پانزدهم مرداد سالگرد ترور شاپور بختیار.
پس از گذشت ۳۹ سال از انقلاب ایران، آنچه دکتر شاپور بختیار در دوران کوتاه نخست وزیری خود گفت و کرد، پرداخت واقعی بیشتری می یابد. شاپور بختیار؛ میهن دوست دلیر، مرد اندیشه و ادب، مرد تجربه های تاریخ، مرد قانون، مبارز خستگی ناپذیر در پانزدهم  مرداد ماه ۱۳۷۰ به دست مزدوران آدمکش رژیم اسلامی به قتل رسید.
شاپور بختیار که از جوانی شیفته فرهنگ و تمدن فرانسه شده بود، با شروع جنگ دوم جهانی داوطلبانه به خدمت ارتش فرانسه پیوست، دوره ای بسیار کوتاه زیرا فرانسه به المان نازی تسلیم شد.
پس از خاتمه تحصیلات به ایران بازگشت و به عضویت حزب «ایران» در آمد که در آن زمان متشکل از تکنوکرات های جوان، حقوقدانان و دانشگاهیانی بود که با صداقت و مهر به ایران، آزرده و نگران از شرایط سیاسی حاکم بر ایران پس از جنگ در تلاش استقرار حکومتی مردمی و مستقل بودند.
در تیر ماه ۱۳۳۰ (۱۹۵۱) و گزینش دکتر محمد مصدق به نخست وزیری، بسیاری از اعضای حزب ایران که به جبهه ملی دکتر مصدق پیوسته بودند، کرسی های مجلس و نیز هیأت دولت او را تشکیل دادند. بختیار به معاونت وزارت کار که وزارتخانه ای تازه بود منصوب شد.
با کودتای مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت ملی دکتر مصدق دوره کوتاه خدمت بختیار در حکومت به پایان رسید. بختیار مدتی به زندان افتاد و پس از رهایی از حبس به کار در بخش خصوصی پرداخت.
در دومین تشکل جبهه ملی در اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوایل ۱۳۴۰، بختیار اگرچه نه در حد الهیار صالح و کریم سنجابی، یکی از اعضای مهم و تصمیم گیرنده کمیته مرکزی و اجرایی جبهه ملی و سازمان دانشجویی حزب شد.
عدم موفقیت جبهه ملی دوم و سرکوب شورش های خرداد ۱۳۴۲ و به دنبال آن «انقلاب سفید» شاه فرصت هرگونه مشارکت سیاسی افراد و گروه های دیگر اندیش را به طور کامل از میان برد. این شرایط روند مخالفت سیاسی در ایران را به جهت مبارزه مخفیانه مسلحانه کشاند. پیش درآمد انقلاب دهه ۱۳۵۰ مشی لیبرال جبهه ملی توان رهبری خود را از دست داده و با ایدئولوژی های تند رو اسلامی و مارکسیستی جایگزین شد که همه بر مخالفت با شخص پادشاه و قطع نفوذ آمریکا در ایران تمرکز داشتند.
جبهه ملی تازه که پر شتاب در پس نا آرامی های تازه سازمان یافته بود، چهره ای کم رنگ داشت و پنداری تعمداً به جذب گروهی از وفاداران و هواداران قدیمی و طبقه متوسط جدید دهه پنجاه ایران بسنده می کرد. تشکیل سه دولت مختلف پس از آغاز نا آرامی ها نتوانست راه به جایی نبرد.  محمد رضا شاه پهلوی به سیاست مردان جبهه ملی روی آورد. کریم سنجابی رهبر جبهه ملی با توجه به افکار عمومی که چیزی جز کناره گیری خاندان پهلوی را نمی خواست از هرگونه همکاری با شاه خودداری کرد و رژیم او را «یک رژیم سلطنتی نامشروع» خواند. شاه از غلامحسین صدیقی از رهبران پیشین جبهه ملی خواست تا پست نخست وزیری را بپذیرد. شرایط صدیقی برای شاه قابل قبول نبود. بعد از این بود که شاه به بختیار روی آورد. بختیار رهبر پر شهامتی بود که می دانست چگونه با شاه کنار بیاید. همین که شاپور بختیار درخواست شاه برای تشکیل دولت را پذیرفت، جبهه ملی او را راند. در آن روزها آیت الله خمینی از پاریس خواهان کناره گیری شاه بود. بختیار در این مقطع که همه، از جمله رهبران اصلی جبهه ملی به خمینی کرنش کرده بودند، مخالفت خود با یک حکومت اسلامی را اعلام کرد و به سرعت اقدامات اصلاحی خویش و آزادی های سیاسی را عملی ساخت.
اما حتی خروج شاه از کشور که به درخواست بختیار صورت گرفته بود نتوانست روند حرکت انقلاب را تغییر دهد. ارتش اعلام بی طرفی کرد و انقلاب به پیروزی رسید. بختیار مدتی در خفا بود و سپس به فرانسه گریخت.
در نوامبر ۱۹۷۹ شاپور بختیار در پاریس اعلام داشت که رهبری جنبش مخالفت با رژیم اسلامی را به عهده گرفته است.
امروز بیش از هر زمان دیگر آشنایی بیشتر با این بزرگمرد تاریخ معاصر ایران ضروری می نماید. خوشبختانه خود زندگینامه ای که دکتر شاپور بختیار در فرانسه نگاشت موجود است و بهتر از هر سندی از روزهای پایانی حکومت پهلوی سخن می گوید. کتاب بختیار که عنوان فرانسه آن « Ma Fidèlitè» است مدتی کوتاه پس از انتشار توسط مهشید امیر شاهی به فارسی ترجمه شد. بختیار عنوان « یکرنگی» را برای نسخه فارسی کتاب برگزید. این ترجمه نه تنها برگردان یک خودزندگینامه که خدمتی به تاریخ قلمداد می شود. از لابلای متن مهشید امیرشاهی، لحن و صدای گرم شاپور بختیار، جسارت ایلاتی، و عشق او به فرهنگ و مدنیت را می توان دوباره شنید و لمس کرد. در سالگرد رفتن این یاور محمد مصدق، دوست پل والری، شیفته برگسون و دوگل بریده هایی از این کتاب را در اینجا آورده ایم. اما کتاب را به عنوان یاد آوری جنون دسته جمعی یک ملت، دخالت دوباره بیگانگان، فرصت طلبی خیانتکاران، خیانت ارتشیان و رؤیا زدگی روشنفکران به طور کامل بخوانید و نگاهدارید.

