زندگی در جامعه ای را تصور کنید که در آن بنیان اعتقادات و شکل زندگی هر روزه مردم در مدت کوتاهی از اساس دگرگون شود: نه خیابان‌ها و کوچه‌ها شباهتی به خیابان ها و کوچه های ده سال پیش تر داشته باشند، نه لباس مردم همان باشد، نه شیوه مقبول غذا خوردن، نه القاب رسمی، و نه حتی بعضی اعتقادات و شیوه نشست و برخاست و حشر و نشر به آنچه رایج و قابل قبول بوده باقی بماند. عکس العمل مردم به تغییراتی چنین بنیادین در زندگی خود چه خواهد بود؟

رستم در قرن بیست و دوم نمایشگر برخورد فرهنگ ایرانی است با تمدن غربی. تمدنی که از تماس با آن یکه خورده اما ناگزیر است که خواسته یا ناخواسته آن را بپذیرد.

چنین شرایطی در دهه ی ۱۹۳۰ میلادی بر ایران حاکم بود. حکومت پهلوی نظامی را در ایران برقرار کرد که بر آن بود در مدتی کوتاه نهادهای مدرن اداره کشور را در ایران تاسیس کند و شکل زندگی ایرانی را به شکل زندگی «غربیان» نزدیک تر سازد. نهادهایی چون شهرداری، شهربانی و پلیس، نظام قضایی دولتی مستقل از نهادهای مذهبی، و وزارتخانه ها، همه و همه در مدت کوتاهی شکل گرفتند. جاده ها و پل های جدید شهرها را به هم وصل کردند، خیابان های تهران و شهرهای بزرگ به سرعت تغییر کرد، و اتومبیل و اتوبوس به زندگی هر روزه ی مردم وارد شد. نظام وظیفه اجباری شد و همه موظف به داشتن شناسنامه شدند. در ۱۹۲۸ بنا بر قانونى جدید تمام مردان ایرانى موظف به پوشیدن کت و شلوار به همراه کلاهی شبیه کلاه های پاسبان های فرانسه شدند. در ۱۹۳۶ قانونی دیگر کلیه زنان را مجبور به برداشتن حجاب و پوشیدن لباس اروپایی کرد. در سال های پایانی حکومت رضا شاه سازمانی به نام سازمان پرورش افکار به وجود آمد تا از طریق تبلیغات و سخنرانی ها مردم را تشویق به قبول یکسان سازی شکل زندگی جدید کند.

جهان آن دوران  نیز، همچون روزگار ما، وضعیتی باورنکردنی داشت. هواپیما سفر سریع میان قاره ها را ممکن کرده بود. رادیو در سال‌های دهه ۱۹۲۰ در خیلی از کشورها به خانه مردم راه پیدا کرده بود  و اخبار جهان را به گوش آنها می رسانید. تلویزیون اختراع جدیدی بود که اگرچه به تولید انبوه نرسیده بود اما شناخته شده بود و تصاویر خیالی استفاده از آن را در زندگی روزمره در فیلم های دهه ی ۱۹۳۰ می شد دید.

حکومت های استبدادی یکی پس از دیگری در کشورهای مختلف به قدرت می رسیدند و نژادپرستی برهنه ایدئولوژی رسمی خیلی از این حکومت ها بود. از میانه دهه ی ۱۹۳۰  یهود-ستیزی به صورت رسمی در خیلی کشورهای اروپایی تبلیغ می شد. به قدرت رسیدن چنین حکومت های استبدادی در دهه ی ۱۹۳۰ به خصوص در کشورهای توسعه نیافته ای چون چین و روسیه و ایران و ترکیه با مخالفت چندانی روبرو نشد چرا که برای بسیاری از مردم این کشورها این گونه از حکومت های مدرن مستبد تنها راه حل برای جهشی سریع به سوی نظامی کارا و امروزی به نظر می آمدند. در چنین شرایطی بود که داستانی به نام «رستم در قرن بیست و دوم» به قلم عبدالحسین صنعتی زاده نوشته شد. این داستان نخست به صورت پاورقی در روزنامه شفق سرخ منتشر شد و یک سال بعد، در ۱۹۳۴، به صورت کتاب درآمد.


