>

گفتگوگر: کیخسرو بهروزی

نسل پدران ما که در تهران زندگی می کردند، همه از مهدی مسری به عنوان شمع مجالس روحوضی سال های قبل از  ۱۳۴۰ یاد می کنند. او سال ها در دستۀ مؤید در کنار هنرمندانی چون کوچک مؤدب، ذبیح الله ماهری، حسین حوله ای، پری گلوبندکی و علی قمی نقش غلام سیاه را بازی می کرد. مهدی مسری خوانندۀ حرفه ای نبود ولی صدای گرمی داشت و گه گاه در میان برنامه هایش چند بیتی غزل و ترانه هم می خواند. یکی از اساتید آواز تعریف می کرد: «مهدی مسری در خواندن گوشۀ قطار مهارت عجیبی داشت و آن را به قدری زیبا و دلنشین اجرا می کرد که من مدت ها در مجالس عروسی به دنبال او بودم تا طرز اجرای این گوشه را از او یاد بگیرم.»
به هرحال امروزه نمایش روحوضی تقریباً منسوخ شده و مُجریان این هنر نیز که معمولاً در گذشته با عنوان مُطرب از آن ها یاد می شد کم و بیش فراموش شده اند، امّا باید توجه داشت که بسیاری از این هنرمندان در ساختار و حیات موسیقیایی اوائل قرن حاضر نقش بسیار مهمی اجرا کرده اند و از این رو شناخت موسیقی مُطربی و مُجریان آن در تاریخ موسیقی ایران از اهمیت زیادی برخوردار است.
زمانی که آقای کیخسرو بهروزی نوار مصاحبۀ خود با مهدی مسری را برایم پخش کرد، صفا و صمیمیتی در کلام او بود که مرا کاملاً تحت تأثیر قرار داد و از این که به این راحتی و بدون ادعا و تکلف سفرۀ دلش را باز کرده و در بارۀ زندگی اش صحبت کرده بود، متحیر شدم. این مصاحبه بدون شک یکی از مهم ترین منابعی است که از مهدی مسری باقی مانده و به گفتۀ آقای بهروزی، نوار صوتی آن فقط یک بار در یکی از برنامه های نوروزی ۱۳۵۶ رادیو پخش شده. به هرحال نوع کار مهدی مسری به گونه ای نبود که از خود میراثی به یادگار بگذارد، امّا مطمئناً یاد او به عنوان یک هنرمند واقعی همیشه در تاریخ جاودان خواهد ماند.

پنجاه سال داشت که به بیماری آب مروارید مبتلا شد. در پنجاه و پنج سالگی آن قدر بیماری پیشرفت کرد که کار کردن برایش مشکل شده بود. رفته رفته، به ناچار خانه نشین شد. در این دوران، دست کم هفته ای یک بار به دیدارش می رفتم. عده ای صاحب کَرَم دست بالا زدند، کمک کردند، چشمش را عمل کرد، بهتر شد. روزی که عینکِ نُمره ای ضخیمش را به چشم زد و دوباره توانست ببیند، از راه عینک فروشی یک راست روانۀ بازار شد. مثل گذشته ها، دوباره جیبش را پُر از نخودچی – کشمش، آب نبات و نُقل کرد و به کسبۀ بازار، گلوبندک و عابران – که بیشترشان او را می شناختند – نخودچی – کشمش تعارف کرد. دهانشان را شیرین کرد و برایشان خوشمزگی کرد، لطیفه گفت و ترانه خواند. دیگر کمتر خانه می نشست. نمی شد او را پیدا کرد.
از اواخر سال ۱۳۵۵ دوباره ریزش آب چشمش شروع شد، امّا به روی خود نمی آورد. به طور کلی آدم بسیار پُر جنب و جوشی بود. دوست داشت بین مردم باشد. از صبح از خانه بیرون می زد و حوالی میدان اَرک، گلوبندک، بازار و توپخانه می پلکید. با رهگذران و کسبه سلام و تعارف می کرد. دوست داشت شادی آفرین باشد، مورد توجه باشد، نُقل مجلس باشد. اما دیگر مجلسی برایش وجود نداشت. عیدها، تا دهۀ نوروز خانه می نشست. این رسمش بود، از قدیم. روز سوم عید نوروز ۱۳۵۶ ضبط صوتم را برداشتم و برای عید دیدنی به دیدارش رفتم.