یکرنگی، نویسنده: شاپور بختیار، مترجم: مهشید امیرشاهی، ناشر: نشر خاوران، ۲۷۲ صفحه، ۱۹۸۲

سرآغاز، دیدار مجدد با شاه
– شما را از کی ندیده ام؟
– از ۲۵سال پیش اعلیحضرت. قاعدتاً این تاریخ باید در خاطرتان باشد.
– در این فاصله هیچ پیر نشده اید.
– من به تحقیق پیر شده ام.اما شاید آثاری که گذر زمان بر مخالفین رژیم میگذارد، با فرسودگیهای ناشی از قدرت متفاوت باشد. در هر حال تاریخ در این۲۵  ساله راه درازی پیموده است.
در آن غروب اواخر دسامبر ۱۹۷۸، ایران به طرف هرج و مرج می رفت.من جلوی پادشاه ایستاده بودم، به این منظور که بکوشم ایران را در سراشیبی که پرداخته اشتباهات مکرر بود، از لغزش کامل به عمق هرج و مرج باز دارم.  دولتها سه ماه به سه ماه جایگزین هم می شدند.آموزگار، شریف امامی، ازهاری…آیا دولتی هم به نام دولت بختیار تشکیل خواهد شد؟ باید اوضاع سخت نابسامان باشد و اعلیحضرت محمد رضا پهلوی آگاه به میزان نابسامانی، تا چنین فکر دور از ذهنی به خاطرش خطور کند. شاه صندلی به من تعارف کرد و ما رو در روی هم در سکوتی که در آن دیرگاه بر کاخ نیاوران گسترده شده بود، نشستیم.
– این پدیده خمینی چه صیغه ای است؟
– اعلیحضرت، واکنشی است در مقابل دولتهای پیاپی که ما از حضور شاه تقاضا کرده بودیم از آنها حمایت نفرمایند.
– چطور؟
– چون اگر پشتیبانی اعلیحضرت نبود، هیچکس آنها را تحمل نمی کرد.
پیامد این حرف سکوتی سنگین بود.
– اعلیحضرت، من به خزان زندگی رسیده ام. در این تالار حرفهای آلوده به دروغ زیاد زده شده است. اعلیحضرت مایلند که من هم به همان روال ادامه دهم، یا به من اجازه می دهند که حقایق را بگویم؟

من در کوهستانی سرسخت به دنیا آمدم
خاندان من یکی از قدیمی ترین تیره های بختیاری است.  هفتصد سال پیش سعدی، شاعر بزرگ ایران، در باب پنجم بوستان در حکایتی که با بیت:بلند اختری نام او بختیار/ قوی دستگه بود و سرمایه دارآغاز می شود؛ به ایل ما اشاره دارد.
من در آنجا میان دو کوه کلار و سبزه کوه، که هر کدام بیش از چهار هزار متر ارتفاع دارد، در دامان طبیعتی که بر آدمی چیره است، زیر برف و باران و باد به دنیا آمده ام.
من در هفت سالگی مادرم را، که به بیماری قابل درمانی مبتلا شده بود ولی مداوایش را در آن زمان نمی دانستند، از دست دادم. از او خاطراتی بسیار روشن و زنده دارم و هر چه بیشتر پا به سن می گذارم تصویرش آشکارتر در ذهنم شکل می گیرد. بیش از همه نزدیکانم، حتی بیش از فرزندانم، اشتیاق دیدار دوباره با او را دارم.
…در دهکدٌه ما مدرسه نبود، و من با کمک معلم سر خانه حروف الفبا و چهار عمل اصلی و خواندن و نوشتن فارسی را آموختم. بعد مرا به شهر عمدٌه منطقه، یعنی شهر کرد، فرستادند.  شهر کرد شهرکی است واقع در صد و بیست کیلومتری اصفهان.  کتاب هایی که در کودکی مرا احاطه کرده بود، بر من اثری عمیق داشت.  من قدرت حافظه ام را به پدرم مدیونم. اسب سواری را دوست داشتم و پدر در صورتی به من اجازه سواری می داد که هر روز برایش سی بیت، یعنی شصت مصراع، شعر از بر بخوانم. آنچه من از ادب فارسی می دانم به همان دوران باز می گردد، چون از آن پس ادامه تحصیلات من در خارج صورت گرفت.  هنوز، یعنی در زمان نوشتن این سطور هم حدود ده هزار بیت شعر فارسی از حفظ دارم.
 دانشجوی ایرانی داوطلب جنگ در ارتش فرانسه
تنها آرزوی من ورود به یکی از مدارس عالی فرانسه بود.لبنان که سرشار ازفرهنگ فرانسوی بود برای من حکم اطاق انتظار یکی از این مدارس را داشت. سوار کشتی شدم و سفرم به مارسی یک هفتهای به درازا کشید تا بالأخره کشتی در بندر پهلو گرفت. چه شور و شعفی در تمام این مدت داشتم. ولی به محض رسیدن به مقصد خبر مرگ پدرم به من رسید. چندین سال پیش از این واقعه، پدرم در رهبری شورشی شرکت کرده بود که در اعتراض به زیاده رویهای دولت مرکزی و دخالت هایش در امور ایلی شکل گرفته بود. شورش با اعلان عفو عمومی ختم شد و پدرم وعدهای از همراهانش در تهران تحت نظر قرار گرفتند ولی بعد از چهار سال ناگهان رضا شاه دستور تیرباران همگی آنها را صادر کرد.ناگزیر ادامه تحصیلاتم را به بعد موکول کردم و بی درنگ به ایران بازگشتم.