رستم در قرن بیست و دوم نخستین داستان علمی تخیلی فارسی است.  داستانی که شاید از نظر ادبی ارزش چندانی نداشته باشد: آغازی بسیار ضعیف دارد، شخصیت هایش تک بعدی اند و پایانش با بقیه ی داستان بی ارتباط است. اما آنچه این کتاب را اهمیت می‌بخشد نه ارزش ادبی که ارزش تاریخی آن است. رستم در قرن بیست و دوم نمایشگر برخورد فرهنگ ایرانی است با تمدن غربی. تمدنی که از تماس با آن یکه خورده اما ناگزیر است که خواسته یا ناخواسته آن را بپذیرد.

طرح داستان چنین است: در قرن بیست و دوم، در سیستانی مدرن و امروزی، دانشمندی به نام جانکاس رستم را دوباره زنده می کند. رستم از همان آغاز گیج و مبهوت است. او شیوه ی زندگی قرن بیست و دوم را نمی فهمد و نمی داند بر سر او چه آمده که از چنان سرزمین عجیبی سر در آورده است. نه آنچه می بیند را درک می کند، نه از آن خوشش می آید، و نه می خواهد برتری قدرت چنان تمدنی را بر خود قبول کند. از سوی دیگر جانکاس و شاگردانش هیچ تلاشی برای تفهیم شرایط جدید به رستم نمی کنند. آنها کاری ندارند مگر تحقیر رستم و خندیدن به حیرت او. رستم در دست ایشان تبدیل به بازیچه ای شده است که می توان هر کاری با او کرد. در این رفتار تا آنجا پیش می روند که حتی رخش را بی همدلی یا تاسفی به کشتن می دهند و نوکر رستم را جلوی چشمان او خاکستر می کنند. رستم تا پایان داستان، یعنی زمانی که برای نداشتن شناسنامه محاکمه می‌شود، حتی نمی‌داند که به قرن بیست و دوم آمده است. نمی داند این مردمان کیانند و چرا سیستان او دیگر شبیه سیستان نیست. او ندانسته وارد محکمه ای می شود بی آن که بداند جرمش چیست. به این محکوم می شود که شناسنامه بگیرد، به موزه نقل مکان کند و چند ساعتی در آنجا با شکل و شمایل قدیمش بنشیند تا مردم نگاهش کنند، و در اوقات باقیمانده نه در لباس رزم معمولش بلکه با صورت اصلاح کرده و کت و شلوار و کراوات در جامعه ظاهر شود «که باعث نفرت سایرین نگردد.»  این بخش از داستان یادآور فیل «شهر قصه» بیژن مفید است. فیل تازه وارد بی شناسنامه ای که مجبورش کردند شناسنامه بگیرد، عاج هایش را ببرد و بگذارد روی سرش، و اسمش را به منوچهر تغییر دهد.

نفرت رستم و نوکر «سانچو پانزا» وارش در سخنان شان در دادگاه هویداست.  آن چه می گویند نوشته ها و گفتارهای اعضای گروه‌هایی چون فدائیان اسلام را به یاد می آورد. گروهی که یک دهه پس از انتشار این کتاب شکل گرفتند و چندین دهه بعد به رهبری حکومتی را به رسیدند که به طور فعالانه بر علیه ارزش‌های «قرن بیست و دوم» شورید.

رستم توان تحمل قبول زندگی در قرن بیست و دوم را ندارد. در پایان از جانکاس می خواهد که او را خاکستر کند و به دورانی بفرستد که به آن متعلق است.


بخش هایی از کتاب

یهودستیزی

«در همین موقع که تمام ساکنین عالم به مجعزات علم نگریسته و به هوش و قدرت جانکاس تحسین و تمجید می نمودند، یک جلسه مهمی در فلسطین بین یک عده تاجر کلیمی و چند نفر از علمای عتیقه شناس به طور سری تشکیل یافته و در امر مهمی شور می نمودند و به قدری به کار خود اهمیت می دادند که به این هنگامه و تعطیل عمومی که سرتاسر دنیا را فرا گرفته توجهی نداشتند و راستی در میان میلیاردرها از نوع بشر همین عده بودند که درهای عمارت مسکونی خود را از داخل بسته و به طور نجوا با هم صحبت می داشتند.»


