پنجاه سال پیش، امروز (پنجم ژوئن) ۱۹۶۷، با اخبار شروع جنگی که همواره از آن هراس داشتیم بیدار شدیم. من هیجده سال داشتم و تازه سال نخست دانشگاه را در کالج مک گیل تمام کرده و با پدرم زندگی می کردم – که طی سالیان دهه ۱۹۵۰ از رهبران صهیونیست در مونترآل بود و به تازگی با بانویی اسرائیلی ازدواج کرده بود. در طول ماه قبل گزارش های ناخوشایندی از طریق تلفن از تل آویو دریافت می کردیم: نیروهای ذخیره اسرائیل در حال آماده باش زیر آفتاب صحرای نگب می سوختند، هتل های حاشیه دریا به امکانات بیمارستانی تجهیز شده بودند. در ماه آوریل برخوردهایی با سوریه در مورد سرچشمه های رود اردن رخ داده بود. در ماه مه پرزیدنت جمال عبدالناصر با نمایش زرق و برق تسلیحات تازه دریافتی از اتحاد شوروی و با ادعای پشتیبانی از سوریه نیروهای پاسدار صلح سازمان ملل را از صحرای سینا اخراج کرده و تنگه تیران را بر رفت و آمد کشتی های اسرائیل بسته بود. در اوایل ماه ژوئن، ملک حسین- پادشاه اردن نیز به مصر پیوسته بود. ما می دانستیم که ارتش اسرائیل دست به حمله خواهد زد. می شنیدم که دانشجویان با کنسولگری اسرائیل تماس می گیرند و – نه برای جنگیدن- بلکه برای کمک به برداشت کشاورزی داوطلب می شوند. من نیز خودم را با همین کار حیرت زده کردم. صبح روز پنجم ژوئن، نیروی هوایی اسرائیل، نیروی هوایی مصر را روی زمین نابود کرد. بقیه ماجرا، آن گونه که پدرم با تبختر بیان می کرد «عملیات تمیزکاری» بود. اسرائیل بدون هیچگونه مقاومت هوایی در هفتم ژوئن اورشلیم را فتح کرد و سپس به کرانه باختری رود اردن وارد شد. تا یازدهم ژوئن بلندی های جولان را که سوریه از آنجا «دره حوله» را زیر آتش گرفته بود فتح کردند. من چهاردهم ژوئن برای کار – ولی در واقع برای جشن و شادی از پیروزی، وارد تل آویو شدم.
هیچ چیز نمی توانست مرا برای سرزمینی این چنین لبزیز از شور و شعف آماده کند. در خانه ناخواهری تازه خودم، که با پسر عمویم ازدواج کرده بود اقامت گزیدم. ( هفت سال بعد هر دوی آنها در یک حمله تروریستی کشته شدند). همین که ناخواهری ام از خدمت ارتش مرخص شد، همگی به حبرون شتافتیم تا بطری و جام دست ساز بخریم. پنداری که کرانه باختری به عنوان یک نقطه غریب و بی نظیر برای تفریح و تعطیلات به روی ما باز شده بود. در بزرگراهی که به حبرون می رسید، رانندگان هر بار با دیدن یک تانک شوروی رها شده مصری که اکنون غنیمت محسوب می شد، فریاد شادی سر می دادند. رادیو ترانه ها و سرودهای شاد پخش می کرد. لطیفه ها و بذله ها دهان به دهان می گشت ( – تانک مصری چند دنده دارد؟ – پنج تا: یکی به جلو، پنج تا به عقب!) اما بر این مضحکه گویی ها سایه ای از اندوه نیز نشسته بود: تقریباً هشتصد سرباز اسرائیلی و بیش از هیجده هزار سرباز عرب در آنچه «جنگ شش روزه»‌ نام گرفت جان باخته بودند. دو سال پیش آموس آز Amos Oz بخش هایی از مصاحبه با نظامیان اسرائیلی که پیش تر مورد سانسور واقع شده بود انتشار داد. در این مصاحبه ها سربازان رنج دیده و گرفتار عذاب از یادگارهای این جنگ اعتراف کرده بودند که «عملیات تمیز کاری» شامل کشتار اسرای جنگی مصری نیز بوده است.
