اوایل سال جاری مسیحی کارگردان مکزیکی گی یرمو دل تورو در سخنان خود پس از دریافت جایزه اسکار برای فیلم «شکل آب» از دختری که بیش ۱۵۰ سال از مرگ او گذشته است سپاسگزاری کرد. هنگام دریافت جایزه خود از آکادمی فیلم و تلویزیون بریتانیا در ماه فوریه نیز گفت: « خیلی وقت ها که می خواهم از تصمیمی کنار بکشم، یا به تسلیم به شرایطی می اندیشم، به او فکر می کنم. او به آنها که صدایی نداشتند، صدا داد. به آنها که ناپیدا بودند، حضور داد، و به من نشان داد که گاهی برای حرف زدن از هیولا، باید هیولاهای خودمان را بیافرینیم.»
دل تورو، استاد هیولا ساز سینمای زمان ما در این سخنان و البته نه برای نخستین بار به «مِری شِلی» نویسنده «فرنکنشتاین» اشاره داشت. برداشتی از این قصه شلی – که او نگارش آن را در ۱۸ سالگی آغاز کرد – همواره یکی از آرزوهای دل تورو بوده است. او آفریده بی نام ویکتور فرنکنشتاین را زیباترین و هیجان انگیز ترین هیولا می داند. همه ما باید در انتظار فرنکنشتاین – به روایت دل تورو بنشینیم، اما امسال، به مناسبت دویستمین سالگرد انتشار «فرنکنشتاین» مجموعه ای نمایشگاه، فیلم، تآتر و سخنرانی در گوشه و کنار جهان، از اینگولشتاد، مکان لابراتوار ساختگی فرنکنشتاین در باواریا، تا ایندیانا – قطب شور و شر فرنکنشتاین در آمریکا با ۶۰۰  رخداد گوناگون – برنامه ریزی شده است.
اگرچه فرنکنشتاین زاد و ولد هیولاهای دیگر توسط آفریدگار خود را متوقف کرد، اما داستان شلی تعداد بی شماری اقتباس به شیوه های گوناگون به دنبال داشته است. تنها در محدوده فیلم، بیش از ۱۷۰ برداشت مستقیم و غیر مستقیم، بسیار جدی و ارزشمند تا مسخره (موش خرماها با فرنکنشتاین دیدار می کنند) از این داستان وجود دارد.
فرنکنشتاین در هر کاربردی مورد استفاده قرار گرفته: اردوگاه فرنکنشتاین، فرنکنشتاین های فمینیست، فرنکنشتاین های همجنسگرا، فرنکنشتاین های سیاسی که طغیان مرگبار هیولا علیه خالق خودش را تمثیلی در هر زمینه ای از زیاده جویی های علمی تا سرمایه داری و نژادپرستی و جنگ قرار داده اند.
این روزها زامبی ها (مرده های متحرک) و خون آشام ها – که همه به صورت گروهی حرکت می کنند کاربردهای تمثیلی مختلفی یافته اند، اما هیچیک نتوانسته اند ژرفای نماد انسانی ای که هیولای تنهای شلی بر می انگیزد را انتقال دهند.
الیزابت دنلینجر از برگزار کنندگان نمایشگاهی در کتابخانه و موزه مورگان  در نیویورک ، حاوی بسیاری از مواد مرتبط با قصه مری شلی، از جمله برگ هایی از نسخه اصلی و نیز متن اصلی «عروس فرنکنشتاین» نوشته الزا لنکستر می گوید: «این داستان ما را در اساسی ترین هدف خود یعنی چگونگی جای گرفتن موجودی دیگر در قالب تن انسان لمس می کند. ما را با این پرسش رها می کند: آیا من یک هیولا هستم؟»
فرنکنشتاین در تابستان تاریک ۱۸۱۶ – که خود به اندازه کتاب به صورت نوعی اسطوره در آمده – خلق شد. مری شلی و همسرش پرسی شلی به همراه لرد بایرون و چند تن دیگر میهمانان ویلایی در کنار دریاچه ای در سویس بودند که روزهای بارانی را درون ویلا  با ساخت و پرداخت قصه های ارواح سپری می کردند.
«فرنکنشتاین، یا پرومته نو» دو سال پس از این نشست های شبانه و تجسم خواب و بیدار از هیولایی که دانشجویی رنگ پریده به هم چسبانده بود در ۱۸۱۸ انتشار یافت. در این نسخه نویسنده گمنام بود. از آن زمان تا کنون این قصه همچنان به صورت قصه ای کم یاب که از ادبیات به اسطوره ای آشنا  گذر کرده است باقی مانده. حتی کسانی که هرگز این کتاب را نخوانده اند، ماجرای هیولایی که اجزای پیکرش از تکه های اجساد مردگان سرهم شده و بر آفریننده خود می شورد را می دانند. همه تصویر این موجود سبز پوست با سر و گردن پیچ و مهره ای که در قالب بدن بوریس کارلوف جای گرفته را به خاطر می آورند.(این ویژگی های تصویری فرنکنشتاین تا سال ۲۰۰۶ تحت کپی رایت کمپانی یونیورسال بود).
اما از همان آغاز بسیاری از این ویژگی ها از محدوده اختیار نویسنده خالق آن خارج شد.
در نخستین اجرای تآتری فرنکنشتاین در ۱۸۲۳ موجود بی نام یا «ــــــــــ» به صورتی که در فهرست برگه شخصیت های نمایش چاپ شده بود توسط «تی. پی. کوک» هنرپیشه ای که شهرت او در رشته پانتومیم بود ایفا گردید. همین اجرای نخستین زمینه را برای تداوم هیولایی فاقد قدرت بیان آماده کرد.
اگر رسانه فیلم جایگاه فرنکنشتاین در فرهنگ مردمی را زنده نگاهداشت، قرن بیستم نیز از مجرای این هیولا بر مخاطرات به جنون کشانده شدن علم تأکید گذاشت. لئونارد آیساک – زیست شناس، در مقاله ای در ۱۹۸۷ مری شِلی را به خاطر نگارش آن چه می تواند «نخستین اسطوره آینده»  و زمینه سازی برای «دسترسی انسان به آن» باشد، مورد تجلیل قرار داد.
در نسخه سینمایی ۱۹۳۱ «جیمز وِیل» از این اثر، این گفته از زبان دکتر فرنکنشتاین که « اکنون می فهمم خدا بودن چه احساسی دارد!» هدف سانسور در نقاط مختلف قرار گرفت، زیرا حمل به کفر گویی شده بود. «عروس فرنکنشتاین» ساخته دیگر وِیل در ۱۹۳۵  هر شبهه پیرامون مضامین ضد دینی فرنکنشتاین را از میان برد.  اما از همان زمان تا کنون ظهور در نقش «خدا» در هر گفت و شنودی پیرامون بمب اتمی، هوش مصنوعی، مهندسی ژنتیک، نانوتکنولوژی و کم و بیش هر پیشرفت علمی دیگری که احتمال می رود بر انسان آفریننده این پیشرفت ها چیره شود تحت تأثیر قرار داده است.
بخشی ابتدایی واژه «فرنکنشتاین»- (فرنکن) در ترکیب با کاربردهای دیگر به صورت کنایه ای از وحشت ،هیولا و نوآوری های علمی در آمده است.