…مسائل خانوادگی سبب شد که من دو سال ادامه تحصیلات را به تعویق اندازم. ناگزیر بودم بعضی مشکلات مالی را حل کنم، بعد هم نه ماه در انتظار صدور گذرنامه ماندم. وقتی پس از این مدت دوباره به پاریس برگشتم دیگر آن تمرکز فکر را نداشتم که در پی رفتن به یکی از مدارس عالی باشم.  با خودم خلوت کردم و کلاهم را قاضی و در نهایت به این نتیجه رسیدم که برای بعضی از رشته ها، چون هندسه و ریاضیات، ذهن آماده ای ندارم.  بالأخره شبی تصمیم گرفتم که رشته حقوق را دنبال کنم، در حقیقت بیش از هر چیز دیگر به طرف فلسفه حقوق کشش داشتم. اول می بایست دیپلم فلسفه (باکالورهآ) را بگیرم و این کار را در مدرسٌه لوئی لوگران Louis-le-Grandبه انجام رساندم. آن دیپلم یکی از یادگارهای نادری است که بر خلاف اوراق و اموال دیگرم در طوفان انقلاب از غرق شدن در آب نجات یافت و هنوز همراهم است. نمرات من در این مدرک نمرات نسبتا ًخوبی است.به تدریج اعتماد به نفس را باز می یافتم. در آن واحد در دانشکدٌه حقوق و در رشته فلسفه دانشگاه سوربن نامنویسی کردم. در کوچه آسومپسیون Assomption در محله پاسی Passy منزل داشتم.  تمام یازده سال اقامتم در پاریس در همان کوی و همان برزن گذشت.
من به اصطلاح با یک دست سه هندوانه برداشته بودم! سه سال دورٌه تحصیلات عالیه را با سه مدرک به اتمام رساندم: یعنی با دیپلم علوم سیاسی و لیسانس های فلسفه و حقوق.
سال۱۹۳۹بود، و چه تابستان قشنگی در پی داشت، اما بعد جنگ آغاز شد! هیتلر را می شناختم، در طی سالهای تحصیل تابستانها را برای تمرین زبان درآلمان می گذراندم. در سال ۱۹۳۸به لطف دوستی که پدرش مدیر داخلی فولکیشر بئوباختر Völkischer Beobachter (ارگان رسمی حزب نازی آلمان) بود  در گردهمایی نورنبرگ Nurenberg شرکت جستم، از آن نوع مجالس شکوهمندی که فوت و فنش را فقط نازی ها بلد بودند. من در سی متری هیتلر بودم. از نظر من ظاهر و قیافه اش مطلقاً گیرا نبود. در برابر چشمان من چهره ای غیر انسانی قرار داشت که به شدت مرا می رماند.  با این حال اعتقاد دارم که او برخلاف موسولینی، به آنچه می گفت اعتقاد داشت و مثل دوچه Duce نقش بازی نمی کرد. وقتی در یکی از سخنرانی های پرهیاهویش نعره می کشید: «خون آلمانی بر زمین ریخته است» صورتش چنان منقلب و آشفته می شد که من فقط می توانم بر آن نام جنون صمیمانه بگذارم.
تا قبل از اشغال چکسلواکی می شد فکر کرد که بعضی از حرف هایش برحق است. ولی از لحظه ای که تجاوز به حقوق دیگران آغاز شد دیگر چنین تصوری ممکن نبود.

در آن طرف آلپ، موسولینی در لباس بازیگری ماهر عرض اندام می کرد، بالکن کیرینال Quirinal  را به عنوان صحنه تئاتر به کار میگرفت، از چپ به راست و از راست به چپ می رفت، خودش را در سایه اطاق پنهان می کرد و باز نمایان می شد تا جمله ای زیبا و نمایشی نثار تماشاچیان کند، از نوع این جمله ای که در ذهن من مانده است: « ما به دنیا یک شاخٌه زیتون هدیه می کنیم. اما دنیا بداند که این شاخه از جنگلی چیده شده که در آن هشت میلیون سرنیزه روئیده است!»وقتی جنگ آغاز شد من در ژوان له پنJuan-les-Pins بودم. در آن منطقه درخت زیتون بیشتر است تا سرنیزه، معهذا می توانم فکر آندره ژید را که حدود یک سال قبل از این واقعه در دفتر خاطراتش ثبت شده است، از آن آنروز خود بدانم: «امروز، از لحظه سر زدن آفتاب، از فکر ابر انبوه و سیاهی که به طرزی دهشتناک بر اروپا، بل بر سراسر جهان، بال گسترده نگرانی و اضطراب بر من چیره شده است…این خطر به گمان من چنان نزدیک است که برای ندیدن و خوشبین ماندن باید کور بود.» مدتها بود که آینده دنیا فکر مرا به خود مشغول کرده بود. برای شرکت در جنگ جمهوریخواهان اسپانیا علیه فرانکو داوطلب شده بودم. نه آنقدر به دلیل همدلی و همفکری با دید جمهوریخواهان – که نامشان «جبهه خلقیFrente Popular» بود،  بلکه به این خاطر که در این ماجرا به وضوح قانون شکنی شده بود و من قانون گرا نمی توانستم بپذیرم که آدمی چون فرانکو بگوید:«من به این دلیل که دلم می خواهد قوانین را زیر پا می گذارم» و در نتیجه نه فقط ریاست کند بلکه خود را منشاء و سرچشمه حق و قانون هم بداند.
به این ترتیب ما درگیر انفجاری شدیم که در پایانش، دنیا نمی توانست چون گذشته باشد. من دانشجویی در میان دیگر دانشجویان بودم. به اندازه کافی با اروپا و به خصوص فرانسه آشنا و مأنوس بودم تا هیجانات جوانان هم سن خود را درک کنم. و آنچه من احساس کردم اینست که در آغاز بسیاری از جوانان فرانسوی با هیتلر همدلی داشتند. این حقیقتی است که بسیاری مایل به بازگو کردنش نیستند. فاشیسم جوانها را کم و بیش جذب کرده بود و آنها نمی توانستند فجایعی را که این مسلک فکری در پی داشت مجسم کنند و در نتیجه بسیاری در گروه صلیب آتشین«Croix de feuیا اکسیون فرانسز Action française یا دیگر دسته های مشابه عضو شدند. تندروی، جوهر جوانی است. هر کدام از ما نیرویی دارد که باید به طریقی به مصرف برساند. جنگ دیدگاهها را عوض کرد و شکست آلمان این تغییر و تحول را تسریع نمود و موفقیت شوروی سبب تمایل بسیاری از فرانسویان به کمونیسم شد. چون نمی توان به طرف فاشیسم رفت، پس باید به کمونیسم رو آورد. فعل وانفعال ذهن بشری چنین است. عده ای امروز می گویند که جنگ، پاد زهر تروریسم است.این گفته به نظر ترسناک می رسد، ولی متأسفانه خالی از حقیقت نیست.