بیست و هشتم ژوئن به همراه دوستی که از نیروهای هوابرد بود در یک اتوموبیل سیتروئن راهی اورشلیم شدیم. یادبودهای ابداعی از سربازان کشته شده ما، پاره سنگ های روی هم چیده شده، یک تفنگ، یک کلاه خود در کنار جاده باقی مانده بودند. از دروازه «مندلبام» که بخش یهودی نشین اورشلیم غربی را از بخش عرب نشین شرقی جدا می ساخت وارد شهر شدیم. تصور می کردیم در این دروازه متوقف شده و مورد بازپرسی قرار گیریم. اما نه مانعی و نه مأمور و نگهبانی در آنجا نبود. دوستم رادیو را روشن کرد که فقط به طور پیوسته سرود «اورشلیم طلایی» را پخش می کرد. لابلای سرود اعلامیه ای تکرار می شد که نیم ساعت پیش اورشلیم «متحد» اعلام شده. چند تایی از ما اهمیت این لحظه از زمان را درک می کردیم. اردن یهودی ها را از شهر قدیمی و دیوار غربی ممنوع کرده بود. فکر کردیم این ممنوعیت برداشته شده. اکنون اسرائیل اورشلیم شرقی و چند شهر عرب حومه را تحت اختیار گرفته و پایتختی به وسعت چهل مایل مربع را در کنترل داشت. در این محدوده دو مسجد عمده و مقدس مسلمانان، دیوار سلیمان قانونی، کلیسای مقبره مقدس، و شصت هزار عرب – یک سوم جمعیت شهر – که شهروندان اسرائیل نبودند، تحت اختیار و انقیاد اسرائیل قرار گرفته بود. اعلام دولت ترامپ در عدم انتقال سفارت آمریکا از تل آویو به اورشلیم، در واقع پذیرش باور کشورهای عرب و مذاهب عمده جهانی است که چنین اقدامی یک حرکت تحریک آمیز قلمداد خواهد شد. در آن روز در ۱۹۶۷، اشغال آغاز شد.
آرشیوهای حکومت از آن چند هفته اکنون باز شده اند. گفتگوهایی که پیش تر در اختیار ما نبودند، رویکردها و محتوایی را که بعدها در خاطرات مختلف شخصیت ها از آن زمان انتشار یافته، تایید می کنند. طبیعی بود که رهبر ناسیونالیست و پوپولیست، مناخم بگین – که بعدها حزب لیکود را بنیاد گذاشت – به طور واضح خواستار فتح کامل اورشلیم بلافاصله پس از شکست مصر باشد. اما حتی صهیونیست های سکولار حزب کارگر نیز گرفتار شور و هیجان پیروزی شده بودند. رهبر نظامی دست چپی، ایگال آلون به مناخم بگین پیوست. آنچه به عنوان یک جنگ دفاعی آغاز شده بود، فرصتی گسترده برای بازیابی و رهایی پدید آورد. دو هفته پیش گزارشگر پیش کسوت «یوزی بنزیمان»، که در آن روزها پوشش خبری جنگ را ارائه می داد در روزنامه «هاآرتص» نوشت « یکپارچه شدن اورشلیم زاییده تندبادی از هیجانات و خروشی احساساتی بود که انگشت شماری از رهبران دولتی و نظامی اسرائیل را در خود فرو کشید، و در نهایت به تحولی عظیم در خاورمیانه تبدیل شد.» ( سر مقاله هاآرتص در ۲۸ ژوئن ۱۹۶۷ نیز در همین تندباد تأسف آور هیجان زدگی گرفتار آمده بود. در مقاله آمده بود «شهر باستانی اورشلیم اکنون از آن ماست. دروازه های آن گشوده شده اند. دیوار غربی (ندبه) دیگر در تنهایی و سکوت نخواهد بود.»)
