آیا یاوه اکنون  زبان عرف است؟

آیا نابخردی  شعور است؟

پرسشی از ژرفای وجود

پرسشی در بند خوف، و فدایی غم

آیا پوشش تاریک اندوه زای این شب

به حصاری ابدی تبدیل شده؟

شاید در پس این شب روزی فرا رسد

روزی که به انتظار آغاز فصل  خویش نشسته

صنعا آهنگ غربت ماست

رنگ گفت و شنود ماست

نماز ما در سرور و دلتنگی

او بی پروای بار شب بر قله هایش

بی اعتنا به هول و هراسی که بر خیابان هایش نشسته

بی اعتنا به زنجیر کهنه سنگینی که بر پایش بسته اند،

مثل زخمی بر چهره خورشید

مثل خراشی بر چشم ماه

با گردبادی این شب تیره را از روز خواهد راند

و آن گاه صبحی بخشنده او را به آغوش گرم خود خواهد کشید

ما صورتک غربت خود

و تصویر دروغین شب های تبعید را شکسته ایم

وقتی همه کشتی های سفر در هم  کوبیده شدند

او نفس خود را به آغوش ساحل ما سپرد

صنعا  باید بماند

روزی سرنوشت ازغربت ما خواهد خواند

صنعا یک  ضرورت است

سفر هر چه به درازا بکشد، صنعا باید بماند

عشق ما، اشتیاق او

همه جا پژواکی است: “پناه کجاست؟”

ما بار اندوه صنعا

و زخم های او را زیر پلک هایمان کشانده ایم

صنعا-

اگر کوتاه زمانی سر به بالین اندوه خود گذاشت

اگر سر در خود فرو برد

اگر رخوت او به درازا کشید

سرانجام  بامدادش بر تاریکی خروش برآورد

سرانجام  باران، خشکسالی او را خواهد شست

“آهنگ غربت ما” فیلم کوتاهی ساخته عبدالرحمن حسین  است که تمامی نیروی خلاقه خویش را ظرف شش سال گذشته وقف بازگویی و گزارش مصایب بی شمار یمن کرده است. آنچه در یمن می گذرد، باور امید و رهایی را دشوار می سازد. اما در همه گزارش های  عبدالرحمن حسین، در همه روایت ها ی وی از یمن، بارقه ای از امید امید دیده می شود. بی اعتنا به هر مصیبت و ویرانی ، همیشه نوری که خبر ازروزی تازه می آورد دیده می شود.

برای متن  “صنعا”، وی شعری دلنشین از نامی ترین و سر آمدترین شاعر یمن “عبدالعزیز مقالح”  برگزیده است. مقاله نیز بسیاری از اشعار خویش را به صنعا و یمن اختصاص داده است. قلب یمن در صنعا می تپد، و قلب صنعا اکنون شکسته است.

روح این شهر

بر آب سالیان شناور است

او را  بیدار مکن

بگذار در سوگ کودکان مغروق خود بگرید

کوچه های  تاریک و رنگ پریده اش را روشن مکن

زیرا خیابان های آن هنوز از خون شیرین شهدا ی وطن خیس هستند

خون آن ها  که کتاب زندگی اشان با شتاب ورق خورد

بگذار  در خواب بماند تا از یاد ببرد

بگذار در خواب بماند تا به خاطر بسپارد

مزاری که صنعا برای سوگواری خویش بنا کرده را

به خراش کلام نکش

جنازه ها روی این  مزار شیون می کنند

زیر آن گم می شوند

* * *

 شعر ۴۷  از کتاب صنعا اثر عبدالعزیز المقالح

maqaleh

عبدالعزیز المقالح

شهر باستانی صنعا که همواره میزبان مردمانی از نقاط گوناگون بوده است و پیشینه آن به چهار قرن پیش از میلاد مسیح می رسد ، اکنون به همراه دیگر نقاط یمن به روزگاری تیره گرفتار آمده. باد های صنعا  جز غربت و جدایی خبر دیگری نمی آورند.

«آهنگ غربت ما»، قطعه کوتاهی است که در نهایت از ایستادگی صنعا  و امید به فردا می گوید.

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.