منزلش در انتهای کوچه ای تنگ و تاریک بود. اسم کوچه مهدی موش بود. خانه ای بسیار کوچک و قدیمی بود که تنها دو اطاق داشت. یکی از آن ها درواقع زیرزمین بود که از کف حیاط سه پله می خورد و پایین می رفت و اطاقِ روی آن با چند پله از کف حیاط بالا می رفت. دیوارهای این خانه آن قدر بلند بود که حیاط آن هرگز رنگ آفتاب به خود ندیده بود. در زدم. صدای خودش بود که از توی اتاق فریاد زد، بفرمایید. هنوز در را باز نکرده بودم که او را در مقابل خود دیدم. از در حیاط تا پای پله های اطاق که بالا می رفت، پنج – شش قدم بیشتر نبود. توی اطاق هیچ چیز، به جز یک فرش، دیده نمی شد، این اطاق به اصطلاح اطاق پذیرایی بود. او خودش در همان زیرزمین زندگی می کرد، با مختصری وسایل زندگی: یک چراغ خوراک پزی سه فتیله، یک کتری، یکی دو تا قابلمه، کاسه، بشقاب و ….
پتویی ملافه شده در گوشۀ اطاق انداخته بود و چون عید بود یک ظرف کوچک میوه، ظرفی بیسکویت، سماوری برنجی و در کنار آن یک سینی و چند استکان و نعلبکی دیده می شد.
تمام دندان هایش ریخته بود و تنها گاهِ خندیدن، دو دندان در جلو دهانش خودنمایی می کرد. لُپ هایش تو رفته و استخوان گونه و چانه اش بیرون زده بود. عینک نمره ای کلفت او، چشم هایش را درشت تر نشان می داد. هیچ گاه سرش برهنه نبود، همیشه کلاه، و در منزل شب کلاه بر سر می گذاشت. در خانه اش، همیشه هیچ صدایی جز صدای او به گوش نمی رسید. در چهل سالگی ازدواج کرده بود، اما فرزندی نداشت. بارها به منزل او رفته بودم، ولی هیچ گاه همسر او را ندیدم. یک مرتبه که در این مورد از او پرسیدم، خوشش نیامد. گفت: صحبتش را نکن. من هم نکردم.


– عیدتون مبارک.
– صد سال به این سال ها. افتخار می کنم که قَدَمتو گذاشتی بالای چشم مهدی مسری. (به ضبط صوت که روشن است و می گردد اشاره می کند) این برای چیه؟
– امروز می خوام یه نوار یادگاری ضبط کنم … (خیلی عجول، پُر انرژی و بی صبر و قرار است، می خواهد هرچه زودتر چیزی در ضبط صوت گفته باشد. به میان حرفم می پَرَد) …
–  ارادت داریم خدمت جنابعالی، به شما که داریم هیچ، به همۀ هنرمندان ارادت داریم.
– اسم و فامیل اصلی شما چیه؟
– اسم و فامیل اصلی این چاکر مهدی قربان اکبری یه.
– چرا شما رو مهدی مسری صدا می کنند؟
– برای این که از اون اول که من شروع به کار کردم، هرجا کار می کردم، بعد که تموم می شد، صاحب مهمونی و همۀ مردم می آمدند جلو، به من دست می دادند و هی می گفتند: مسری، مسری، مسری.
– ها، پس این «مسری» در اصل «مرسی» بوده؟
– بله.
– چند سالِتونه؟
– چاکر در سال ۱۲۸۴ در تهران به دنیا آمدم، حالا هفتاد سال یه خورده بالاتره. (۱)
– از چند سالگی کارِ هنرپیشگی رو شروع کردید؟
– چاکر، از هفت سالگی عشقِ این کارو داشتم و وارد این کار شدم.