منظور بنزیمان آن است که اقدامات شتابزده در اورشلیم پیش در آمد بحران پنجاه سال بعد گردید. اورشلیم نخستین گام در محروم ساختن جمعیتی از حقوق خویش، و گذر از خط سبز- خط آتش بس ۱۹۴۹ بود. الحاق اورشلیم مذاکرات صلح با اردن را متوقف و اشغال کرانه باختری را دائمی نمود. الحاق همچنین به تدریج و غیر مستقیم منطق رهبری حزب کارگر اسرائیل – که در اصل متولیان عناصر دموکراتیک کشور جوان بودند را به سمت تردید و تناقضی که به منطق دست راستی های تند رو و تعبیرات مذهبی آنان متمایل بود و نیز پذیرش ایدیولوژی نئو صهیونیست و پافشاری شهرک نشنیان جدید در موضع غیرقانونی اشان – که یک سال پس از جنگ در حبرون آغاز شده بود، سوق داد. در اوت ۱۹۶۷، موشه دایان وزیر دفاع به شدت سکولار اسرائیل، که پس از جنگ به یک قهرمان ملی بدل شده بود در سخنرانی ای در «کوه زیتون» گفت: « ما به این کوه بازگشته ایم، به گهواره تاریخ ملت خود، به سرزمین پدرانمان، به سرزمین داوران، و سنگر سلسله داوود.» دایان به خوبی می دانست چه می گوید زیرا اضافه کرد: « برای زنگی بخشیدن به اورشلیم باید سربازان و اسلحه خود را بر «کوه شکیم» مستقر سازیم.»
شاید بتوان گفت که ماندگار ترین پیامد جنگ ۱۹۶۷ گمگشتگی حزب کارگر بوده است. آیا زمین مردم را آزاد کرد یا مردم زمین را آزاد ساختند؟ اگر «بازگشت» به «اورشلیم» و «شکیم» ( نام توراتی شهر عرب نابلس)، پس چرا نه تمام جودیه و شامرون؟» پیش از ۱۹۶۷، مرزهای سیاسی هرچند موقت و مشروط، گستره ای فرهنگی داشتند: حاکمیت، منتج از شناسایی بین المللی و رضایت «حکومت شوندگان» بود. پس از ۱۹۶۷، و با الحاق اورشلیم شرقی – ادعای ارضی، حتی برای محترم ترین رهبران حزب کارگر، هیچگونه رابطه ای با رضایت نداشت. «حقوق» بر مبنای « مهد تاریخ ملی» تعریف می شد.
در این پنجاهمین سالگرد جنگ شش روزه، هیچ چیزی تحول حزب کارگر را بعد از ۱۹۶۷ بهتر و رساتر از مستندی با نام «بن گوریون: فصل آخر» تصویر نمی کند. این مستند تدوینی از فیلم های تازه کشف شده ای از اوایل ۱۹۶۸، گفتگویی است که «کلینتون بیلی» با دیوید بن گوریون – شیر پیر حزب کارگر- اولین نخست وزیر اسرائیل، مربی و مراد موشه دایان انجام داده بود. این گفتگوها در کیبوتص نگب، مکانی که بن گوریون برای بازنشستگی خود برگزیده بود انجام شدند. طی این مصاحبه وی به افکار و آرا و منابعی که وی را ترغیب به ساخت یک جامعه دموکراتیک- سوسیالیست کرده بودند پرداخته است: دوران کودکی در لهستان، خواندن «کلبه عمو تام»، تصمیم وی به کار بدنی و عملی، بدبینی وی نسبت به شهرهای بزرگ که مردم را از «دوستی و رفاقت با هم» دور می کنند، و پیشرو بودن خودش در مورد حیات تازه دادن به صحرای نگب. همکاران او در رهبری حزب حقوقی به اندازه کارگران می گرفتند، اقدام به ساخت تعاونی ها نمودند، به ابداعات فنی و پژوهش های علمی ارج می نهادند، و تفکرات و ویژگی های دیگر گونه را بردبار بودند. ( گرایش بن گوریون به بودا بیش از باور به یهودیت ارتودوکس را در فیلم در حالی که او و یهودی منوهین (ویولونیست شهیر اسرائیلی) سربندهای یوگا به سر دارند مشاهده می کنیم). بن گوریون می گوید «ما می خواستیم چیزی تازه بسازیم.»
