به قول سهراب سپهری، «گاه زخمی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است.»

از قضا شبی به یاد این گفته نغز و پرمغز سهراب افتادم که به مناسبت یک بیماری ناگهانی سر و کارم به بیمارستان افتاده بود. درد طاقت سوزی سراپایم را در می نوردید و خواب را از چشمانم می ربود. نیمه شبان بی آنکه توان چشم برهم زدنی داشته باشم، از پنجره اطاق، کور سوی چراغ های خیابان و فروخفتن فروزههای امید و آرزوهایم را نظاره می کردم و به یاد یار و دیار در نهان سرشک می باریدم. به یک باره در این اندیشه فرو رفتم که با آن که دقایق به روی هم در می غلتند و شب، هرچند به تلخی به پایان می رسد، با اینحال خلوتی دلخواسته فراهم است و انگار شب زنده داری مغتنمی در آشوب یادها دارم. تو گویی در شب نشینی دل انگیزی با یادهایم چنان سرخوشم که آن خلوت را با هیچ جمعی سودا نمی خواستم کرد. در آن خنکای شب و برودت تنهایی، تنداب یاد وطن بود که افکار دیگر را در هجوم خود می پریشید و به ساحل بر می کوفت. به یک باره به یاد زنده یاد ملک افتادم. شادروان ملک الشعرای بهار در سال ۱۹۴۷ در لوزان سویس در حالی که در چنگال بیماری خانه برانداز سل دست و پا می زد، در بیمارستان بستری بود. در آن غربت، دور از وطن و دیار مألوف، این شاعر دلسوخته و ایران پرست با زخم دل می سوخت و می ساخت. پزشکان هم از سوی دیگر منعش کرده بودند که زنهار اگر جرعه ای می گساری کند، که قطره ای از آن آب آتش گون، زخم دلش را به خون می آلاید و عمرش را به تندباد فنا می سپارد.

شبی که بهار از دوری یار و دیار جانش به لب آمده بود، از «پروانه»، دختر دردانه اش که در آن دیار به تحصیل مشغول بود می خواهد که برایش یک پیاله می ناب بیاورد. هرچه دختر بر می آشوبد که پزشکان منع کرده اند و آن را دشمن جان پدر دانسته اند، بهار بر ابرام خود می افزاید و سرانجام دختر سر تمکین فرو می اورد و فرمان پدر را به ناچار اجابت می کند.

محمد تقی بهار و دخترش پروانه – لوزان، سویس ۱۹۴۷

می گویند آن شب بهار از دخترش می خواهد در  اطاق بیمارستان را ببندد و او را تنها بگذارد. آنگاه تا بامداد، جرعه جرعه می می نوشد، از دیدگان سرشک می بارد و به یاد ایران شعر می گوید. چکامه شورانگیز زیر، یادگار آن شب تاریخی است که این شاعر یگانه ایران، در غربت با یاد یار و دیار دوست، شبی را با اشک و شعر و خون به بامدادان تاریخ پیوند داد:

بگرد ای جوهر سیّال در مغز بهار امشب
سرت گردم، نجاتم ده ز دست روزگار امشب
بر یاران ترش روی آمدم زین تلخکامی ها
ز مستی خنده شیرین به رویم برگُما امشب
ز سوز تب نمی نالم طبیبا دردسر کم کن
مرا بگذار با اندیشه یار و دیار امشب
هزاران زخم کاری دارم اندر دل ولی هر دم
ز یک زخم جگر ترساندم بیماردار امشب
گَرَم خون از جگر بیرون زند، نبود عجب زیرا
که از خون لب به لب گشته است این قلب فکار امشب
فنای سینه ریشان گر می ناب است ای ساقی
بده جامی و برهانم ز رنج انتظار امشب
شب هجرانم از جان سیر کرد آن زلف پر خم کو
که در دامانش آویزم به قصد انتحار امشب
مده داروی خواب ای غافل از شب زنده داری ها
خوشم با آه آتشناک و چشم اشکبار امشب
اگر نالد «بهار» از زخم دل نالد، نه از سل
پرستاران، چه می خواهید از این بیمار زار امشب؟

بهارا! هماره سبز بمان که گلبوته های شعرت تا جاودان کوله بار عمرمان را عطر آگین می سازد.

دکتر سیروس مشکی

و بدین سان بود که شبی پای در رکاب توسن اندیشه، فارغ از گذر زمان، در ورای هفتاد و اندی سال، من و ملک، در دو شب همسان، هر دو در بستر بیمارستان در غربت غرب، به یاد وطن شب زنده دارانه به یاد یار و دیار از دل سرشک باریده بودیم و دست آوردهای زندگی مان را در گذر زمان به نقد خرد سنجیده بودیم.

جون ۲۰۱۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.