پر بار و معطر بر آن سایه افکند و پیچک بر عمود تنه کهنسالش پیچید و تا دیوار بالا رفت و از آنجا به کوچه سرکشید. آفتاب عمود بر خانه تابید و نارنجی نور خورشید از تیره گی شیشه های لاجوردی گذشت و اطاق ها پرتوی شادمانه از روشنایی های رنگارنگ یافت و ساعت کهنه ضربه هایی آشنا زد و از ساعتی که او می آمد و ما با هم حرف می زدیم و من چنان از آخرین کلماتش پر بودم که گذشت زمان بر من اثری نداشت. نمی فهمیدم آن یک بار آخر، همان بار آخر بوده است. انگار صدا و کلماتش در درون و بیرون من باقی مانده بود و با اطمینان به آن چه گفته بود فقط به این فکر می کردم که گفته بود:
«من دوستی صد ساله ام را به تو هدیه می کنم. قلب من جز نام تو را نخواهد گفت.»
کم کم این سودای کهنه چنان در باورم گنجید که فکر می کردم لحظه ای پیش با او حرف زده ام و گذشت زمان همان طور که در احساس من به این دوستی تغییری به جای نگذاشته، در او هم بی اثر مانده. با این خیال بود که باید او را می یافتم. در خانه ای که غرق پیچک بود و راه کوچه به آن می رسید.
کنار در می رفتم و با همه توانایی کلون را می کشیدم. در بسته مثل کوهی سنگین بر پاگرد مانده بود و لزوم جانفرسای گشودن آن هر روز بیشتر آزارم می داد.
هر روز صبح پشت در می رفتم و تا ظهر کارم این بود که تواناییم را در دستهایم جمع کنم و کلون را بکشم. روزها بی صدا و کلام او سنگین تر از همیشه بر من می گذشت.
دیگر آفتاب عمود بر خانه پرتویی ستوه آور داشت و روشنایی ها وقتی از طنین صدای او تهی بود در چشم من خیرگی نکبت نمایی می یافت. صدای ساعت شماتت آمیز بود و وقتی دوباره بهار آمد و پیچک غرق در گل شد و عطر یاس یادی از گذشته آورد چنان بر انگیختم که انگار دیوانه ام. تنها قصد و راهم این بود که در را باز کنم، راه کوچه را بگیرم و او را بیابم. اما می دانستم که برداشتن کلون و گشودن در به تنهایی از من بر نمی آید. باید از کسی کمک می خواستم، اما چه کسی؟
مادر بزرگ پیر مدت ها پیش مرده بود. مادر شوهرم تنها قدرت داشت سر جانماز بایستد. دیگر چه کسی؟ زبانم باز شد، جلوی شوهرم ایستادم و از او خواستم که در را باز کند.
تعجب و سکوتش جرأتم را بیشتر کرد. خواسته ام را تکرار کردم.
نگاهی به من کرد. تاوان سال ها در نگاهش بود که نانم را داده بود و خانه ام و پناهم، و بیش از تنم چیزی از من نخواسته بود.
التماس کردم. تعجبش به تأسف مبدل شد. صدایش طنینی محکم ولی اندوهگین داشت. در چشمش بی مقدار می نمودم. فقط گفت:
-اگر رفتی دیگر برنگرد.
با تردید و اندوه به طرف در رفت. می خواست نگاهی پشت سر بیندازد و نینداخت. جلوی در لحظه ای ایستاد و سعی کرد مردانه در را باز کند. من روی پله ها مانده بودم و می ترسیدم که برگردد و نگاهم کند. اما وقتی در باز شد بی آنکه به پشت سر نگاهی بیندازد از در بیرون رفت و کلون را که به سویی کشیده بود به جا گذاشت. در باز بود و راه کوچه روشن.
جاذبه ای از آن مرا به خود می کشید. آن قدر مشتاق بودم که همه توانایی پاهایم نمی توانست گویای آن باشد. تقریباً می دویدم. خانه ها یک شکل و چسبیده به هم. مثل مکعب هایی بودند که چشم در آورده و با نگاه دریده به من بنگرند.
فریاد و خنده بچه ها که حلقه می غلطاندند و طناب بازی می کردند و شیر می خواستند و دنبال مادرها می دویدند، از خانه ها می آمد. دیوارها لخت بودند و در دو طرف کوچه که راهی طولانی داشت اثری از پیچک نبود. کم کم آفتاب به سمتی دیگر می رفت و عصر می امد. و بعد عصر بلند می شد و به غروب می رسید و من همچنان می رفتم. انگار راه هرگز تمام نمی شد. صداها کم و تک تک پنجره ها از چراغی روشن می شدند.
به چهار راهی رسیدم و ایستادم. خسته بودم و پاهایم می لرزید و در دلم به جای اشتیاق بیم و تردیدی آمده بود. عابری از کنار دیوار می گذشت و بی اینکه نگاهم کند آوازی می خواند. در صدا و کلماتش تلخی کهنه ای موج می زد. چهار راه ساکت بود و آرامش غروب انگار از دور افتاده ترین نقطه زمین بر آن می نشست. نفس بلندی کشیدم. هوای خنک تازه ام کرد و بویی آشنا به مشامم آورد. مکث کردم و دوباره نفس کشیدم. بوی یاس پیچک بود. تنم داغ شد و اشک در چشمم آمد. خدایا تو آن سویی؟ کدام سویی؟ میان چهار راه ایستادم و هر لحظه یک بار از سمتی بو کشیدم. روبروی من، آن طرف جوی آب دیوارهای بلند از پیچک سبز پوشیده بود. خانه اش را یافته بودم.