– چه طور شروع کردید؟ اون زمان که شما شروع کردید بزرگان این رشته چه کسانی بودند؟
– یه سید احمد باشی بود که دسته ای داشت و این ها تخت حوضی بازی می کردند. سیاه پوش این ها هم اکبر نایب جعفر بود. من هم عشق این کارو داشتم. یه بچۀ هفت ساله ای بودم شیطون و آتیش پاره، هروقت فامیل دور هم جم می شدیم، من یه لباس به تن می کردم و می رفتم وسط به خواندن و ادای این سیاه پوش ها را درآوردن. کم کم، یه خورده که بزرگ تر شدم، چند نفر از هم سن و سال های خودمو که اون ها هم عشق این کارو داشتند، جمع کردم، بقچه ای و مقداری اسباب و اثاثیه ای و کلاهی و لباسی تهیه کردیم و یه کلوپ تشکیل دادیم.
– اسم اون ها یادتان هست؟
– یکی از اون ها این آقای «طاطائی» بود که ویولن می زنه(۲). یکی هم اصغر موش بود که سیاه بازی می کرد. خدا رحمتش کنه. این کلوپ ما، یه جلسۀ هفتگی داشت که هر هفته منزل یه نفر جمع می شدیم و برای دوستان و قوم و خویش ها بازی می کردیم. نفری دوزار هم پیک می دادند. با این دوزار، شامِشونو می خوردند، نمایش هم تماشا می کردند و می رفتند. یه شب، یه جایی بودیم. این اصغر موش قهر کرد. گفت من بازی نمی کنم. چه کنیم، چه نکنیم. من گفتم: من سیاه می شم. سیاه شدن آن شب ما همون بود که ۵۰ سال سیاه شدم که شدم. حالا دورۀ مؤید بود. مؤید یه دسته داشت، محمد نایب جعفر هم دسته داشت. چند نفر رفته بودند به مؤید گفته بودند که یه مهدی هست که کارش خیلی خوبه و از ما تعریف کرده بودند. تا این که یه روز مؤید آمد دنبال من. خلاصه منو بُرد توی دستۀ خودش. از اون به بعد من دیگه رسمی شدم. هر شبی که عروسی بود ما از سر شب می رفتیم تا صبح کار می کردیم.(۳)
– دستمزدها چقدر بود؟
– ۱۲ نفر بودیم، «طیِ» کار هشت تومن بود. من که سیاه بازی می کردم یه تومن می گرفتم. توی شهر همه می گفتند: مهدی مسری یه تومن داره می گیره. مجلس هم بود که رفیقمون بود، مجانی می رفتیم. گاهی هم می آمدند می گفتند: دامادی هست، می خواهد عروسی کنه، چیزی نداره. هفت – هشت نفری می رفتیم، عروسی شو به خوبی و خوشی برگزار می کردیم، هیچی هم نمی گرفتیم. مجلس هم بود که می رفتیم صد تومن می گرفتیم، اونو توی خودمون تُخس می کردیم. مجالسی بود در عهد سید ضیاء ما رفتیم مجلس گفتند سید ضیاء این جاست، عروسی اَخویش بود. کار که تموم شد، دو تا طاق شال گذاشتند توی سینی آوردند. یکی را انداختند گردن اکبر سرشار که مدیر گروه بود، یکی هم گفتند بیندازید به گردن سیاه پوش که مهدی مسری باشه. از این کارها هم در سابق می کردند، طاق شال می دادند، گلدون نقره می دادند، ابونجفی می دادند. این ها رو جایزه می دادند. صبح هم که می شد.، پلو می گذاشتند توی سینی می آوردند به مدیر دسته تعارف می کردند.