به گفته بن گوریون، دیدگاه کلاسیک «صهیونیست کارگر» آن بود که حق اسرائیلی ها به سرزمین اجدادی مشتق از ترکیب نیروی کار یهود با این سرزمین- پیشرفت آن- بدون دخالت اعراب در کارهای اولیه و سخت بود. به تعبیر وی، در حقیقت جنگ ۱۹۴۹-۱۹۴۸خودکفایی اسرائیلی ها را تثبیت کرده بود، زیرا به غیر از درون «ناصره»، بیشتر فلسطینی ها یا فرار کرده و یا رانده شده بودند. نهادهای کارگر صهیونیستی به همراهی یک سازمان نیمه رسمی یهودی، بیش از یک میلیون مهاجر تازه – عمدتا از کشورهای عربی – را جا به جا کرده بودند. رهبران حزب کارگر اسرائیل به درستی ( اگرچه با سردی) مدعی «تغییر جمعیت» می شدند. بن گوریون در جایی گفته بود « من معتقدم این سرزمین حق ما بود، نه این که آن را از دیگران بگیریم – بلکه آن را باز پس بگیریم. (پس از ۱۹۶۷، همین نهادها باردیگر مسئولیت اسکان دادن مهاجران تازه – در حومه های شتابان ساخته اورشلیم را به عهده گرفتند).
اما همچنان که اشغال جا افتاده تر می شد و «اورشلیم یکپارچه» به صورت پدیده ای عادی برای اسرائیلی ها در می آمد، حتی نحوه برخورد بن گوریون نیز تغییر می یافت. «بن گوریون: فصل آخر» همچنین به واسطه آنچه از پیش بینی آن باز می ماند، دیدنی است. در ۱۹۷۰ بن گوریون مصاحبه دیگری – این بار با تلویزیون اسرائیل، انجام داد و با لحنی کاملا متفاوت، پنداری که ردای پیران باستانی یهود را برای یهودیان جوان بر دوش گذاشته باشد گفت: « ما در این سرزمین، تاریخی چهار هزار ساله داریم. هیچ کس دیگری تاریخی در این جا ندارد!» مصاحبه کننده پرسید که آیا منظور او آن است که اسرائیلی ها به اراده خدواند در این سرزمین جای گرفته اند؟ بن گوریون پاسخ داد: « یهودیان در اینجا چیزی ساختند که هیچ مردم دیگری نساختند.» مصاحبه گر بار دیگر تلاش کرد « پس ادعا، اعتقاد به خدا نیست بلکه اعتقاد به خودمان است؟» بن گوریون با اشاره به گفته ای از اسپینوزا گفت :« هیچ «خودی» بدون «خدا» نیست- هیچ «چیز» بدون خدا نیست» و بدین سان از دام پرسشگر گریخت. در نقطه دیگری از فیلم می گوید «برای صلح، به غیر از بلندی های جولان که دارای ارزش استراتژیک است، همه سرزمین های اشغالی را پس خواهد داد. اما نه اورشلیم. اورشلیم «ارزشی» ویژه دارد.»
بن گوریون اندک زمانی پس از جنگ ۱۹۷۳ – پرده دوم جنگ ۱۹۶۷ که اندوه بسیار برای کشور به همراه آورد چشم از جهان فرو بست. جنگ ۱۹۷۳ راه را برای شکست صهیونیسم حزب کارگر به دست «بگین» و جانشینانش، اسحاق شامیر، آریل شارون، و بنیامین نتانیاهو باز کرد. سه هفته پیش نتانیاهو که تصمیم دولت ترامپ را در مورد انتقال سفارت آمریکا به اورشلیم پیش بینی می کرد، اظهار داشت که «اورشلیم شاهرگ حیات ملی ماست. ریشه صهیونیسم در صهیون است.» بن گوریون ۱۹۷۰ احتمالا این ادعا را رد نمی کرد، اما حدس می زنم پیش از ۱۹۶۷ او باز هم در پوشش «پدیده ای نو» ازآن می گذشت. طرح تفکیک بن گوریون، از سال ۱۹۴۶ – همسان توافقنامه ایهود اولمرت و محمود عباس در ۲۰۰۸ مبتنی بر ایجاد یک منطقه بین المللی برای اماکنی بود که «ریشه» «حیات» هیچ کس نبودند. دموکراسی یهود نوین او در اورشلیم پایتختی می ساخت، نه آن که آن را پایتخت سازد. در آن حالت اورشلیم جا برای همه سفارت خانه های جهان و بسیاری چیزهای دیگر در کنار می داشت.
***
برنارد آویشای استاد مهمان در کالج دارتموت و استاد دانشگاه عبری Hebrew University اورشلیم است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.