قدمی به جلو برداشتم. در دلم شوق و اضطراب طوفانی برانگیخته بود. روی قلبم سنگینی باری حس می کردم. جلوی چشمم جز آن خانه همه چیز محو شده بود. جلوی آن ایستادم و دستم روی دق الباب ماند. در بزنم؟
قلبم مانند کبوتری در سینه بال می زد. در همان لحظه ناگهان ترس و تردید سستم کرده بود. آن وجود به نظرم آن قدر افسانه ای بود که تصور نمی کردم در زمین و بین خودمان باشد. تصوری از یک موجودیت متعالی که من به آن نیاز داشتم و شاید خود آن را ساخته بودم اکنون از من جدا شده و در جایی دیگر تحقق یافته بود. آیا می توانستم بیش از این آن را باور کنم؟ آیا همه چیز می توانست فقط توهمی باشد؟
تنم لرزید و برای آنکه خود را از این وضع نجات دهم یک بار دیگر به بررسی خانه پرداختم. از آن صدای زندگی می آمد. پشت پنجره که در پیچک سبز قاب شده بود گلدان دست دلبری پر از گل محمدی قرار داشت و پرده قلمکاری جلو شیشه آویخته بود. نقش قلمکار و گل های محمدی، طرح های قالی را در گذشته به یادم آورد. احساس کهنسالی از خودم به کمکم شتافت و دستم در را کوبید.
لحظه ای گذشت. صدای طپش قلبم، همانند صدای پایی بود که به در نزدیک می شد. آه…اگر خودش باشد. من او را خواهم شناخت. اگر او…
دستی در را گشود و قلب من یک مرتبه از آنچه جلوی رویم بود در موج گرمی فرو رفت. در، ابتدا به تأنی باز شد. چشمی به چشم من افتاد و بعد مردی جوان را دیدم با قامتی متوسط، سیمایی بی تفاوت، چشمانی سیاه و مویی کم و تیره رنگ. نگاهی سئوال کننده به سراپایم انداخت. لبانم می خواست به لبخند گشوده شود و صدایم آن طور می لرزید که سلامم در گلو شکست و او لب باز کرد و آن صدای آشنا گویی از دور، از فواصلی که مرا به دره ها و بیابان های ناشناس پرتاب می کرد، پرسید چه کار دارم؟
این جمله شبیه به همان وقتی بود که می پرسید: – چه کار می کنم؟
نگاهش و کلامش و قامت و صورتش، فاصله ای، غربتی، سردی و سادگی دلگدازی داشت. در آن لحظه ما هیچ رابطه ای با گذشته نداشتیم.
ساکت بودم و بهتی درد آلود زبان و چشمانم را خشک می کرد و می دیدم که گذشته تمام شده و ما هر دو در لحظه ای خاص هستیم که من باید فاصله احساسمان را بپذیرم و سال هایی را که در باور داشتن او از دست داده بودم بی رحم و جدی بدانم. می خواستم به او بگویم « من دوستی گران صد ساله ام را به تو می دهم و قلب من هر جا که باشد تنها نام تو را می خواند.» اما این یاد آوری هم به نظرم بیهوده آمد. وقتی او خودش به یاد نداشته باشد، آنچه من به یاد دارم فقط برای خودم اهمیت دارد.
نگاه ما واقعی تر از افسانه ای بود که من از او ساخته بودم که پر تکلف و گریزان و عاری از معنی شده بود و او را می دیدم که پا پا می کند و می خواهد در را ببندد.
باز دهان گشودم که حرفی از گذشته بزنم. سایه زنی از حیاط خانه گذشت که پیش می آمد. زنی جوان بود با شکمی بر آمده. شاید آبستن بود. جلوی در نیامد. صدا زد:
-کیه؟
و او در حالی که در را می بست، گفت:
– هیچی. عوضی آمده بود.
تاریکی از مدتی پیش کوچه را پوشانده بود. سایه خانه سیاه بود و من با احساسی تازه و دردناک راه می رفتم. راه کوچه در تاریکی شب مثل دالانی دراز تمام ناشدنی می نمود. نه قدرت فکر کردن به گذشته داشتم و نه آنچه ساعتی پیش اتفاق افتاده بود. در ذهنم این جمله تکرار می شد و جز این هر آنچه بود برایم معنایی نداشت.
– قصه تمام شد.
گیج و سست قدم بر می داشتم. رهگذری با لحنی کهنه و تلخ آوازی می خواند و چراغ پنجره ها در دو سوی راه، زل و دریده بود.
وحشتی به جای هر احساس درونم را می انباشت. قدم هایم به تدریج تند می شد. مأمنی می خواستم. سوراخی که در آن پنهان شوم و خودم را در برگیرم و نوازش دهم. من سخت آزرده بودم. باید تند می رفتم. هر چه می توانستم تند تر. شاید هنوز در خانه باز باشد. شاید هنوز کلون را نینداخته باشند.
***

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.