– چه پیس هایی بازی می کردید؟
– بیژن و منیژه بازی می کردیم. یه مهمونی بودیم، توی یه حیاط خیلی بزرگ، یه تخت حسابی زده بودند روی حوض. کیخسرو بالای تخت نشسته بود، وزرا دور تا دور، گوش تا گوش نشسته بودند. شیپور زدند، رستم وارد شد. آمد حضور شاه، گفت: جهان دار ایران به سلامت باشد … که یه هو تخت شکست، همه ریختند توی حوض. رستمو از توی حوض کشیدند بالا، آب از ریش دو شاخه اش مثل لوله های آفتابه می ریخت. وضعیت به هم خورد. بعد بالاخره تختو درست کردند. دوباره رفتیم بالا یک پیس کوچیک … سر و تَهشو به هم آوردیم و تمومش کردیم.
– این نمایشنامه ها چه طور تهیه می شد، چه کسی اون ها رو می نوشت؟
– یه آدمی بود، خدا بیامرزدش، اسمش ناصر بود(۴). او این پیس هارو از توی کتاب الف له (۵) در می آورد، سوژه شو به ما می داد، ما هم سوژه رو می گرفتیم و می رفتیم تو. دیگه ما می فهمیدیم که تو این بیژن و منیژه کجا من باید حرف بزنم، چه کار کنم … یا لیلی و مجنون که این ها همه تاریخی بود…
– شما، غیر از سیاه، نقش های دیگه ای هم بازی می کردید؟
– بله. کاشی، اصفهانی، قزوینی هم بازی می کردم.
– توی همون نقش سیاه این ها رو بازی می کردید؟
– نه آقا، جدا بود. مثلاً بعضی موقع ها یه جاهایی می رفتیم یه پیس کوچیکی بازی می کردیم. من یه نوکر بازی می کردم اصفهانی، کاشی، قزوینی، نهاوندی، مازندرانی…
– در نمایش های تخت حوضی نقش حاجی هم مهمه، بین افرادی که نقش حاجی بازی می کردند کدومشون بهتر بودند؟
– یه حسین حوله ای بود که حاجی بازی می کرد، دیگه مگه مادر لنگۀ اونو بِزاد. من با او کار می کردم.
– ضمن صحبت هامون اشاره کردید به اکبر سرشار و مؤید که این ها مدیرهای گروه های معروف تخت حوضی بودند و شما با آن ها کار کرده اید. با چه دسته های دیگه ای کار کرده اید؟
– با محمد نایب جواد، با عبدالعلی که این ها هم مدیر بودند.
– این اواخر شما دیگه وارد تئاتر شده بودید.
– بله. این کارها که تموم شد، کم کم پای ما باز شد توی لاله زار. اول توی باغ فردوس شروع به کار کردم. اون جا، مردم گوش تا گوش می نشستند، یه قرون می دادند پالوده می خوردند، بستنی می خوردند و تماشا می کردند و می رفتند. بعد از اون، رفتم دروازه قزوین، تماشاخانۀ نور. مدتی اون جا بودیم. اون جا دیگه پیس داشتیم. از اون جا که آمدیم بیرون، رفتیم لاله زار. چند وقت تو تئاتر فردوسی بودم که مال توکلی بود. بیست تومن هم به من می دادند. اون موقع همه ده تومن، پنج تومن، دو تومن می گرفتند. به من بیست تومن می دادند. از اون جا رفتم تئاتر دهقان و بعد از اون تو تموم تماشاخانه های لاله زار کار کردم.
– و خاطرات زیادی هم از این سال ها دارید.
– بله. بسیار. یادمه دورۀ قمر بود. یه شب منزل صراف زاده بودیم؛ مجلسی بود خیلی اعیونی، مثل پاریس اون جارو درست کرده بودند. یه نفر بود به نام محمد قصاب که خیلی خوب می خواند. شروع کرد تو دستگاه اصفهان به خواندن. یه نفر هم با او پیانو می زد. قمر هم نشسته بود. وقتی (قمر) خواندنش تموم شد، یه نفر آمد یه پالتو پوست خَز انداخت روی کول قَمَر. کار تموم شد. همگی آمدیم بیرون. دَم ِدر یه فقیری نشسته بود، می لرزید، قَمَر همون پالتو پوست خَزو درآورد انداخت روی کولِ فقیر و رفت.