در سوم سپتامبر ۱۹۳۹، بریتانیای کبیر و فرانسه به آلمان، که به اندازه کافی بهانه به دست این دو داده بود، اعلان جنگ دادند. من تصمیمم را گرفته بودم – می دانستم که نمی توانم خارج این ماجرا بمانم و همه چیز نشانگر راهی بود که می بایست دنبال کنم: میخواستم به عنوان داوطلب وارد ارتش فرانسه شوم. برای این کار به نیس رفتم. در آنجا از همه جواب سربالا شنیدم. می گفتند:‌ «شما که ساکن پاریسید در همانجا هم اقدام کنید!»  حیرت آور بود، با کسی که حاضر بود جانش را برای این ملک بدهد چنین رفتار می کردند!  ولی من چون به نظم و قاعده پایبندم به پاریس برگشتم و در آنجا به تمام وسائل متوسل شدم، تا بالأخره روزی از طرف دفاتر نظامی جواب آمد که «در لژیون خارجی اسم نویسی کنید.»  این جواب برای من قابل قبول نبود. بیش از یک سال بود که همسر فرانسوی داشتم، پنجمین سالی بود که در فرانسه به سر می بردم. فارغ التحصیل دانشگاههای فرانسوی بودم. بنابراین به خودم حق می دادم دوشادوش فرانسویان بجنگم.  گرچه در نهایت امر مسئولین به استدلال من عنایت کردند؛ ولی ماهها بلاتکلیف بودم تا بالأخره برای آزمایش طبی احضار شدم. در آن زمان ۲۶ سال داشتم. ورزشکار هم بودم، پزشک مرا برای خدمت مناسب تشخیص داد.
فنجانی قهوه با پل والری
کم کم وقت آن رسیده بود که فرانسه را ترک کنم. این ملک را با آرامشی بازیافته ترک می کردم. مختصری از روح آن را با خود همراه می بردم:  یعنی شعر و ادبی که مرا به چنان شوقی آورده بود که هنوز هم در من زنده است. اولین محرک من در برخورد با این زبان، آناتول فرانس بود. در بیروت طبق توصیه یکی از استادان کتاب «جنایت سیلوستربونار» Le Crime de Sylvestre Bonnard را خریدم، شانزده سالگی خود را در آن مرد پیر سوفسطایی باز شناختم. احساس کردم که در من همچون او، طنز و وقار، که لازمه اعتقادات عمیق است توأمان وجود دارد. بعدها همین ترکیب را نزد والری هم یافتم. از آن پس به خواندن آثار آناتول فرانس ادامه دادم، بیست و پنج مجلد از کارهای او در قطع وزیری و چاپ کلمان لوی Calmann-Lévy در کتابخانه ام وجود داشت که از خانه ام به یغما رفت.

با برگسون در سال ۱۹۴۰ ملاقات کردم. با هم همسایه بودیم. او در بلوار بو سه ژورBeauséjour خانه داشت. روزی به او تلفن کردم و گفتم دانشجویی ایرانی هستم که برای آثار او تحسین فراوان دارم و تقاضا کردم که اگر برایش ممکن است مرا ربع ساعتی به حضور بپذیرد. مرا در یک اطاق پذیرایی بزرگ پذیرفت. بر صندلی راحتی نشسته بود و پتویی چهارخانه روی زانوهایش پهن بود. در آن زمان بیش از هشتاد سال داشت. پهلویش کتابخانه چرخانی بود که بی آنکه از جا بلند شودکه برایش کاری دشوار بود ، دسترسی به همه  کتابها را ممکن می ساخت. در کنار دستش نیز میز کوچکی قرار داشت. من جذب عمق چشمهایش شدم که به رنگ آبی تیره بود. سری بزرگ داشت و بدنش از بیماری رماتیسم نحیف شده بود. وقتی با کسی حرف می زد به نظر می آمد که ورای حواس پنجگانه، رابطه ای مستقیم با ذهن مخاطب ایجاد می کند. دلیل تقاضای من برای دیدارش تضادی بود که تصور می کردم در «تحول خلاق L ́évolution Créatrice » او یافته ام. پس از سپری شدن ربع ساعت وقتی که به من داده بود، عازم رفتن شدم ولی او مرا از رفتن باز داشت و درباره علائق دیگر من، سوای فلسفه، سئوال کرد. من به حقوق و شعر اشاره کردم. گفت: « روزی که موفق شوید از فلسفه به شعر، از شعر به فلسفه و حتی به حقوق و به اخلاق برسید آن روز صاحب فرهنگ خواهید بود. در این فاصله در فکر باشید که راههای درست را انتخاب کنید، حتی اگر گاه به نظرتان کاری بسیار مشکل بیاید. این نصیحت مرا به کار ببندید، بعد از خواندن متن یک کمدی مولیر به متن یکی از آثار کانت رجوع کنید. در معنویت یگانگی وجود دارد. راه را پیدا کنید. راهی هست، منتهی نشانی ثابتی ندارد، هر کس باید خودش آن را به تنهایی بیابد.»