اِد فین، استاد ادبیات در دانشگاه آریزونا و ویراستار «حاشیه ای بر داستان شِلی» که برای مخاطبان دانشمند، مهندس، و (همه نوآوران علمی) تألیف شده می نویسد: « داستان فرنکنشتاین حتی در ساده ترین پرداخت «روایتی خطرناک» جلوه می کند. مناظره درست پیرامون فرنکنشتاین باید بر رابطه عمیق میان خلاقیت علمی و مسؤولیت ما در قبال خودمان و یکدیگر تمرکز یابد.»
اما اگر بارقه مثبتی در حیطه علم قائل به اخلاقیات وجود داشته باشد، به هنرمندان و منتقدان زن تعلق دارد که داستان فرنکنشتاین را تمثیلی از غصب قدرت خلاقه زنانه می بینند.
مارگارت اَتوود در مجموعه شعر ۱۹۶۷ خود «گفتارهایی برای دکتر فرنکنشتاین» هیولا را در هیأت زنی می بیند که با آفریننده خود سخن می گوید. در داستان بلند فرامتنی (Hypertext) «دختر وصله ای» (۱۹۹۷) مری شلی خود هیولایی مؤنث می آفریند که سپس عاشق او می شود. (برای خواندن متن، خوانندگان باید روی اندام گوناگون این هیولا کلیک می کردند).
داستان فرنکنشتاین همچنین معیاری برای هنرمندان زن و مرد همجنس گرا بوده است که هم نفی هیولا توسط پدر و هم پس زمینه های همجنس کامگی (homoerotic) آن را در ملموس ترین پرداخت در «تن برای فرنکنشتاین» ساخته اندی وارهول می بینیم.
برخی از هنرمندان فراجنسی (transgender) هراس از پیکر «غیرطبیعی» هیولا بر روی سر را کنایتی از فراجنسیتی می خوانند. «توماس پیج مک بی» در کتابی تازه تحت عنوان «آماتور: داستانی واقعی از آنچه یک مرد را می سازد» – خاطرات نخستین مرد فراجنس را که وارد ورزش کشتی حرفه ای می شود- از فرنکنشتاین هم به عنوان استعاره ای از تجربه هویت فراجنسی،  و هم «مردانگی» به عنوان «هیولایی آفریده» استفاده می کند: «برای من این داستان پرس و جویی شاعرانه در این خصوص است که انسان چگونه پلید می شود؟ چگونه می توان از واهمه های خود در تبدیل به یک هیولا گذر کرد؟»
نویسندگانی نیز از داستان مری شِلی برای خلق تمثیلات دولبه سیاسی در قرن بیست و یکم استفاده کرده اند. در داستان «فرنکنشتاین در بغداد» اثر نویسنده عراقی احمد سعداوی (برنده بهترین رمان عربی در ۲۰۱۴) دوره گردی با وصله پینه کردن اجزای بدن قربانیان بمب تلاش می کند تا یک بدن کامل مناسب تدفین خلق کند، اما سرانجام می بیند که آفریده او خود قاتلی لجام گسیخته و شورشی از کار در آمده.
«ویرانگر» عنوان تازه ترین اثر «ویکتور لاوال» داستانی است که در زمان «جان سیاه مهم است» اتفاق می افتد. دو هیولا در این قصه حضور دارند: یکی هیولای اصلی آفریده شِلی که زنده در قطب شمال سر بر آورده، و دیگری پسر ۱۲ ساله آمریکایی آفریقایی تباری که توسط پلیس کشته شده و به وسیله مادرش که یک دانشمند و از قضا آخرین بازمانده نسل ویکتور فرنکنشتاین است، جان دوباره گرفته. لاوال که چندان به شخصیت های هیولایی نظر ندارد، می گوید قصد او لمس و بازگو کردن خشم این هیولا و خشم مادر بوده است که وی آن را «حق بدسرشت ها و ستم دیدگان» می خواند.

***

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.