«دقیقه به دقیقه قارون بزرگ تر می شد تا جایی که ساخته و پیراسته شد لباسش عبارت از یک پیراهن گشادی به رنگ زرد بود. کمربندی از زر سرخ در کمرش بود. صورتش از حرارت آفتاب تیره شده و چین های بلندی در پیشانی اش دیده می شد. چشمانش کمی از حدقه ها در آمده، مانند کسی که شب و روز گریه نموده باشد آثار قرمزی داشت. روی‌هم‌رفته قیافه خوبی نداشت. خصوصاً دستهایش را مانند غریقی که در دریای بیکرانی در حال غرق شدن باشد و استمداد بجوید بلند نموده، مثل آنکه در آخرین دقایق عمرش فریاد می زده دهانش باز مانده بود.»


«از استماع سخنان عجیب که یک دفعه مردم دنیا را به جنب و جوش انداخت ملای کلیمی و سایر کلیمیان خشک شان زد. چند گام به عقب برداشته و آهسته به خود گفتند: «حقا که این مرد از نژاد بنی اسرائیل می باشد، زیرا با آنکه از بیچارگی و بدبختی بنی اسرائیل مطلع است، با آنکه مغضوب درگاه خداوند واقع شده، و آنچه داشته معلوم نیست در کجا فرو رفته، با آنکه از همه کس بهتر به بی ثباتی دنیا و اموالش آگاه گشته، باز هم معامله گر است و با این چشم های کور اشک آلود ای که دارد و پیری و ناتوانی اش باز می خواهد چیزی بر اندوخته هایش اضافه کند.»

توصیف زنان

«در همین موقع که رستم غرق این گونه افکار بود، حاضران مجلس به کوچکترین حرکاتش متوجه بوده و ناگفته پی به خیالاتش می بردند. زنگیانو دست بر سینه ادب گذارده، مانند مجسمه ای در جلوی ولی نعمت خود ایستاده، گوش به فرمان بود و ماشین فیلمبرداری به آهستگی حرکت می نمود و فیلم مهم علمی را که شاید تا آن تاریخ سابقه نداشت برمی‌داشت. عیال و دخترهای جانکاس و عده ای از دختران ماهرویی که در آن دارالعلم تحصیل می نمودند همچون طاووسان مست خنده کنان ورود نمودند.
رستم از مشاهده تن بلورین و صورت های وجیهه آنها هاج و واج مانده، قلبش تپیده، نزدیک بود عقل خود را ببازد. چندین دفعه سبیل های خود را بدون اراده با دو انگشت تابیده و آنچه خواست خودداری نماید ممکنش نشد و با خستگی و ضعف بر روی کرسی محکم بزرگی که برای نشستن او گذارده بودند بنشست و در دل خود می گفت: «واقعا این مرد نسناس، که تمام قد و بالاش بیشتر از چند وجب نیست، چه تجملاتی دارد! چطور در ناز و نعمت عیش و عشرت به سر می برد. من که رستم دستانم با آن همه زور و پهلوانی یک لحظه زندگانی این مرد را در خواب هم ندیده ام. آه! آری این زن های پری روی که مانند برگ گل نرم و لطیف اند قابل پرستش اند. پس از تسلط بر این گروه خدانشناس چند نفر از آنها را انتخاب نموده و در اول آنها را خداپرست نموده و بعد به زوجیت خود در خواهم آورد.»


«جانکاس مجدداً دستور داد نت رقصی را که شباهت زیادی به رقص چارلستون قرن بیستم داشت بنوازند به همه حاضران، حتی جانکاس و زنش هم، شروع به رقصیدن نمودند.
این حرکت جانکاس در نظر رستم کاری سخت جلفا ناپسندیده آمد، به نوعی که رنگش نیلی شده، آهسته به‌طور تمسخر گفت: «مرا ببین که مهمان چه کسانی شده ام. این مرد با این موهای سپیدش آبروی پهلوانی را در عالم برد. کسی نیست به این ابله بفهماند مرد باید سنگین و با وقار باشد. هر کسی نسبت به شئوناتش کارهایی می تواند بکند. رامشگر باید برقصد، نه تو! کار تو جنگیدن با دلیران است.»
در این موقع جانکاس در حالتی که می رقصید به رستم نزدیک شده گفت: «اگر میل دارید ممکن است با خانم من برقصید»؟ آن وقت خانم اش را به رستم نشان داد. رستم نظری به سراپای جانکاس نموده گفت: «اختیار دارید»!
و بعد هم سرش را پایین انداخته با خود می گفت: «بلی! فرق بین آدمیزاد و این مخلوق عجیب این است که ما همیشه حیا و عفت را از دست نداده و زنان را از مردان جدا نموده و بین آنها فرق می گذاریم و خودمان به هیچ قیمتی سنگینی و وقار را از دست نمی دهیم اما این گروه سیاه کار زن و مرد شان این طور بی شرمانه و ابلهانه کار رامش گران را می نماید. من باید دمار از نهاد این بی خردان که کورکورانه آبروی خود و دیگران را به باد می‌دهند در بیاورم.»