– شما، برحسب مجالس مختلف، تغییراتی هم تو رفتار و گفتارتون می دادید، به اصطلاح وضع مجلس را در نظر می گرفتید؟
– بله، هر مجلسی که ما می رفتیم، اول به جمعیت نگاه می کردیم ببینیم چه کاره اند، خریدار چه چیزی هستند. چی باید به اون ها بفروشیم. اگر مجلس بالای شهر بود، سنگین و مرتب و خیلی قشنگ برگزار می کردیم. یه موقع هم پایین شهر بودیم، تماشاگرها همه لوطی و گُردها بودند. اون جا جور دیگه ای بود. اگه دوتا حرف ناجور هم از دهنشون می آمد بیرون، چیزی نبود.
– حالا از سیاه پوش های دیگه، بگید.
– سیاه پوش های دیگه، سید حسین هست. سعدی افشار هست، مصطفی عرب زاده، رضا عرب زاده، این ها هم سیاه بازی می کنند.
– این ها همگی بعد از شما آمدند.
– بله.
– در زمان شما چه کسانی رقبایتان بودند؟
– در زمانی که ما بودیم حسین شیشه بُر بود، اکبر لات بود که این ها سیاه بازی می کردند. کم کم پیر شدند و از دنیا رفتند. بعد ما و ذبیح الله آمدیم روی کار. سال ها من بودم و همین ذبیح الله ماهری.
– این ها که الان کار می کنند، کارهاشونو شما دیده اید؟
– بله.
– کدومشونو می پسندید؟
– والله، سید حسین بد نیست، سعدی افشار هم بد نیست. همۀ این ها خوب اند. امّا، خُب به تقاضای وقتشون…
– شما شاگرد نداشتید؟
– این ها شاگردهای خود من هستند دیگه همین سید حسین، اون اصغر قفقازی که الان خراسونه.
– چه طور این ها رو تعلیم می دادید؟ چه طور یادشون دادید؟
– والله، این ها با من رفیق بودند. هرجا که مجلس داشتیم این ها رو با خودم می بُردم. اول می نشستند مدتی تماشا می کردند. کم کم یه چیزهایی به اون ها یاد دادم. بعداً براشون می گفتم که مجلس این طوره، صحبت کردن این طوره، تماشاچی این طوره. تا این که کم کم یاد گرفتند و رفتند دنبال کارشون.
– در گذشته، مردم و جامعه نسبت به کار شما چه عکس العملی نشون می دادند؟
– به چه سختی این پیس ها رو ما بازی می کردیم. ترسون – لرزون آقا جان. زحمت این کارو ما کشیدیم. آلکِشو ما زدیم، بُل هاشو حالا کسای دیگه می گیرند. نمی دونید فامیل ما چه بلاهایی سر ما می آوردند. می گفتند: این چه کاریه؟ مگه کار قحطه که رفته اید مُطرب شده اید؟ لباس های ما رو بر می داشتند آتیش می زدند که بازی نکنیم.