والری در ابتدا باعث سردرگمی من شد. وقتی در بیروت در کلاس دهم بودم، دریکی از بعد از ظهرهای سوزان ماه ژوئن استاد ما برای رفع ملال شاگردان شعر «گورستان دریایی Le cimetière marin» را برای ما خواند. چنان رفع ملالی از ما شد که همه به خواب رفتیم! یا لااقل همه چنین تظاهر کردیم تا نشان دهیم که این شعر استوار چنگی به دل ما نزده است. من در آن زمان با خود عهد کردم که هرگز گرد آثار والری نگردم. این عهد را درسال۱۹۴۰با گشودن کتاب « شب نشینی با آقای تست -Soirèe avec Monsieur Teste شکستم و تصمیم گرفتم آن نثر را همانگونه بخوانم که آدم متنی را از زبانی بیگانه به زبانی آشنا ترجمه می کند.  دقت و ظرافت این نثر مرا متحیر ساخت. اول تضادهای مداوم را مضمضه می کردم و بعد در آخر کار متوجه میشدم که تضادی وجود نداشته است.  به عنوان مثال یکی از موارد را از حافظه نقل می کنم: «سیاست در گذشته هنر بازداشتن مردم از دخالت در اموری بود که مربوط به آنها می شد…و بعد هنر مشاوره با آنها شد درباره مسائلی که از آن سر در نمی آورند.» پایه و بنیاد دمکراسی با این حرف مورد شک قرار می گیرد. در جوامع بدوی مانع از این می شدند که مردم در مسائلی که مربوط به آنان است مداخله کنند.  رئیس قبیله، ملا، یا امپراطور میگفت:من به جای شما و در جهت منافع شما عمل می کنم.  امروز هم اگر در مورد پائین آوردن ارزش فرانک با مردم مشورت شود، در این باره چه می دانند و چه می توانند بگویند؟ فقط تعداد انگشت شماری از آنها می توانند به این سئوال جواب دهند، ولی سیستم چنین است که می باید همگی رأی و نظرشان را ابراز کنند. به گمان من دمکراسی هنوز تنها رژیم قابل قبول است، ولی..! می خواستم «گورستان دریایی» را که فقط خواب و خمیازه آورده بود، دوباره پیدا کنم. شبی در سال۱۹۴۱  وقتی هوا تاریک شده بود و صدای انفجار بمب ها در نزدیکی پایتخت شنیده می شد، به میدان اوگوست کنتA. Comte  و به انتشارات دانشگاهی فرانسه رفتم که روبروی سوربن واقع است. هر چه از کارهای والری پیدا می شد خریدم و خواندم. رازگشایی کردم. درست مثل میوه ای که برای بهره بردن از عطر و طعمش باید مشکلات پوست کندن و قاچ کردن آن را به خود هموار کرد.وقتی که برای فهمیدن و لذت بردن از والری گذاشتم بیش از یا تقریباً بیش از – زمانی بود که صرف آموختن آلمانی یا انگلیسی کردم.  والری با آن که عضو آکادمی فرانسه بود، در همه عمر بی لطفی دیده بود. «کانار آنشنه »(یکی از نشریات فکاهی -سیاسی فرانسه)  درباره اش نوشته بود: « شما را به زودی برای تدریس زبان چینی به پکن خواهند فرستاد!» وضع مالی اش خراب بود، با این حال هرگز به دنبال راه حل سهل نمی رفت که مثلاً با انتشار رمان یا مجموعه شعری پر فروش سر و سامانی پیدا کند. نمی دانم دولت »جبهه خلقی»بود یا دولت بعدی که کرسی شعر را در «کولژ دو فرانس» ایجاد کرد.  وقتی من و دوستانم شنیدیم که آقای والری این درس را افتتاح می کند، با سر دویدیم. محفل باغ وحش کاملی بود: مخلوطی از دوشس و کنتس و اشراف و اعیان، کاسب کار و راننده و دانشجو… ما همه در بالای آمفی تئاتر ایستاده بودیم. من برای اولین بار شاعر را از نزدیک می دیدم. حدود۶۶ سال داشت ولی به نظر ما شکسته تر می آمد. مرد کوچک اندامی بود با موهای نقره ای که فرقی در وسط داشت و سبیلی سفید و پرپشت. من اولین جمله اش را کم و بیش به خاطر دارم: «خانمها، آقایان اولین کوشش من در این راه خواهد بود که تا جای ممکن مدعیان علاقه به شعر و شاعری را از سر راهم دور کنم تا به خود شعر و شاعری برسم.» به عبارت دیگر: لطفًا تشریفتان را ببرید! به نظر ما رسید که او از معلمی سررشته ندارد.
در پایان درس من همراه دوستی به نام شارر Charaire، که خود شاعر و نقاش بود، جلو رفتیم تا از نزدیک ببینیم والری چگونه آدمی است. این مردی که از دور خشک و سخت و دور از دسترس به نظر می رسید، با ما در نهایت سادگی و بی تکلفی برخورد کرد. ما او را در مترو تا خانه اش همراهی کردیم. بی تردید حرف زدن او نه به نحوه صحبت کردن شارر شبیه بود و نه به طرز گفتار من.از به کار بردن لغات و اصطلاحات عامیانه مطلقًا ابا نداشت. پس از این دیدار والری چندین بار به خانه من آمد. در آن زمان من می توانستم توسط دوستی قهوه برای خود تهیه کنم که در زمان اشغال فرانسه یکی از مواد غذایی کمیاب بود. والری می آمد و قهوه را با لذتی آشکار می نوشید. روزی نظرش را درباره آندره ژید پرسیدم چون می دانستم که آنها در سنین بیست سالگی یکدیگر را شناخته اند و حدود پنجاه سال خاطرات مشترک با هم دارند. والری به من گفت:من برای ژید تحسین بسیار دارم ولی او جنبه های زننده هم دارد. ژید نظرش را درباره والری با خویشتنداری کمتری بیان کرده است، گفته است:«هوش او مرا خرد می کند، بر من چیره می شود. وقتی با هم به گفتگو می نشینیم من دیگر وجود ندارم، گویی سخنانش گلویم را می فشرد و من چون گنجشک پر شکسته ای بال بال می زنم.»
من همه آن نویسندگان چهل سال پیش را که نوشتن می دانستند، بسیار دوست داشتم .موریاک که از بهترین هاست، رژه مارتن دوگار که از بزرگان و موراس که از غولهای ادب است – حتی اگر آدم با نظراتش موافق نباشد، بعد سارتر، کامو… اما در لحظات سخت زندگی، در مواقعی که می خواهم خود را از شر فکر خمینی و یا دیگر وقایع نامطبوع برهانم، به والری پناه می برم.