رستم و نوکر او در دادگاه

«مدعی العموم: «ممکن است از این به بعد شما را آزاد بگذارند. اما به من بگویید اگر شما را آزاد بگذارند آن وقت چه می کنید»؟
رستم خواست آن چه در دلش فکر می نمود به زبان نیاورده و مقصود خود را قسمی دیگر بیان نماید اما آن صندلی حیرت انگیز اثر خودش را بخشیده و نتوانست مقصودش را کتمان نماید و با کمال  بی پروایی شمشیرش را از نیام در آورده گفت: «هرکس به چنگم بیفتد او را بی دریغ از زیر این تیغ آبدار می‌گذرانم و از این نسناسان ساحر از کشته پشته می سازم.» (مردم از حرارت و تعجب نمودند.)
مدعی العموم: «چگونه راضی می شوی یک عده از همنوعان بی گناه خود را به قتل برسانی»؟
رستم خندیده گفت: «همنوعان من آدمیزاد هستند، نه یک مشت ساحر و جادوگر که مانند بوقلمون هر لحظه به لباس شکلی در می آیند.»
مدعی العموم: «این طور نیست. بیشتر این مردمی که می بینی آدمیزاد و از اهالی سیستان موطن اصلی تو می باشند.»
رستم: «این جا ممکن نیست سیستان باشد! کجا سیستان زمین متصل مانند آب رودخانه در حرکت است؟ سیستانی که در و دیوارش از این طرف و آن طرف پس و پیش شود، سیستانی که از اول تا آخرش یک ذره خاک برای تیمم و تبرک پیدا نشود، سیستانی که مردمش بی ریش باشند می خواهم هفتاد سال سیاه وجود نداشته باشد.»


مدعی العموم: «رفتار این شخص آن قسمی که به نظر تو عجیب آمده نیست. بلکه این رسم عادت مردمان این شهر است و به علاوه به کلی زندگانی مردم و رفتار عادات شان بر خلاف آنچه شما عادت نموده اید می باشد و خوب بود از اول به اینجا نمی آمدید.»
زنگیانو: «ما که خودمان به اینجا نیامدیم. ما را آوردند.»
مدعی العموم: «اگر تو را در این شهر آزاد بگذارند چه می کنی»؟
زنگیانو: «می خواهم همه جا را آتش بزنم. هر کس را ببینم با دندان هایم ریز ریز کنم. من از این آدم های بی ریش سرخاب سفیداب کرده بدم می آید. هیچ ثوابی به عقیده من در نزد اهورامزدا از این بهتر نیست که بنیاد این شهر و این پتیارگان را به باد فنا دهم».

رستم در قرن بیست و دوم در سال ۲۰۱۷ با ویراستاری مهدی گنجوی و مهرناز منصوری در تورنتو بازنشر شده است.نام کتاب در انگلیسی به rostam@22century برگردانده شده که ترجمه ی نادرستی است.
کتاب موخره مفیدی از مهدی گنجوی دارد که به خواننده کمک می کند اثر و نویسنده را بیشتر بشناسد. مقدمه ای از جمالزاده و نامه ای منتقدانه از نیما یوشیج نیز ضمیمه این بازنشر است. تصویرسازی نشر جدید کتاب را مهدی پوریان انجام داده اما کتاب تصاویری را از نشرهای پیشین در پایان آورده است.

برچسبها ←  

‏1 نظر در مورد رستم در قرن بیست و دوم

  1. جالب بود ! سپاس از اطلاعات تان !

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

اشتراک خبرنامه

اگر به خواندن همسایگان علاقه مندید خبرنامه همسایگان را مشترک شوید تا مقالات را به سرعت پس از انتشار دریافت کنید: