شاید کلامی ابلهانه باشد، اگر بگویم که او، پیر پائولو پازولینی (۱) همسان یک فرشته بود. فرشته ای به نگارش کوسیمو تورا.(٢) نه. قدیسی به نام سنت جرج در تورا هست که به سان او سخن میگوید! او از قدیسان رسمی و از فرشتگان فرخنده ساز بیزار بود. پس چرا باید گفت که او همسان فرشته بود؟ این را می گویم زیرا اندوهی ژرف و همیشگی به وی فرصت می داد تا بذله هایش را با همه تقسیم کند و چهره نگرانش پنداری که می دانست چه کسی محتاج است، خنده می پراکند. لمس او هر چه صمیمانه تر می بود شفاف تر می شد. می توانست هولناکترین رخداد زندگی آدم ها را در گوش شان نجوا کند و ببیند که چگونه بار مصیبت شان سبک تر می شود «زیرا که ما هرگز یأس را بی اندکی امید نیاوردیم».(۳)

فکر می کنم او به بسیاری چیزها در مورد خودش شک داشت. اما هرگز به توان پیشگویی خویش – شاید تنها خصیصه ای که دوست داشت بر آن مردد باشد، تردید نکرد. با این حال همین توان پیشگویی، در روزگار امروز به یاری امان می آید.

این اواخر فیلمی را دیدم که در ١٩۶٣ ساخته شده است. حیرت آور این است که این فیلم هرگز نمایش عمومی نداشته. ظهور این فیلم در شرایط حاضر مثل آن است که کسی پیامی را در بطری ای گذاشته، آن را به دریا انداخته و اکنون پس از چهل سال به ساحل ما رسانده.

۱

سالها پیش بسیاری از مردم رخدادهای جهان را نه از طریق تماشای تلویزیون، بلکه فیلم های کوتاه خبری که در سینما ها نمایش داده می شد مشاهده می کردند. در ١٩۶٢ اندیشه ای ابداعی به ذهن گاستونه فرانتی یک تهیه کننده ایتالیایی محموعه ای از این فیلم های خبری خطور کرد. وی به پازولینی که شهرتی ستیز سرانه به هم زده بود اختیار داد تا به همه مجموعه خبری او دستیابی داشته باشد مشروط بر آنکه درعوض پازولینی پاسخ به یک پرسش را دریابد: چرا مردم در هر گوشه جهان در هراس جنگ به سر می برند؟

Pasolini-Rabbia1

پازولینی مجاز بود از هر قطعه فیلمی که میل داشت  در آرشیو فرانتی استفاده کرده و هر گفتاری که می خواست بر روی فیلم بگذارد. امید فرانتی آن بود که حاصل کار – فیلمی یک ساعته- نام و اعتبار شرکت فیلمسازی خبری او را اعتلا بخشد. در آن برهه پرسش مورد نظر به این دلیل داغ بود که واهمه جنگی فراگیر بر همه مستولی شده بود. بحران کلاهک های موشکی هسته ای میان آمریکا، کوبا و اتحاد جماهیر شوروی در اکتبر ١٩۶٢ روی نمود.

پازولینی که در آن زمان فیلم های آکاتونه ، ماما روما و لا ریکوتا (۴) را به پایان برده بود با انگیزه های شخصی، و به دلیل حس آمیخته از عشق و جنگی که با تاریخ داشت این طرح را پذیرفت. وی فیلم پیشنهادی فرانتی را خلق کرد و آن را «خشم» نام نهاد.

۲

من معتقدم که خشم فیلمی بیشتر ملهم از «مقاومت» است و نه «خشم». پازولینی به آنچه در جهان می گذرد با وضوحی مصمم می نگرد. ( رامبراند نیز فرشتگانی کشیده است که درخششی مشابه دارند)  نگرش پازولینی از این باور جان می گیرد که واقعیت تنها پدیده شایسته دوست داشتن است. جز واقعیت چیز دیگری وجود ندارد. نفی سالوس ، شبه واقعیت ها، و دورویی های آزمندان قدرت برای او فراگیرند، زیرا این ها همه مروجان جهل اند و جهل در برابر واقعیت نا بینا ست. این ها در عین حال بر حافظه – از جمله حافظه زبا ن که نخستین میراث ماست لجن می زنند.

