pamuk_1-021011

 

در فوریه ۲۰۱۱ اورهان پاموک مقاله ای پیرامون اروپا، ترکیه و مسائلی که  در فاصله پنج سال شتابی هولناک گرفتند نوشت. هنگام نگارش این مقاله بسیاری از مصائب امروز خاورمیانه و اروپا  هنوز آتشی زیر خاکستر بودند…

 رؤیای رو به پایان اروپا

در کتاب های دبستانی ما در سال های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، اروپا سرزمین رنگارنگ افسانه ها بود. مصطفی کمال آتاتورک که بر ویرانه های امپراتوری از هم پاشیده عثمانی پس از جنگ اوّل جهانی، جمهوری تازه ای بنا کرده بود، ابتدا با ارتش یونان به جنگ پرداخت، اّما پس از این جنگ به یاری نیروی نظامی خود، اصلاحاتی را آغاز کرد که نه تنها ضد غرب نبودند، بلکه در راستای مبانی فرهنگ و مدنیت غرب بودند. برای مشروعیت بخشیدن به این اصلاحات –  (که در غایت به تقویت و استحکام سرآمدان تازۀ دولت ترک انجامیده و تا هشتاد سال بعد نیز محور مناقشات فراوان در ترکیه باقی ماند) –  از همۀ ما خواسته شد تا رؤیای شیرین و گلگون غرب گرایانه ای از اروپا را به آغوش بگیریم.

کتاب های مدرسه های کودکی ما به گونه ای طراحی و تألیف شده بودند که به ما بیاموزند چرا باید میان مذهب و حکومت خط کشید، چرا مراکز دراویش باید بسته شوند، چرا می بایست الفبای عربی را کنار می گذاشتیم و الفبای لاتین را جایگزین آن می ساختیم.

امّا همین کتاب های درسی در ضمن سرشار از مباحث و پرسش هایی بودند که هدف آن ها ریشه یابی و درک راز قدرت های بزرگ اروپا و انگیزه های موفقیت آنان بود. در سال های اولیۀ دبیرستان، آموزگار تاریخ  تکلیفی تعیین کرده بود با این عنوان:  ” اهداف و دستاوردهای رنسانس را توضیح دهید.”

بعضی از هم کلاسی ها ی ساده باور من در مدرسۀ فرانسوی ها می پرسیدند:

«اگر ما نیز همچون اعراب بر دریایی از نفت نشسته بودیم، آیا به اندازۀ اروپایی ها ثروت و قدرت می داشتیم؟»

در سال اوّل دانشگاه هر بار سؤال مربوط به رنسانس مطرح می شد، جمعی از بچه ها به بحث در این باره می پرداختند که «ما هرگز عصر روشنگری نداشتیم.»

ابن خلدون متفکر بزرگ عرب در قرن چهاردهم گفت تمدن های رو به سقوط با تقلید از فاتحان خود، از اضمحلال کامل رهایی می یابند. از آن جا که ترک ها هرگز زیر استعمار هیچ قدرت جهانی قرار نگرفتند، «پرستش اروپا» یا «تقلید غرب» هیچگاه آنان را وادار به تحمل بار تحقیرآمیز و نفرین زده ای که فرانتز فانون، وی. اس. نایپال، و یا ادوارد سعید توصیف کرده اند،  وادار ننمود . نگرش به اروپا همواره یک ضرورت تاریخی و یا حتی یک مبحث فنی سازواری بوده است.

امّا این رؤیای شیرین اروپا –  زمانی آنچنان فریبنده که حتی ضد غربی ترین متفکران و سیاست مردان ما نیز در پنهان آن را باور کرده بودند، اکنون کم رنگ و کم رنگ تر شده. شاید به این دلیل که ترکیه دیگر آن کشور فقیر قدیم نیست. یا شاید دیگر جامعه ای دهقانی نیست که زیر حکومت نظامیان اداره شود. ترکیه اکنون جامعه ای پویا با موازین مدنی خاص خویش است، و البته در چند سال اخیر گفت و گوی ترکیه با اتحادیه اروپا بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای کم و بیش متوقف شده است. نه در ترکیه و نه در اروپا، امیدی واقع بینانه به پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا –  دست کم در آینده نزدیک –  وجود ندارد. امّا پذیرش از کف رفتن این امید به همان اندازه کمرشکن است که قطع کامل ارتباط با اروپا. هیچ کس جرأت نمی کند این شکست را به زبان جاری کند.

* * *

گسستگی ترکیه و دیگر کشورهای غیرغربی از افسون اروپا را من از طریق سفرها و گفت و شنودهای شخصی خود دریافته ام. دلیل عمده در تیره گی روابط ترکیه و اتحادیه اروپا را می توان در اتحادی درون ترکیه جستجو کرد که میان بخش هایی از ارتش ترکیه، برخی گروه های بزرگ رسانه ای، و احزاب ملی گرای ترک منعقد شد. همین اتفاق نامیمون مسؤول حملاتی بود که بر علیه من و بسیاری از نویسندگان دیگر ترکیه، تیراندازی به سوی بعضی، و حتی قتل میسیونرها و روحانیون مسیحی صورت گرفت.