– در مجالس و مهمونی ها چه طور رفتار می کردید؟
– قدیم ها، ما که وارد می شدیم می گفتند: مُطرب ها آمدند؛ حالا خوب شده؛ غیر از قدیمه. اون وقت هام کم کم این کارها آزاد شد، هرجا که ما می رفتیم مارو تشویق می کردند می گفتند: آقای مهدی مسری آمد، آقای مهدی مسری هنرمنده. عروسی پسر سرهنگ پروانه بود. ما رفتیم، خیلی دیگه دورۀ جوونی بود و خوشگل… گفتند آقای مهدی مسری تشریف آوردند. همۀ سرهنگ ها جلوی ما پا شدند به ما دست دادند. کنیاک آوردند برای من، گفتم: من اهلش نیستم. گفت: نمی شه، عروسی پسر منه، باید بخوری، گفتم: نمی شه؟ پس من مرخص می شَم. گفت: لابد جلوی من نمی خوره ببرید بگذارید توی خونه. حالا می گَن گریم خونه. موقع برو برو روح انگیز بود. خواننده ای (غیر از او) در کار نبود. یه حبیب باغبون بود یه محمد قصاب بود. این ها خوانندۀ رسمی بودند. ما شروع کردیم به کار کردن. حالا همۀ سرهنگ ها با خانم هاشان، همه شیک و مرتب رو صندلی نشسته اند، ما وارد شدیم، پردۀ اول رو کار کردیم، هنگامه ای شد. تموم این سرهنگ ها با خانم هاشان از خنده خودداری نمی تونستند بکنند. «سرهنگ پروانه» آمد لب منو ماچ کرد. گفت: زنده باد مهدی مسری. گفتم لب منو ماچ کردی ببینی کنیاک را خورده ام یا نه؟ دیدی که نخورده ام. گفت: قربونت برم مجلس منو زنده کردی. بنده الان اهل هیچ چیزی نیستم، نه عرق خورده ام، نه تریاک …
– چند ساله که دیگه کار نمی کنید؟
– بیشتر از ۱۵ ساله.
– چرا بازی نمی کنید؟
– والله همون پونزده سال پیش که رفتم چشمم رو عمل کردم، دیدم دیگه چشمم درست نمی بینه، اگر هم بخوام با عینک کار کنم نمی شه. دیدم دندون ها ریخته، موهام سفید شده، دیگه خوب نیست. البته هنوز هرجا می رم تحویلم می گیرن، اما خودم دیگه حاضر نیستم توی این سن و سال اون شعرهای ضربی رو بخونم. شعر که نبود، مِعر بود. (به آهنگ ضربی می خواند): قورباغه پسرعموی فیل است / آن ریش برادر سبیل است / مُردم از فراق روی لیره / در قُم می پزند سرکه شیره / قُلهک و زَرگنده راه شمرونه / بازار بزازا توی تهرونه …
– به عنوان تماشاچی، برای تماشا به مجالس تخت حوضی می روید؟
– آره، می رم، ولی لذت نمی برم.
– چرا؟
– افسوس می خورم. می گم: ای دادِ بی داد، جوانی کجایی که یادت به خیر.
گویند که بالای سیاهی نیست رنگی پس موی سیاه تو چرا گشته سپید
– روزها چه کار می کنید. وقتتونو چه طور می گذرانید؟
– می شینم توی خونه کارهای دستی می کنم. از این کلاه ها، از این چیزها درست می کنم. از تماشاخانه می آیند می بَرند. برای رفع بیکاری؛ سرگرم می شَم.
***
از او خداحافظی کردم و رفتم، این آخرین دیدار ما بود. اما دورادور از حال و روزش توسط دوست مشترکی آگاه بودم. پیشرفت بیماری آب مُروارید باعث شد که او در آخرین سال های عمرش به کلی بینایی خود را از دست داد و سرانجام ساعت شش و سی دقیقۀ بعد از ظهر روز نُهم فروردین ماه سال ۱۳۶۰، در سن ۷۶ سالگی، آفتاب عمر هنرمندی غروب کرد که به راستی خورشید درخشان تئاتر سنتی ایران بود.

***
یادداشت ها:
۱- در زمان گفتگو وی ۷۲ سال داشت.
۲- «طاطایی» سال ها در رادیو ایران به عنوان نوازنده ویولن و آهنگساز شهرت داشت. او از نخستین نوازندگانی بودکه هم زمان با تأسیس رادیو همکاری اش را با این نهاد آغاز کرد.
۳- مهدی مسری شانزده ساله بود که با افراد این گروه شب های جمعه در کاروانسرای کلاه دوزها نمایش می داد.
۴- احتمالا منظور ناصر اسدی است.
۵- احتمالا منظور «الف لیله و لیله» یا «هزار و یک شب» است.

اشتراک گذاری ←

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.