اما واقعیتی که او به آن عشق می ورزید به آسانی قابل پشتیبانی نبود، زیرا نمادی از یک سرخوردگی عمیق تاریخی  شمرده می شد. آرمان های باستانی که یکباره در ١٩۴۵ پس از شکست فاشیسم گل داده بودند به خیانت گرفتار شدند. شوروی به مجارستان حمله کرده بود. فرانسه جنگ مذبوحانه خود علیه الجزایر را آغاز کرده بود. استقلال نو پای مستعمرات آفریقایی گرفتار معمایی مخوف و مرگبار شده بود. نخست وزیر جمهوری خلق کنگو ( پاتریس لومومبا) توسط دست نشاندگان سیا سرنگون شده بود. سرمایه داری نو طرح سلطه جهانی خویش را آغاز نموده بود.

آنچه از کف رفته بود بسیار گرانبهاتر از آن به شمار می رفت که رها شود. به عبارتی دیگر نادیده گرفتن نیاز همیشه حاضر و ضروری به واقعیت ممکن نمی نمود: نیازی مثل نیاز به بالا پوش، مثل نگاه پرسان درون چهره مردی جوان، مثل خیابانی پراز آدمهایی که ملتمس  بی عدالتی هایی کم ترند، مثل خنده های آرزوها شان و بی پروایی لطیفه هاشان. از این همه بود که خشم مقاومت پدیدار آمد.


پاسخ پازولینی به پرسش اصلی گاستونه فرانتی بسیار ساده بود: مبارزه طبقاتی جنگ را توجیه می کند. فیلم با تک گویی خیالی فضا نورد روسی یوری گاگارین پس از آنکه وی کره زمین را از بالا درون سفینه خویش دیده است به انتها می رسد. گاگارین با ذکر ملاحظات خود می گوید که از دوردست کهکشان، آدم ها برادرانی هستند که می بایست کردار پلید خویش با یکدیگر را رها کنند.
اما این فیلم در اساس پیرامون تجربیاتی است که هم پرسش و هم پاسخ، ناگفته به کنار می نهند: سرمای زمستان بی خانمان ها. گرمایی که اندیشیدن به قهرمانان انقلابی به همراه می آورد. آشتی ناپذیری آزادی با انزجار. سیمای روستایی پاپ جان بیست وسوم که چشمانش تبسمی مثل یک لاک پشت دارند. نابخردی های استالین؛ که نابخردی های ما بودند. وسوسه بد شگون این اندیشه که نبرد به پایان رسیده. مرگ مریلین مونرو و این که زیبایی تنها پدیده ای است که از بلاهت گذشته و بی رحمی آینده به جای می ماند. این ویژه گی که برای طبقات تملک گرا طبیعت و ثروت مفهومی یکسان دارند. مادران ما و میراث اشگ هایشان. فرزندان فرزندان فرزندان. بی عدالتی هایی که حتی پس از گرانقدر ترین پیروزی ها رخ می نمایند. و دست آخر ترسی که در چشمان سوفیا لورن دیده می شود آن هنگام که می بیند دست های یک ماهیگیر شکم مار ماهی ای را با کارد می شکافند.

متن روایت روی فیلم سیاه و سفید توسط دو صدای ناشناس – در واقع دو تن از دوستان پازولینی خوانده شده: رناتو گوتوسو – نقاش، و جیورجیو باسانی – نویسنده. صدای یکی لحنی خبری دارد و آن دیگری هوایی آرامش بخش – نیمی مورخ و نیمی شاعر در گویش خود حمل می کند. در زمره رخداد های عمده ای که در فیلم پوشش می یابند می توان به انقلاب مجارستان در ١٩۵۶، تصمیم آیزنهاور برای دومین دور ریاست جمهوری آمریکا، تاجگذاری ملکه الیزابت،  و پیروزی کاسترو اشاره کرد.

۳

راوی اول ما را مطلع می سازد و گوینده دوم ما را یاد آور می شود. اما از چه و در باره چه؟ گفتار آنها نه در باره از یاد رفتگی ها بلکه در مورد چیزهایی است که ما برای از یاد بردن برگزیده ایم ، گزینش هایی که غالبا در خردسالی آغاز می شوند. پازولینی هیچ چیز از کودکی خویش را از یاد نبرد و از همین روی همواره در جستجوی همزیستی درد و سرخوشی بود. ما ییم که وادار به شرمساری از فراموشی هایمان می شویم.

صدای دو راوی کار همسرایان یونانی را انجام می دهد. آنان در سرانجام آنچه نشان داده می شود نقشی ندارند. کار آنها تفسیر نیست. آنان سوال می کنند، گوش فرا می دهند، نظاره می کنند و عاقبت به آنچه ممکن است تماشاگر کم و بیش با نارسایی هایی حس کرده باشد صدا می دهند.