واکنش های احساساتی متعددی نیز وجود دارند که اهمیت برخی را می توان در نمونه رابطۀ ما با فرانسه مشاهده کرد. در طول قرن گذشته، چند نسل از سرآمدان ترک، فرانسه را به عنوان سرمشق خود برگزیدند. آنان درک فرانسه از سکولاریسم، آموزش و پرورش، ادبیات و هنر را الگوی کار و شناخت خویش قرار دادند. با این سابقه، وقتی طی چندین سال گذشته فرانسه به عنوان کشوری ظهور می کند که سرسختانه تر از هر کشور دیگر اروپایی با پذیرش ترکیه به عنوان بخشی از اروپا مخالفت می نماید، سرخوردگی و دلشکستگی بیشتر می شود. امّا این درگیری اروپا در جنگ عراق بود که بزرگ ترین وازدگی کشورهای غیر غربی –  و ترکیه –  را در حد خشم دامن زد. دنیا ناظر آن بود که چگونه جرج بوش اروپا را مکارانه به پیوستن به جنگی ظالمانه کشاند. این کشورها در همین حال دیدند که اروپا چگونه خود آمادۀ این فریفتگی بود.

وقتی به چشم انداز اروپا از استانبول یا فراتر از استانبول می نگریم، درمی یابیم که اروپا در کلّ (مثل اتحادیه اروپا) تا چه حدّ در حیطه مسایل درونی خود آشفته و سردرگم است. بسیار واضح است که مردم اروپا در زمینۀ کسانی که با مذهب، رنگ پوست و یا هویت فرهنگی متفاوتی در کنار آن ها زندگی می کنند، به مراتب کم تجربه تر از آمریکایی ها هستند. بسیاری از آنان حاضر به گشودگی در برابر دگرگونگی نیستند. این مقاومت در برابر «خارجی ها» مشکلات داخلی اروپا را تشدید کرده است. مباحثات و مناظرات اخیر در آلمان پیرامون «یکپارچگی و گونه گونی فرهنگی» –  به ویژه در برگرفتن اقلیت انبوه ترک –  نمونه ای از این موارد است.

* * *

همچنان که بحرانات اقتصادی ژرف تر و گسترش بیشتری می یابند، اروپا شاید بتواند مبارزه برای حفظ فرهنگ «بورژوازی» –  به اعتبار گوستاو فلوبر را –  مدتی به تعویق بیاندازد، امّا قادر نخواهد بود آن را برای همیشه حلّ کند.

وقتی به استانبول که روز به روز بزرگ تر و پیچیده تر می شود و بیش از پیش، مهاجرینی از آسیا و آفریقا را به خود جذب می کند، نگاه می کنم، به روشنی به این نتیجه می رسم که مردمان فقیر، بی کار، و بی پناه آسیا و آفریقا را که در جستجوی مکان هایی تازه برای زیست هستند، دیگر نمی توان برای همیشه از اروپا دور نگاهداشت. دیوارهای بلندتر، شرایط دشوارتر صدور ویزا، و کشتی هایی که مرزهای دریایی را حفاظت می کنند، فقط این فرایند را کمی به تأخیر می اندازند. بدتر از همه این که سیاست بازی، سیاست گزاری های ضد مهاجر و روش های تعصب گرایانه مدت هاست نظام ارزشی اروپا را از آنچه بود به زیر کشیده اند.

در کتاب های دبستانی ترکیه ای که من در آن بار آمدم، هیچ بحثی از دموکراسی و یا حقوق زنان نبود، امّا روی پاکت های سیگار «گلواز» که روشنفکران و هنرمندان فرانسوی آن زمان می کشیدند (یا ما چنین می اندیشیدیم) این کلمات نقش بسته بود: «آزادی، برابری، برادری».  توزیع این سیگار و این شعار انبوه بود. «برادری» واژه ای بود که جنبش های چپ در آن روزگار آن را نمادی از یکپارچگی و مقاومت قرار داده بودند.

امّا بی عاطفگی امروز در برابر انبوه مصائب مهاجرین و اقلیت های قومی و سرزنش آسیایی ها، آفریقایی ها و مسلمانانی که زندگی پر رنج خود را در حاشیۀ شهرهای اروپایی می گذرانند و آن ها را تنها مسؤول فلک زدگی های خود خواندن، دیگر آن «برادری» سال های پیش نیست.

درک این نکته دشوار نیست که چرا بسیاری از اروپایی ها ترسان و نگران حفظ سنت های بزرگ فرهنگی اروپا و بهره برداری از ثروت هایی هستند که یغمای جهان غیر غرب، برای آن ها فراهم آورد. می توان دریافت که نگاهداری امتیازاتی که طی قرن ها استثمار و استعمار و مبارزۀ طبقاتی و جنگ داخلی به دست آمده بود همواره توأم  با هراس و آشفتگی خیال است. امّا اگر اروپا قصد حمایت از خود را دارد، باید به درون خود نگاه کند و یا دست کم ارزش های بنیادی خویش را که زمانی مرکز ثقل تمامی روشنفکران جهان بود،  بار دیگر به یاد بیاورد.

 

***

 

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.