از تهران، هیتلر چندان هم وحشتناک نمی نمود

در دوران غیبت من سلطنت رضا شاه به پایان رسیده بود.خود او هم یک سالی پیش از بازگشت من در تبعیدگاهش ژوهانسبورگ مرده بود.  پسرش که در سال۱۹۴۱ جانشین پدر شده بود اوضاعی کم و بیش بغرنج را از پدر به ارث برده بود. رضا شاه مردی پر از تضاد بود. از یک طرف در جامعه  فئودالی آن زمان نظم و امنیت برقرار می ساخت، از طرف دیگر تمام کسانی را که مختصر قدرتی داشتند تحت فشار قرار می داد. از جمله کسانی که فشار آن دوران را متحمل شدند، سوای روحانیون و خوانین، مردان سیاسی و آزادیخواهان، شخصیتها و روشنفکران تهران بودند. وقتی جنگ آغاز شد، رضا شاه ایران را بیطرف اعلام کرد. اما طولی نکشید، یا به منظور تضعیف نفوذ انگلستان در ایران یا به دلیل کششی که نسبت به آلمان و شخصیت هیتلر احساس می کرد، تمایل بسیار آشکاری نسبت به صدراعظم رایش از خود نشان داد.  دیکتاتورها، به شرط آنکه از هم دور باشند، به هم ارادت دارند.
من فکر میکنم که او پیروزی آلمان را به پیروزی شوروی ترجیح میداد، به این دلیل که دومی درهمسایگی ایران قرار داشت.
هنگام بازگشت من به ایران پادشاه، همان مرد جوانی بود که توصیفش در بالا آمد؛ بر میز بزرگی در کتابخانه اش تکیه داشت و مرا از بابت شرکتم در جنگ دوشادوش ارتش فرانسه تشویق می کرد و از ویکتور هوگو و نویسندگان رمانتیک حرف می زد. من به او از علاقه و بستگی ام به والری و به مالارمه Mallarmé گفتم و او اذعان کرد که سمبلیست ها را نمی شناسد. این طرح را تا ترسیم تصویر بعدی او نیمه کاره رها میکنم، فقط اضافه می کنم که شاه عشق چندانی به ادبیات نداشت.  در عوض به معلومات عمومی اش می رسید. هر روز دو ساعت می خواند و به ویژه به مسائلی نظیر پتروشیمی علاقه بسیار نشان می داد. من شخصاً بسیار متأسف بودم که شاه تقریباً با شعر فارسی بیگانه است.  بعدها به من گفتند که سواد و فرهنگ دیگران موجب خلق تنگی او می شود.
مصدق یا درس دمکراسی
شاه به من گفته بود: «ایران درگیر مشکلات فراوان است، شما می توانید به حال مملکت مفید باشید.» من فقط می خواستم بدانم از چه طریق. از نظر سیاسی راهم را بلافاصله یافتم. در سالهای تحصیلی سخت شیفته گفته ها و سخنان مصدق شده بودم. تنها حزبی که می توانست مناسب مشی من باشد حزب ایران بود که بعد ستون فقرات جبهه ملی شد. بدون آن که تردیدی به خود راه دهم عضو این حزب شدم. سی و پنج سال از آن روز گذشته است، هنوز عضو آن حزبم، و روشن است که از این پس نیز خواهم بود. دلایل و شواهد بسیار نشان می دهد که منافع شخصی من جز این حکم می کرد. از آنجا که با ملکه مملکت نسبت نزدیک داشتم راه ترقی به رویم باز بود. خودم این راه را در آغاز و از آن پس مسدود کردم. هیچگاه نکوشیدم روابط نزدیک با دربار برقرار کنم با اینکه هرگز نسبت به شاه و دربار کینه و بغضی به دل نداشتم. به شخص محمد رضا شاه حتی احساس بی مهری نمی کردم – با اعمال او مخالف بودم در عین این که خود را موظف می دانستم حقوق او را محترم بشمارم. آشکارا در پی رؤیا و در فکر ظواهر بود.چون از درک جوهر مسائل تن میزد، در جهت نادرست گام بر می داشت تکیه گاهی را که می بایست در ایران بیابد، در خارج می جست. این اشتباه اساسی بعدها بر خود پادشاه هم روشن شد، زمانی فهمید بیگانگان او را رها کرده اند که ناگزیر از کشوری به کشور دیگر پناه برد. این جمله تلخ و در عین حال ساده لوحانه از خود اوست: «نمی فهمم چرا آمریکایی ها با من چنین کردند، من که همیشه طبق خواست آنها عمل کرده بودم».

مصدق از نظر کارآیی و صداقت بر تمام دولتمردان زمان خود سر بود. در خانواده ای اشرافی به دنیا آمده بود. مادرش از خاندان قاجار و پدرش از مستوفیان به نام و خودش مردی استثنایی بود. پس از ازدواج و پیدا کردن دو فرزند برای تحصیلات عالیه رهسپار سوئیس و فرانسه شده بود– کاری که اگر در دورٌه من کم سابقه به شمار می آمد، در دوره او بی سابقه بود.  لیسانس حقوقش را در دیژون Dijon و دکترایش را در نوشاتل Neuchâtel گذراند. یکی از تنها ایرانیانی بود که قوانین بین المللی و اصول اساسی دموکراسی را می شناخت.  آثار مونتسکیو و دیگر نویسندگان دایرهالمعارف را خوانده بود. زمانی که به نمایندگی مجلس انتخاب شد تنها کسی بود که می توانست از روی دانش و با احاطه کامل از دموکراسی، از حکومت مردم بر مردم، از تفکیک قوا و از نقش دقیق پادشاه در یک نظام مشروطه سلطنتی صحبت کند.