موفقیت این دو در این محدوده به آن دلیل است که می دانند زبان مشترک میان بازیگران، همسرایان و تماشاگر گنجینه ای لبریز از تجربه های کهنسال آشنا است. زبان خود شریک بازتاب های ماست. فریفتن آن ممکن نیست. کلام بلند راویان فیلم برای ختم مقال نیست، برای آن است که با نگاه به درازای تجربه و درد آدمیان نا گفتن گفتنی ها شرم آور خواهد بود. ناگفتن آنچه باید گفته شود کاهش و محو ظرفیت انسان بودن است.

در یونان باستان همسرایان بازیگر نبودند. آنان توسط رهبر گروه – کوروگوس- از میان شهروندان مرد برای دوره ای یک ساله برگزیده می شدند. همسرایان نمایندگان شهر بودند. آنان از میدان شهر –آگورا- می آمدند. این مردان در هیات همسرایان صدای چندین نسل می شدند. وقتی از آنچه جامعه خود در یافته بود می گفتند نقششان پدر بزرگ و مادر بزرگ بود. وقتی به آنچه جامعه حس کرده اما توان بیان نداشت صدا می دادند، نقش آنها به کودکانی هنوز زاده ناشده  تبدیل می گردید.

پازولینی این همه را یک تنه و با دو صدا انجام می دهد و این در حالی است که خشمگینانه میان جهان باستان – که با آخرین روستایی محو می گردد؛ و جهان آینده که لبریز از محاسبات بی رحمانه است، جا بجا می شود.
در چند مقطع فیلم محدودیت های توضیحات منطقی و خصلت عوامانه واژه هایی همچون خوشبینی و بد بینی را به ما یاد آور می شود.

فیلم می گوید بهترین مغزهای اروپا و آمریکا در باره معنای مردن در کوبا – در جنگیدن با کاسترو – نظریه پردازی می کنند. اما مفهوم راستین مردن در کوبا – یا ناپل یا سویل- تنها با دریغ، در پناه ترانه و در پناه اشک قابل بازگویی است.
در لحظه ای دیگر فیلم به ما پیشنهاد می کند تا در رویای حق همسان پیشینیان بودن فرو رویم. وسپس اضافه می کند: تنها انقلاب می تواند گذشته را حفظ کند.

۴

خشم فیلمی از عشق است. شفافیت آن قابل مقایسه با کلام موجز کافکا است: «خوب بودن به نوعی از آسودگی دور است». به همین دلیل است که من می گویم پازولینی مثل یک فرشته بود.

فیلم فقط یک ساعت به طول می کشد، یک ساعتی که پنجاه سال پیش طراحی ، محاسبه، و تدوین شده است. این فیلم با تفسیر های خبری که این روزها می بینیم و اطلاعاتی که این روزها به خورد ما داده می شود آن چنان تضاد دارد که پس از پایان یک ساعت به خود می گویی امروز تنها نسل و نوع جانوران و گیاهان در معرض نابودی قرار نگرفته، بلکه گروه گروه اولویت های انسانی ما نیز رو به اضمحلال اند. این مجموعه به شکلی سازمان یافته – نه با سموم گیاهی – حیوانی، بلکه با آیین کش ها، عناصری که پایگاهای قومی و آیینی و در نهایت مفاهیم  تاریخ و عدالت را از میان بر می دارند کشته می شود.

نگاه کنید به «خشم»:

امروزه آن ارزش هایی بیشتر مورد هدف قرار می گیرند که از نیاز آدمی به مشارکت ، بخشش، همدردی، در سوگ بودن و امید ریشه و شکل گرفته اند. سموم آیین کش روز و شب توسط رسانه های گروهی پاشیده می شوند.
شاید کشتار ارزش ها آنچنان که ممیز سالاران انتظار داشتند کار وشتاب نداشته، اما در تدفین و پوشش فضای خیالی ای که نماد و ضرورت هر میدان و میان مردمی است موفق بوده. ( میدانگاه های ما همه جاست، اما امروز در حاشیه) در هرز آبادی که عرصه های مردمی را زیر آوار برده، به سان هرز گاهی که فاشیست ها خون او را در آن ریختند، پازولینی با “خشم” خویش به ما می پیوندد و با اثری ماندگار یاد آورمان می شود که چگونه همسرایان را در ذهن خود به همراه داشته باشیم.


١– پیر پا ئولو پازولینی: ١٩٧۵ – ۱۹۲۲ –  نویسنده ، نقاش، روزنامه نگار و فیلمساز.
۲– نقاش و پیکره ساز اوایل رنسانس در ایتالیا و از بنیان گزاران مکتب فرارا
۳– «انجیل به روایت پازولینی»
۴– -La Ricotta

جان برگر نقاش، منتقد، و نویسنده بریتانیایی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.