مصدق با تمام نیرو طالب دموکراسی بود، مسئله ای که از نخستین روز موجب اختلاف میان او و رضا شاه شد.  حرفش روشن و ساده بود، می گفت: «شما می خواهید در آن واحد فرمانده کل قوا، نخست وزیر و پادشاه مملکت باشید.  چنین چیزی ممکن نیست.  باید بین این سه یکی را انتخاب کنید. یا با تصویب مجلس نخست وزیر بشوید، یا به انتخاب نخست وزیر فرمانده کل قوا باشید و یا پادشاه بمانید». آنچه مصدق، در سخنرانی های پر آوازه اش، به ایرانیان آموخت پایه تمام کارهایی قرار گرفت که ظرف پنجاه سال گذشته در ایران به انجام رسید. نحوه کار دموکراسی را تشریح می کرد و خاطر نشان می ساخت از چه لحظه ای دیکتاتوری آغاز می شود. هر گاه در صندوق ها دست نمی بردند، چنانکه چند سال بعد چنین شد، در صدر فهرست نمایندگان به مجلس می رفت و کسی هم نمی توانست علیه او کاری کند.
جاذبه حزب واحد
«مردم ایران باید کار کنند و دم نزنند».  این شعار که در زمان رضا شاه بر دیوارها نقش شده بود در زمان جانشین او هم عملا بر جا ماند. همانطور که قبلا  متذکر شدم، آغاز سلطنت محمدرضا شاه چنین نوید می داد که احزاب آزاد خواهند بود و نقشی فعال در سیاست ملی ایفا خواهند کرد. ولی احزاب موجود نه پایه فکری محکم و مسلک روشنی داشتند نه کادرهای حزبی مناسب. فقط حزب توده که از بیگانگان دستور می گرفت صاحب مسلک و تشکیلات بود. در ضمن عقاید مارکسیستی این حزب مانع از این نشده بود که در اساسنامه اش ادعای سلطنت طلبی بکند.
تا سال ۱۹۵۰ هیچ کدام از احزاب، به دلیل تعداد زیادشان، نفوذ چندانی نداشتند.  زمانی که رضا شاه برای اولین بار در سال ۱۹۳۴ از ایران خارج شد تا به دعوت کمال آتاتورک به ترکیه برود، در میان عجایب ناشناخته و نادیده، پدیده تک حزبی را هم کشف کرد. بذر این فکر در آن زمان کاشته شد و در نسل بعد به بار نشست:  محمدرضا شاه در سالهای ۱۹۵۶-۱۹۵۵ ابتدا به فکر ایجاد نه یک حزب بلکه دو حزب در چارچوب پارلمانی افتاد. به یک عده از نمایندگان مجلس دستور داد که عضو حزب اول شوند و به عده ای دیگر گفت که وارد حزب دوم گردند. مردم این دو حزب را بر سبیل شوخی کوکاکولا و پپسی کولا می خواندند: شیشه ها عین هم، محتوا عین هم و مزه ها عین هم.
سال۱۹۷۴پادشاه خبرنگاران خارجی را برای انتشار خبری مهم و تازه دعوت کرد: ایجاد یک حزب واحد جدید به نام رستاخیز که قرار بود تمام مردم ایران را در دل خود جای دهد. پادشاه خطاب به کسانی که تمایل به عضویت در این حزب نداشتند، گفت: «گذرنامه هایتان را بگیرید و از کشور بروید».
عجله کنید! برای من دولت تشکیل دهید!
طی آن دو ماهی که دولت نظامی بر سر کار بود انقلاب همه گیر شد. رسانه های خبری که می توانست از آشوب در حین تدارک پرده بردارد زیر فشار دولت و تحت سانسور شدید قرار داشت. در این شرایط دو ماه هیچ روزنامه ای در تهران منتشر نشد.  پادشاه، پس از نافرجام ماندن مأموریت صدیقی، برای اولین بار با من تماس گرفت. غروبی بود در کاخ نیاوران. در اینجا بار دیگر به صحنه ای باز می گردیم که این کتاب با آن آغاز شد. اولین جملات شاه چنین بود:
– شما را از کی ندیده ام؟
جواب دادم:‌ از ۲۵ سال پیش اعلیحضرت. قاعدتاً این تاریخ باید در خاطرتان باشد.
بله بدون شک در خاطرش بود:تاریخ سقوط مصدق، یک ربع قرن پیش یا درست تر بگویم دو ماه مانده به یک ربع قرن. ولی در زمانی چنین طولانی دو ماه چندان به حساب نمی آید. پادشاه به من گفت:
– شما جوان مانده اید، در هر حال پیر نشده اید.
من مراسم ادب را به جا آوردم و در کنار یک میز مستطیل بر دو صندلی روبروی هم نشستیم. گفتگو را شاه آغاز کرد:
– این پدیده خمینی چه صیغه ای است؟
منطقی بود که بخواهد بداند برداشت من از ظهور این عامل جدید در صحنه سیاسی ایران چیست.
ـ  بسیار ساده است اعلیحضرت. واکنش مردم است – یا لااقل یکی از واکنشهای متعدد آنهاست  در مقابل دولت هایی که ما بارها از حضور اعلیحضرت تقاضا کرده بودیم از آنها پشتیبانی نفرمایند.
– یعنی چه؟
– بدون حمایت شما، هیچ کس این دولتها را تحمل نمی کرد. قدرت معنوی اعلیحضرت در این مورد بسیار قابل ملاحظه بوده است، شما خود مسائل سیاسی را حل و فصل می کردید و همین پشتوانه دولت ها می شد.
پیامد این حرف سکوتی سنگین بود که من با این جمله شکستم:
ـ اعلیحضرت به من اجازه می دهند مطلبی را عرض کنم؟ من اگر به زمستان زندگی نرسیده باشم بی شک پائیز عمر را آغاز کرده ام. این تالاری که من در آن شرفیاب شده ام حرفهای سراسر دروغ بسیار شنیده است. اعلیحضرت مایلند که من هم به روال گذشته رفتار کنم یا به من اجازه می دهند که حقایق را، ولو تلخ، بیان کنم؟ اگر اعلیحضرت تمایل به شنیدن حرفهای صادقانه ندارند من مرخص می شوم. هر وقت احضارم بفرمائید در خدمت خواهم بود ولی همیشه به این منظور که افکارم را درباره آینده ایران صمیمانه بیان کنم.
پادشاه دستش را بلند کرد:
– خیر، حقایق را بگوئید!
گفتگوی ما هم مؤدبانه بود و هم نشانه ای فراوان از صراحت داشت. شاه از من سئوال کرد:
ـ راجع به صدیقی چه فکر میکنید؟
– صدیقی مردی است وطن پرست، صاحب فکر و بسیار شریف. من در دولت مصدق با او همکاری داشتم، البته نه در همان رده. صدیقی استاد دانشگاه بوده است و به تقاضای خود حالا بازنشسته و در نتیجه آزاد است. اگر بتواند دولتی تشکیل دهد من حاضرم هر گونه کمکی که می توانم به او بکنم.
به نظر می آمد که اعلیحضرت پیشنهاد مرا با حسن قبول شنید، سپس از من پرسید:
-شما در تظاهراتی که این روزهای اخیر در خیابانها به راه افتاد، شرکت نکردید؟
-اعلیحضرت من نمی توانم با جمعی که آرمان و مشی سیاسی اش با آرمان و مشی سیاسی من منطبق نیست، بیامیزم و با آنها همصدا شوم. من به اصولی که برگزیده ام پایبندم.
– پس چرا سنجابی رفته بود؟
–   بهتر است اعلیحضرت از خود او این سئوال را بفرمایند. من از طرف او نمی توانم جوابی بدهم فقط می توانم بگویم خودم چرا در این تظاهرات شرکت نکردم.
تصور می کنم که پادشاه به این نکته توجه داشت که من موضع خود را، علیرغم فشارهایی که بر من وارد می شد و علیرغم حضور بسیاری از مردان سیاسی در آن راهپیمایی، حفظ کرده بودم.
– من ترجیح دادم در خانه بمانم.
–  کجا زندگی می کنید؟
–  زیاد از اینجا دور نیستم.حدود یک کیلومتری کاخ.
– وقتی به وجودتان نیاز بود، به شما اطلاع خواهم داد.
ده روز بعد اعلیحضرت مرا دوباره به حضور طلبید. این ملاقات کوتاهتر از قبلی بود و حدود ۲۰ دقیقه به طول انجامید. پادشاه به من گفت:
– وقت تنگ است. به من بگوئید آیا حاضرید دولتی تشکیل بدهید؟

در اوایل ماه ژانویه خبر شدم که یک ژنرال آمریکایی به نام هویزر Huyser در تهران است. او را نه ملاقات کردم و نه در هیچ لحظه ای با او تماسی داشتم، فقط می دانستم که هویزر افسر نیروی هوایی و معاون ژنرال الکساندر هیگ A.Haig است که در آن زمان فرمانده کل نیروهای پیمان آتلانتیک بود.
…هویزر با فرمانده ستاد مشترک، فرمانده نیروی دریایی، فرمانده نیروی زمینی و فرمانده نیروی هوایی در تماس بود ولی سر و صدای چندانی نداشت. رئیس ستاد مشترک را مامور کرده بودم که اگر از طرف هویزر رفتاری مشکوک دید مرا مطلع سازد. من تصور می کنم که در واشنگتن سیاستی روشن وجود نداشت. اطلاعاتی که توسط سفیر آمریکا، ویلیام سولیوان، سازمان سیا و دیگران و در آن اواخر ژنرال هویزر جمع آوری می شد به روی میز کارتر می رسید هرکدام دیگری را خنثی می کرد و تردیدها و تزلزل ها از همین وضع ناشی می شد. آمریکایی ها چندین بار از طریق افسران یا ایرانیانی که در سفارت کار می کردند و یا از راه های دیگر سعی کردند که با آخوندها روابطی برقرار سازند. قبلأ یعنی در زمانی که دامنه تحریکات وسیع می شد، به ارتش گاه پیشنهاد می کردند که محتاطانه عمل نماید و گاه می گفتند آماده مقاومت در مقابل ملاها باشد. بنابراین نفوذ مستقیم آمریکا بر ارتش وجود داشت ولی پیشنهادات تا لحظه آخر ضد و نقیض و مبهم بود. تصور من این است که مأموریت ژنرال هویزر در مرحلٌه اول این بود که مانع کودتای ژنرال ها شود. آیا لازم بود که از افسران خواسته شود که دست به کودتا نزنند؟ تمام قراین بر این حکم می کند. این ژنرال هایی که از مملکت بهره بسیار برده بودند و می بردند، وقتی کشور نیاز به خدمت آنها داشت در انجامش عاجز ماندند. این ناتوانی در ۱۲فوریه(۲۲بهمن)  آشکارا نشان داده شد. هویزر آمده بود به آنها بگوید: دولت هر که می خواهد باشد، مال بختیار، سنجابی یا بازرگان، کودتا درکارنیست! تصور نمی کنم قصد او از این سفر پیشنهاد «اعلام بی طرفی» به ژنرال ها بوده باشد و درنتیجه ایجاد این خطر که ملاها چند روز بعد بلامانع سفارت آمریکا را اشغال کنند. فقط آدمی مخبط ممکن است مرتکب چنین عملی شود.
…این راه حل نهایی از طرف یک ژنرال خارجی، که به فکر منافع کشور خویش است، می تواند پذیرفته باشد ولی ژنرال های ما در همین حد هم اقدامی نکردند و  پریشانی و از هم گسیختگی کامل ارتش را برگزیدند، پادگان ها را در معرض غارت اراذل و اوباشی قرار دادند که از اطراف و اکناف سرازیر شده بودند تا خود رابه سلاح های سبک مسلح سازند و کشور را به خاک و خون بکشند. در هر صورت، سالیوان با به قدرت رسیدن ملایان نظر مساعد داشت وهویزر می کوشید جلوی کودتای ارتش را بگیرد. اسنادی که تا به حال منتشر شده است همه در تایید این تعبیر است.
 

یکرنگی، نویسنده: شاپور بختیار، مترجم: مهشید امیرشاهی، ناشر: نشر خاوران، ۲۷۲ صفحه، ۱۹۸۲

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.